نمیدونم . . شاید همه چی ازون روزی شروع شد که رفتیم خونه دوست بابا . . گفتن میخوان واسه محمد زن بگیرن . . من ازین بشر خوشم نمیاد . . یعنی به عنوان ی همسر نمیتونم قبول کنم شرایط ش خیلی خوبه . . اما من نمی خوام . . ازونجائی که خیلی مرموزن ارونجائی که این پسره ی جوری ه . . پروو تشریف داره . . ازونجائی که من به هیچ پسری اجازه نمیدم پاشو از گلیمش دراز تر کنه . . سر میز افطار اومد نزدیکای ما نشست . . هر چیم بهش گفتن . . راستش من کمی استرس داشتم . . ترس از دوری . . نرسیدن به . . به هر حال هر کسی توی این دنیا واسه خودش آرزو هائی داره . . بابا خیلی دوسش داره . . اما . . تنها این مورد نبود . . بیشتر بحران ذهنی ه من اینه . . که هم زمان ۳ تا خواستگار هجوم آوردن . . اخه اولا که من هنوز سن ازدواجم نی بعدشم اینکه خیلی خیلی آمادگی ندارم . . بعدشم که اصن قصدشو ندارم . . خیلی کوچولو هستم . . کلی دلم کبابه . . توی این روزا تنها تناقض این ادما منو به قه قه میندازه . . آرش . . رحمت الله . . سامان . من واقعا نمیدونم مردم چی فک میکنن . . رحمت الله ؟ خدای من این پسره محمد هم که این جور که مامان میگفت . . از قبل ی تیکه هائی که مامان انداخته بودن . . از طرف دیگه پسر خال م که دیروز سمیرا و سمانه گفتن اینجانب رو در نظر دارن ازونطرف پسر عموم هم که با کاراش واقعا دیوونم کرده مضحک من واقعا نمیدونم که چی کار باید بکنم . . هم مونا نیس که باهاش حرف بزنم . . هم آناهیتا ! انقدی دلم پره . . انقدی بغض نهفته دارم . . نمیدونم . . دیروز توی بلاگ صدف شِل دیدم در مورد ازدواج بحثه . . داخل بحث شدم اما . . خیلی دلم میخواد ی جورائی از اونجا هم نتیجه هائی بگیرم من واقعا نمیدونم . . خیلی گیج شدم .  |