 سام . . حالم خوش نیس . . دو روز پیش محیا تک زد . . . از همون تک فهمیدم چه خبره . . . حدسائی زدم که فهمیدم درسته . . گفتم بیا پیشم . . گفت نمیتونم تو بیا . . فرداش رفتم خونشون . . .۱۱ تا ۴.۳۰ پیشش موندم . . کلی حرف زدیم و گذشت و گذشت . . ! اومدم خونه . . روزه بودم . . ابجی تنها بود . . افطارو سحر گذشت. . ابجی . . گریه میکرد . . زار میزد از سر درد ! عصبی بودم . . با دیدی رفتیم بیمارستان . . نور بهش می خورد بیشتر گریه میکرد و درد میکشید ! رفتیم . . دکتر ۲ تا امپول زد . . برگشتیم ۶ بود دیگه . . ۲ ساعت بیشتر نخوابیده بودم . .! خوابمم نمیبرد . . ! ۷ صبح خوابیدم و ۶ بعد از ظهر بیدار شدم . . البته محیا ساعت ۲ زنگ زد بیدار شدم حرف زدیم و دیگه خوابیدم . .! میخواستیم بریم خونه ی دوست بابا . . . ! رفتیم . . تا ۳ اونجا بودیم ٬ ی چیزائی ذهنم رو درگیر کرده که بغضی ه بغضیم ! آنا داره میره سفر . . . مونا که کرج ! کلی کسلم . . ! الان رفتم توی سایت دیدم سیاست همون استادی که میخوام ی نفر جا داره . . . اما فایلم بستس ! مامان و بابا میگن روزه نگیر ٬ اما من دلم میخواد بگیرم . بی نهایت بارونیم . . هوس شبای بارونیم زده به سرم سعی میکنم چرکنویس بنویسم و کمتر غر بزنم ! پیوست -: حوصله خودمو هم ندارم نمیدونم چرا !؟ پیوست پریم -: مجبورم کامنت دونی رو ببندم تا بتونم جواب تونو بدم واقعا همینجوریشم شرمندم ! |