بوف کور ..

- در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت  

چشم های درشت ، چشمهای بی اندازه درشت او دیدم، چشم های تر و براق ،  

مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند-در چشم هایش- در 

چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو می کردم پیدا 

کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم ، مثل این بود که  

قوه ای را از درون وجودم بیرون می کشند، زمین زیر پایم میلرزید و اگر 

زمین خورده بودم یک کیف ناگفتنی کرده بودم

قلبم ایستاد ، جلو نفس خودم را گرفتم ، میترسیدم که نفس بکشم و او 

مانند ابر یا دود ناپدید بشود، سکوت او حکم معجز را داشت ، مثل این 

بود که یک دیوار بلورین میان ما کشیده بودند، از این دم، از این ساعت 

و یا ابدیت خفه می شدم - چشمهای خستهء او مثل اینکه یک چیز غیرطبیعی  

که همه کس نمی تواند ببیند ، مثل اینکه مرگ را دیده باشد ، آهسته بهم 

رفت، پلکهای چشمش بسته شد و من مانند غریقی که بعد از تقلا و جان  

کندن روی آب می آید از شدت حرارت تب بخودم لرزیدم 

ب و ف ک و ر 

 

از بلاگ شکلاتی گلم