 نمیدانم چرا گاهی بی آنکه یکدیگر را بشناسیم و بی آنکه خود بخواهیم نسبت ب یکدیگر هشمگین میشویم . . . . . آن شب چشمان شاعری را لبریز از خشم یافتم . . امواج خشم مرده ای در درونم جنبید که با لرزش آن « خشم شاعر » بوجود آمد . پیوست -: یونی بودم . . . آیلین و شیوا هم . نشد داشنگاه رو روی سرشون خراب کنیم . . . ! شانس که اوردم مثه ترم پیش واحدام عالین و استادای خیلی خوبی دارم . . اما خوب . . تنظیمات خودم بهم ریخت ! من ~>> خستم . . |