یک ساعت زندگی ..

خیلی وقت بود مُردگی میکردم .. تا اومدم برسم به اتوبوس رفت ... خیلی وقته اتوبوس سوار نشدم دلم میخواد با اتوبوس بیام ... اما نشد .. راه ِ 10 مین َ رو یک ساعت تا در خونه پیاده اومدم .. خیلی وقت بود با مردم نبودم .. و فقط خودم بودم ُ اطرافیانم .. امروز راه رفتن .. نفس کشیدم .. پیرمردیو دیدم که کرکره رو نصفه کشیده بود پائین و با رفیقش دووز بازی میکرد .. بچه هائی رو دیدم که گریه میکردن و خوراکی میخواستن .. از کنار ِ ی گل فروشی رد شدم ... عجب بوئــــــــــــــــــی ... چه کاکتوسای خوشکلی ... چه گلای نازی ... مغازه صوتی تصویری بود .. چقدر نمای تی وی عالی بود ... مردم حرکت میکردن ... هرکدوم تندتر از من ... تمام دکه های روزنامه فروشی ِ سر راهم رو زیرو کردم .. یکی پای تلفن از چک حرف میزد ... یکی مهربون بود خیلی خوب جواب میداد ... یکی انگار ارث باباشو طلب داشت  اخموووو بود .. هر اتوبوسی از کنارم رد میشد خندم میگرفت ... اگه 10 مین صبر کرده بودم این همه راه نمیرفتم .. اما دوست داشتم .. حس خوبی داشتم .. تا برسم در خونه شاید 20 تا اتوبوس از کنارم رد شد ..وقتی  میوومدم از خیابون رد شم ماشینا چراغ میزدن که یهو نپرم وسط خیابون ... انقد حس خوبی داشتم .. حس اینکه منو میبینن !! خیلی خوب بود ... (الان هر کی ندونه فک میکنه هیچکی دوسم نداره) حس ِ خاصی بود .. وقتی هی راهمو دور میکردم .. وقتی وارد پاساژ شدم .. انواع لباسا .. گوشیااا .. انواع ادما ... با زبونای متفاوت و شیرین ... وای دوست داشتم ... بعد از مدتهااااااااااااا امروز زندگی کردم !! زندگی !