امروز بلاگ قبلیمو بستم ... !! کلی بغض دارم ... 3 سال از عمرم رو اونجا بودم ... !
دلم براش تنگ میشه می دونم ... اما خدایا من خر نشم دوباره برگردم اونجا هااا؟؟ وای نه دیگه ... اصلا" حوصله اون ادما با تمام بخل کینه و حسادتشون رو ندارم ... بسه دیگه ... Finish !!
~» سالگرد فوت عمه ی بابا ... ستایش ... شیما ... سحر ... مهدیه رو دیدم ... شادمان شدیم .. ! مخصوصا" از دیدار ستایش و شیما ... دلتنگشون بودم .. !
~» پریناز بانو با فرزند محترمشون "شیر خان" وارد می شوند !! دینگ دینگ ! J امروز اومدن خونمون .. می مونه این شیر خان امسال وارد مدرسه ابتدائی میشوند .. عرضم به حضورتون که ایشون اسمشون علی می باشد ... اما بی نهایت خلق و خوی شیر و پلنگ را در خود پرورش داده اند ... بچه م هوائی شده J ... ! عشق شیر داره ... در اتاقشون کلکسیون شیر ماده و نر !!!!!!! تشکیل دادند ... بسیار زیبا و حساس و جالب .. !
~» فردا یه اکیپ 6 نفره مهمان داریم ... + پریناز و علی + مانیا خانوم که صاحب منزل تشریف دارند J ..!
ما اون 3 الی 5 سال پیش 1 عدد مستعجر داشتیم ... از از مشهد برای ماموریت به تهران منتقل شدند ... اقا این بنده خدا 4 تا بچه قد و نیم قد داشت ... و داره ... ما هم از اونجائی که ارادتی خاص به اقا امام رضا داریم ... مکان مورده رو در اختیارشان قرار دادیم .. بدون در نظر گرفتن سرو صدا و بدبختی ... ! اینها یک کودک سه ماهه داشتند به نام "زهرا" وای این بچه انقده ناز بودا .... من خیلی دوسش داشتم ... سر پرستی این کودک رو به عهده گرفتم ... به عبارتی دایه شدم J هیچی دیگه ... این همیشه روی شونه ی من میخوابید ... بنده غذا بهش میدادم .. ی کم بزرگ شده بود خوب .. همیشه خونه ما بود .. من 3 راهنمائی بودم ... این بزرگ شد و بزرگ شد و بین ما انس و الفتی وجود داشت ... الان این زهرا خانوم کوچولو بزرگ شده ... زشت شده J اما ی لحجه ی شیرین مشهدی که دلبری میکنه ... نفیسه خواهر بزرگترش که 3 سال از من کوچیکتر ... حسین که الان باید 4 دبستان و ابئلفضل هم که 3 ابتدائی ... مانیا هم با ابولفضل خیلی جور بود ... من با اون دو تای دیگه هم خوب بودم ... حالا فردا از مشهد می خوان بیان منزل ما J فردا شدیدا" سرم شلوغه ... باید در کارهای منزل به مام کمک کنم ... ! ولی اون وسطا جیم میشم و یه کارائی میکنم .. !!
~» من مهرنوشم یا تظاهر به مهرنوش بودن میکنم ؟؟ شاید هم مینوشم .. J
~» بهنوش جان ... دختر عموی گرامی بنده .. ! SMS دادم چطوری ؟چه خبر ؟ با کمال پرووئی و وقاحت ناسزا می گه و می فرمایند ادم یه دختر عمو مه تو داشته باشه دیگه غم نداره واقعا" چه جالب ... 2 سال از من کوچیکتره و انفوان کودکی به ما دوتا می گفتن دو قلوهای افسانه ای ... اما اون قُلم ی کم فوضول و ی کمی هم ادم ضایع کن تشریف دارند .. اصلا" اسمشم از رو من تقلید کردن ... » مهرنوش & بهنوش » جناس داره ... نه نوش وجه شبه میشه .. چمدونم J
~» نکته به این مهمی داشت یادم میرفت !!! گوشیم ویروسی شده !!! » اهای ویروسه ... ازت متنفرم .! یه روز به عمرم مونده باشه می کشمتتتت !
~» "چشم هائی به رنگ عسل" » finished » I'm happy !!
~» هدف از این up to date بلند بالا ... این می باشد شاید نشه اومد و به روز کرد ... حداقل واسه 1 .. 2 .. 3 .. روز .. J
پیوست -: حکایت غریبی است باران را از پشت پنجرهها دیدن !
پیوست پریم -:
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین ،
ستاره بیمارست
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جانِ همیشه بیدارست
تو نیستی که ببینی !
می نو شی » مهرنوش ! 
|