گردش علمی !!

سام !
 

نمیدونم ... ی روز اوج گریه هستی و ی روز اوج خنده ! 

 

امیدم این ست که زاری ها به پایان و شادی ها فراوان یابد !  

 

دیروز .. از دانشگاه که میومدم ... مونا زنگ که من تنهام میای پیشم ؟  منم نزدیک بودم .. رفتم خونشون .. گفتم میرم خودمو نشون میدم میام ... نزدیک ۳ ساعت با هم حرفیدیم ! خیلی خوب بود .. ندا زنگ زد ... واسه قرار فردا .. گفتم کنسل کنیم ؟  گفت نه و ...... گفت دیشب شیرینی خورونش بوده  *من -: دوروغ میگی !!!  نه تازه امروزم رفتیم واسه ازمایش - دوروغ میگی !!؟؟؟؟؟؟  میگم نه .. قرار بود فردا بریم عقد که گفتم نه ... پس فردا - دوروغ میگی ؟؟؟؟ من باورم نمیشه بگو جون نوشی ؟  به جون تو راس میگم .. فردا حلقه نشونم و نشونت میدم مونا گفت خاک تو سرمون ترشیدیم  *من ... دست راستت رو لطفا هدیه کن بر سرما !!  کلی خندیدیم ... اصلا باورم نمیشد ... توی دبیرستان که بودیم ... همیشه تو جمع ۶ نفر .. من میگفتم زودتر از همتون من مزدوج میشم !! اما ... اول آزاده ... حالام ندا  باورم نمیشه ... !! ساعت ۸ بود .. اومدم خونه ... خیلی ناراحت بودم ... پسر عموش بود .. به کسی که می خواست نشد برسه ... عطا !! حالا ... ! ناراحت بودم .. با مانی دعوام شد !! نمیدونم اصن احمام تو هم بود ... ک ی ا همش می پرسید چته و من ... نمی فهمیدم  چمه ! فردا شد رفتم یونی ... یعنی امروز ! نصی گیر داده بود واسه چی می خوای بری ... ایلین غصه دار شده بود  دو دل بودم .. اما همش میگفتم اخرین روز مجردیش باید برم ... اخرین روز مجردیشم .. با خودم بود .. همه چیش با من بود !!!!!!!!  دوسش داشتم ... خیلی !! منو ندا توی مدرسه همش اویزون هم بودیم ... همه مارو می شناختن !! همیشه آویزون من بود ... با همه بچه های کلامون رفیق تر از خودم بود !! خیلی شاد بودیم !! حالا داره مزدوج میشه و میره خونه شوشو !! کلاس که تموم شد .. تا ۱۰ یونی بودم ... بهاره رو دیدم و با شیوا از یونی زدیم بیرون .. اون رفت و منم ... اومدم تهران .. ۱۱.۳۰ رسیدم ... ۱۰ مین تاخیر داشت ... دیدمش ... تپلی شده بود  بغلیش کردم و کلی ذوق کردیم همو دیدیم !! نمیفهمیدم .. امروز چه روزیه !! رفتیم ناهار اسنک خوردیم !! بعدشم .. رفتیم پاساژ گلدیس و خواستم براش چیزی بخرم نشد .. بعدم ۲ تا جاسوئیچی میخواستیم بخریم ی شکل .. که اینا رو خریدیم .. نی نی ه منم ... این شادو شنگوله ندا ... اون شوشو کرده ... نیشش بازه و خوشحاله  منم شوشو ندارم و هنوز نی نی م !! اسم واسشون گذاشتم ... دور از شان بگم اینجا ... کلی تو پاساژ خندیدیم ... سر اسماشون ... توصیفات !  خیلی دوسی دارمش ... خشنگه نه

 

 

 

3r1lmgmcjkgovjkc5.jpg 

 

 

 قرار بود بریم سینما ... یهو .. چشم به تابلوی پونک خورد ... گفت دانشگاه ک ی ا اینا پونک ... گفتم بریم پیشش ؟ گفت بریم .. زنگ زدم بهش ... رفتیم .. بعد کلی پیداش کردیم ... دانشگاه علوم تحقیقات !! فوق العاده بود ... باورم نمیشد !! که اونجا باشم ... رفتیم بالا .. ندا میگفت چی میخونه گفتم متالوژی .. گفت یعنی چی کاره میشه ... بلند بلند .. توی اتوبوس ... اخرش مواد فروش میشه .. میره تو این پارکا و مواد می فروشن  رفتیم بالا ... پاتوقشو دیدم !! جای باحالی بود .. اما هیچ جا هوای کرج نمیشه .. ! ولی همه ی شهر ازونجا معلوم بود ... عالییییییی بود .. واقعا لذت بردم .. ی چائی بهمون نداد اخرشم .. خیلی می چسبید !!   

 

 

jlsfp2jhsit89xoibs18.jpg 

 

srs3jlhqixielsour1sl.jpg

 

 

uw1ujo9iqb1k7plq6k8x.jpg

 

 

ندا میخواست بره .. دلم نمیخواست !! اما گفت من باز میام و تورو میبینم .. اما دیگه عطا رو نمیتونم ببینم ! ببخش ! دیدم راس میگه .. بوسی کردیم و رفت !! 

 

ما موندیم ... رفتیم ظفر .. خونشونو دیدم ... نزدیک خونشون ... ی ساختمون داشته می ساخته ... خونه ی پشتی .. کاملا خراب شده بود و در شهر داشت فیلم می گرفت ..

 

رفتیم داخل حیاط خونشون ... گلاشون خیلی ناز بودن .. دوسی داشتمشون !!  عکس انداحتم بزارم اینجا یادگاری !!   

 

3ljzl24x3plbd6v5nstc.jpg

  

sv1hajqyff3v94crtetv.jpg

 

بعدشم رفتیم پارک ملت ... ی بارون خوشکلی گرفت .. که نگو .. کلی قدم زدیم و یاد خاطرات و اینا ..  رفتیم تو پارک نشستیم و ... بارون شدید شد .. خوراکی خوردیم و رفتیم برج سایه رو گشتیم .. و خوراکی خریدیم و بارون می کوبید توی سرمون .... و ما هم کلی ذوق کردیم ... از اونجائی که ماشین خیلی دور بود .. موش ابکشیده شدیم .... و اخرش یعنی دو قدم مونده به ماشین دویدیم تا به ماشین رسیدیم  کلی خوراکی خوردیم و گریه کردیم و اهنگ گوشیدیم و اینا ...

 

تا ساعت ۷.۳۰ باهم بودیم و منو رسوند و اومدم خونه ... ! 

 

مانی هم داره اساس میاره .. خونمون بمونه .. طبقه اول ! ذوقی کردیم و شام خوردیم و الانم دارم می نفیسم ! دیگه ؟ همین ! فهلا !