سام این شبا تنهام ُ بغض رفیق خواب ُ خیالم شده ! انقدر بغض دارم که گلوم درد میکنه ُ صدام تغییر کرده !  خنده هام مصنوعی ُ . . . نمیدونم . . . چقدر بده آدم توی زندگی چیزی کم داشته باشه ! حتی هیچ کسی رو نداشته باشی که درکت کنه . . . نازت کنه !  بهت بگه حالا که مامی ددیت نیستن من هستم . . . غم ُ غصه واسه چی !؟ چقدر این روزا آبجی و شوهری ش مراعتم رو میکنن !  دیشب بلاخره به لطف دوستان چندین قطره اشک ریخته شد اما . . . درد گلوم بیشتر شده ! هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری بشه ! این هفته هروزش یونی هستم . . . ۵ شنبه هم میریم خواستگاری ! قراره فرهاد بیاد ُ با شیوا صحبت کنن ُ همو ببینن ! چقدر خوشحالم که شیوا انقدر حس راحتی داره و از من که کوچیکترم کمک میگیره ! همین دیگه ! اوف |