وقتی باران به پنچره ی اتاقـــ م می خورد
تنهـــ ا با حسرتی عظیــم مجبور می شوم نگاه کنم َش
قرارَم از کف می رود
می خزم کنار پنجـــ ره
دست به دست ابرها می دهم ٬
بــ ا هم می باریـــ م