چرا همه چی پشت ِ سر هم ؟ چرا توی زندگی ِ من همه ی ناراحتی ها باهم پیش میاد ؟! چرا الآن ؟ من عـــــ اشق ِ اتاق ِ آبی َم بودم چطور خدا جون میتونی این کارا رو با من بکنی ؟! بلاخره روز خداحافظی با اتاق ِ آبی َم رسید ! مثل همون خداحافظی که با آنی کردم ! مثل قلبی که زخمی شد ! قلبی که جریحه دار شد ! مثل قلبی که هر روز جریحه دارتر میشه این روزا به من چی میگذره خدای من ؟! فقط تو میدونی ! از آدما بدم میاد ! همشون خودخواهن !! خودخواه !! دیگه هیچی دوست ندارم ! ی زمانی خواستم بفهمم دوست داشتن چیه ؟! اما دوست داشتن رو دوست ندارم ! چون هر چی خواستم مال ِ خودم باشه . . ازم گرفتی ! اتاق ِ آبی َم روزهائی در تو سپری شد !! که بسیار دل انگیز بود !! شاید هیچ وقت ِ دیگر اتاقی به زیبائی تو نداشته باشم ! اما تو دنجکده ی من بودی ُ خواهی ماند ! خنده هام ٬ اشک هام ُ هر چه بودو نبود ! از آن ِ تو بود ! * دشب گوشی بابائی رو دزدیدن ! امروز فهمیدیم ! کلی هم خندیدیم ! قبل از اینکه بفهمم باید اتاقمو فراموش کنم ! |