ثمین… برایت گفته بودم به آرزوها دل نبند… یادت هست؟ تو را نهی کردم اما خودم دلبستم به تو… و تو، تمام شدی آرزوی کوچکِ من! تمام! باید بروم تن نحیفت را سقط کنم، یک قابلهی قابل اعتماد سراغ کردهام… فقط باید کمی دندانهایم را بههم فشار بدهم که جیغ نزنم! نباید نامحرم بفهمد که درد دارد از دست دادنِ تو! ثمینم… عزیزم… زود بزرگ شدی، و من حالا که رنج بزرگ شدن را به تو تحمیل کردم، و حالا که همهچیز دارد به اجبار تمام میشود، نمیخواهم خیلی عذابت بدهم، نمیخواهم وقتی دارند تکهتکهات را از وجودم بیرون میکشند، برایت از فلسفههای دردناکِ بودنت بگویم… اما همهی ولگردیهایمان توی کوچهپسکوچههای آسمان یادت بماند، این هم یادت بماند که جایگاهِ تو بهشت است… اما التماس میکنم فراموش کنی که مادر خطاکارت را بعد از تو میبرند به قعر، قعرِ دوزخ! بعد از تو مادرت مادر نمیماند که بخواهند بهشت را بگذارند زیر پاهایش… برو ثمین، تکههای خونآلودِ وجودت را بردار با خودت ببر به بهشت، بگو فرشتهها خونهای دلمهشده را از رویشان بشویند، چسب بیاورند و بچسبانند بههم، جای بوسههای مادر گناهکارت را بگو بیشتر بشویند مبادا اثری بماند… مبادا کسی بداند مادرت دیوانه بود، عاصی بود، نگذار کسی بداند، نامشروع بودی ثمین! ثمینم! دخترکم! اجازه بده مادرت برای آخرین بار برایت از همان لالاییهایی بخواند که نه تو را خواب میکرد و نه خودش را آرام… حالا که دارند قطعهقطعهات میکنند و از وجودم بیرونت میکشند بگذار برایت بگویم که چقدر همهی آدمها، ساده با مادرت بازی کردند، دسترشتهاش کردند، گندمهایی که گذاشتهبود برای تو بکارد، گرفند و بیحاصل رهایش کردند! ثمین! پدرت برایم گفته بود که خدایتان مهربان است، اما تو هرگز برای مادرت از خدایتان مغفرت نخواه… بگذار همینجا توی گورش، کنار ملحدها وُ بیدینها وُ کفار بلرزد! آنقدر بلرزد شاید خدا بیواسطه دلش به رحم آید… ثمین… اجازه میدهی برای آخرین بار ببوسمت یا تو هم از مادر گناهکارت بیزار شدهای؟ از + بغضی میشویم  |