ی هفته ی کذائی . .

 

میدونم کیه که شماره منو گذاشته توی سی باکس ! 

چند بار تحدیدت کردم . . اما شعورش رو نداری دیگه ؟! 

دخترم انقدر بچه و بی شعور ؟!  

 

مامان و بابا از سفر اومدن و بنده چشمم خواب نداشت !! تقریبا بعضی روزا تا ۴ صبح بیدار بودم ُ مهمون داشتیم ُ اینا ! کلی واسم سوغاتی های شیک ُ خفن آوردن که اینجا باید کلی پولش ُ میدادم ! 

دانشگاهم که نگو . . . چه روزائی !! تقریبا نصی عروسی میگیره توی یونی  از شادی ! 

توی یونی هم ی اقاهه اومد جلو برای آشنائی ؟! منم خیلی قاطع حالشو گرفتم که دیگه نیاد . . چون خیلی داغون بود ُ من ازین تیریپ آقایون خوشم نمیاد ! 

درس که نمیخونم . . . این چند روزی هم که تعطیل بود . . جشن تولد دعوت بودم که ۱۱ شب برگشتم ! 

جشن عقد که دیشب دعوت بودم . . خیلی خوش گذشت . . . با خانواده بودیم ! 

شدیدا قر دادیم ُ کیف کردیم !  

بعدشم دیگه ؟! الانم که مریضم سرمای شدید خوردم ُ پنی سیلین زدم با این حال هنوز خوب نشدم که هیچ !
جای آمپولم درد میکنه ُ پام تقریبا فلجه ! نمیتونم راه برم ! 

واسه سنگ کلیه هم که دارو میخورم . . . گاهی وقتا آنچنان درد میکشم که ..................... 

انقدر آب خوردم که دیگه حالم از هر چی مایعاته بهم می خوره ! 

خلاصه این روزا خیلی خسته م ُ توان هیچی ندارم ! 

حتی به پروژه ای هم که دعوت شدم هنوز نتونستم رسیدگی کنم ُ 

مطالبی که جمع کردم رو ی دور نگاه کنم ! 

آخر ترم ُ من هنوز هیچ غلطی نکردم ! 

عیدتونم مبارک بسیار فراوان ! 

از محیا جونی هم به خاطر تولدم تشکر میکنم . . . و همه ی شما دوستای گلم که  

جویای حالم بودید ُ در کنارم ! و با کامنتای پر مهرتون تنهام نزاشتید ! 

اونقدر کامنتام زیاده که نمیدونم کی از خجالتشون در بیام !  

بر میگردم !!