اوج ِ درد بودم کـــ ه اومد و گفت میای با ما بریم چــالوس ؟ گفتم نــوچ ! حالم خوش نــی دیدی کـــ ه مهمونی هم نــتونستم بیام ! زن و شوهــر گیـــر دادن کـــ ه باید بیـــای . . حالت خوب میشه و . . . ! مامان هــــم گیر کـــ ه برو ! رفتیم ! خنــــک !! فوق العاده خوب ! انقدر کــــ ه تمام استخونام درد میکنــ ه کرج . . دلـــ م خیلی تنگ شده بود . فرداش اومدیم کـــ ه اونم رفتیم خونـــ ه پسر خالـــ ه ! هانی هم بود ٬ هر چند زیاد نموندیم ُ اونقدر خونش کوچیک بود ُ گرم کـــ ه دیگه طاقت نیاوردم و رفتــــ م جلو در رو سرامیکــا نشستم » شلوغم کـــ ه بود دیگه بدتر ! همون پسر خاله ها کل جا رو اشغال کرده بودن ! وقتـــی هم بــ ه ازدواج ِ من گیـــر دادن کـــ ه دیگه هوا بس غیر قابل تحمل تر بود ! بابا خیلی حال داد کـــ ه سری بحث و عوض کرد ُ به بچه ها گیر داد ُ کلی بهشون خندیدیم ! ۱ رسیدیم خونـــ ه ُ اونقـــدر خستـــ ه بودم کـــه تا ۱۲ امروز خوابیدم ! پیوست -: مــی خواستم با استادمون تماس بگیـــرم ببینم چــرا نمره مونو نمیده ! بی خیال شدم ٬ می خوام چی کار نمره مو ؟ وقتی باید با این معدل دلنشین خداحافظی کنـــم پیوست پریم -: دلــــم ی آبتنی حسابی میخواد !! |