دارم پا به پای نرفتن صبوری می کنم...

+ باران هم که ببارد و بوی بهار نارنج باران خورده تمام فضای بودن را پر کند،واقعیت همین دست های سرد و خالیه من است که دردهایش بر تنم تاب میخورد و پیله ی تنهایی بر کویر خشک اندامم تنیده می شود به جای بازوان مردانه ی تو.باران هم که ببارد و تمام فلسفه های ذهن بیمار من هم که نا بکشد،باز هم واقعیت این سرطان بد خیم تنهایی است که هر روز در من رشد می کند و من رو به مرگ ترانه میسرایم... واقعیت منم،چه باران ببارد چه نبارد کسی در من میبارد و از تاریکی میترسد و می نالد....آی مرد!پس کی فانوسی به این تاریکی میزایی و از ترس رهایی ام می بخشی...کی؟