میکوبد بر زمین صدای ناسازگاریش در آسمان موج میزدند ! دلم را نا خود آگاه می لرزاند ! من دوستش دارم من دیوانه اش هستم . . او می داند ُ اینگونه ناسازگاری میکند ! آخر هم نفهمیدم دردَش چیست ؟! چه میخواهد ! با زبان ِ بی زبانی . . خود را به زمینُ آسمان می کوبد دلم را به درد آورده َست نمی توانم ٬ نه نمی توانم ! او هم مرا دوست دارد می دانم . . بر من می بارد !!!! می فهمی یعنی چه ؟! اما این بار حرفش را نمی فهمم ! شاید او راست می گوید . . من در خود غرق شده َم شاید من سنگ شده َ م دیگر با او نمی گریم . . دیگر همانند َ ش خودم را به زمین ُ آسمان نمی کوبم ! می کوبد بر بام ِ اتاقم . . دور می شوم از خود ! گوش فرا می دهم به صدای َش درد دارد ! اوه خدایا . . پائیز َ ست ! حق دارد ! وای بر من . . سالی دگر کهنه می شود ُ من ؟! . . . . . |