- در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت چشم های درشت ، چشمهای بی اندازه درشت او دیدم، چشم های تر و براق ، مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند-در چشم هایش- در چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو می کردم پیدا کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم ، مثل این بود که قوه ای را از درون وجودم بیرون می کشند، زمین زیر پایم میلرزید و اگر زمین خورده بودم یک کیف ناگفتنی کرده بودم. قلبم ایستاد ، جلو نفس خودم را گرفتم ، میترسیدم که نفس بکشم و او مانند ابر یا دود ناپدید بشود، سکوت او حکم معجز را داشت ، مثل این بود که یک دیوار بلورین میان ما کشیده بودند، از این دم، از این ساعت و یا ابدیت خفه می شدم - چشمهای خستهء او مثل اینکه یک چیز غیرطبیعی که همه کس نمی تواند ببیند ، مثل اینکه مرگ را دیده باشد ، آهسته بهم رفت، پلکهای چشمش بسته شد و من مانند غریقی که بعد از تقلا و جان کندن روی آب می آید از شدت حرارت تب بخودم لرزیدم ب و ف ک و ر از بلاگ شکلاتی گلم |