سام . . بانو تمشکی هستن ؟ بله انگاری هستن !! هنوز زنده هستن ! حال ِ شما ؟ احوال ِ شما ؟ فدای شما بشم من ؟ نه انگار امروز ی روز دیگس ! چون بانو تمشکی هستن !! طی چند روز ِ اخیر قصد جون ِ بنده رو کردن پیش ِ خودشون گفتن بانو تمشکی رو می بریم سفر بعدشم اینکه با ی توپولوف می فرستیمش برگرده ! گفتم اینا منو تنها میخوان برگردونن ؟! هی !نگو نخشه های پلید خانواده ی تمشک ها بود ! قربون سر دستشون که پدر تمشک ها میشه برم من !!خلاصه ما رو بردن و تنها فرستادن ! هرچند من بهشون گفتم من اینجوریا تمشک لهیده و ترش نمیشم که !! اگه منو با هواپیما ی بدون ِ بال هم بفرستن من بازم میتونم و شیرینم !! والــــا ! الآن با خودم لاو در کردم !! بعدشم که نیمه شب مارو فرستادن خونه و همه گرو گور زنگ میزدن الهی فدات بشیم خوبی ؟ الا مامان باباهه !! مرسی از تحویل گیریتون ! فدای همتون بشم من ! باباهه که بنده وقتی سقوط کردم دنبال چمدونم بودم تازه زنگ زدم بیدارش کردم ۳ نصفه شب والا ! ۵ شنبه شم رفتیم نمایشگاه کتاب ! با بروبچ ! کلی خوچ گذشت ! برگشتیم ! خودم ~> روزام خوبن ! لحظه هام خوبن ! گاهی وقتی وارد اتاق ِ جدیدم میشم دلم میگیره و تنگ میشه ! واسه چی ؟ نمیدونم ! واسه اینکه شاید واسه بعضی ها عزیز بودم و حالا ؟ چقدر زود آدما همه چی فراموششون میشه ! اما من خوبم ! هیچ عوامل خارجی هم نمیتونه روم تاثیر داشته باشه ! چون من میخوام !! بیشتر از همیشه تو روزام می خندم ! توجه هم به بعضی ادما بیشتر شده ! هیچ ترسی از اطرافم دیگه ندارم ! خلاصه همه میدونن من شیرینم ! فدای چشاتون بشم ! اینجوری که به یادم بودید !! |