روز کــــارگری ی تمشکــــ :|

 

روز کارگــــر جماعت مبارک !  

امـــروز اینجانب به جای درس خوندن تک تک اعضای خانواده رو همراهی کردم ! 

گزارش کــــار !! صبح که چشو وا کردم گفتم چطــــور بود !! 

بعدشم که مامانه مظلومانه گفت میــــای بریم دکی ؟ گفت بسوزه پدر عشـــخ 

بریم قـــربون چشات برم !  رفتیم و اومدیم بشینیم درس بخونیم !  

مامانه بــــاز اومد گفت صبحانه می بری برای بابات ؟ (خونه خرابه مون) 

گفتم چشــــم ! کلی تو نت گشتم بعدش رفتـــم مدل کارگـــرا صبحونه خوردیم باهم و  

حال و هول ! اومدم و نشستم درس بخونم ! با تل کلی حرف زدم !! 

اومدم تو اتاق درس بخونم باباهه اومـــد ~> تمشکی ؟ میـــای کمک !! 

ما رفتیم کمک !! آقـــــا دستام باد کرده بود ! دستمو گذاشت لای دو تــــا در  

بعـــد گفت ای واااای چی شد !! منم نیشمو باز کردم ناراحت نشه چه کـــرده  

بعـــدشم اومدم درس بخونم ! مامانه دوباره گفت پا میشی غذا درس کنی ؟ 

بعد دوباره اومدم درس بخونم خانواده اومدن تو حال نشستن و من ی خورده درس خوندم !
آبجیه زنگید گفت داره میاد اونورا ! آقــــا منو میگی عین خــــر نشستم سرش تا اینا میان  

نمیزارن من درس بخونم بعـــد دو صفه مونده بود تموم شه اینا اومدن ! دوباره مامانه گفت میای بریم دکی ؟ 

گفتــــم قربون چش ُ‌چالت من بشینم ی کم درس بخونم  دیگه نشستم خوندم تموم شد  

شبـــم تولد داشتیم ! کلی ذوق کردیم واسه دومادمـــون ! 

بعدم بابام فهمیده بود من چقدی عاشـــقشم ! کلی ذوقشو کردم !
همین !