با بارون شروع شده بود .. داشت با همونم تموم میشد !

 

توی دانشگاه بیخودی همش میخندیدم .. آیلین رفت خونه ... شیوا هنوز نیومده بود .. یاسی هم رفت سر کلاسش  کلاسمون زود تموم شد .. با زهرا اومدیم بیرون ... شیوا رو دیدم .. پریدم بغلش و جیغ جیغ ! دلم واسش خیلی تنگ شده بود ...  رفتیم دوری زدیم و شیوا و یاسی رو رسوندیم سر کلاساشون و با زهرا رفتیم سلف چائی بخوریم که نوشیدنی خوردیم ... خندیدیم و خندیدیم ! بی بهانه ! ... توی راه بودم ... بهش مسیج زدم .. بهم گفت خسته نباشی و ......... ! توی مترو ... ی عالمه ادم ... تنها بودم ... سوار اتوبوس به سمت خونه شدم .. ی خانوم اومد .. پاشدم بشینه ... مسیج اومد .. خودش بود ... ازم پتهان کردی ... چرا ؟ اخه برای چی ؟ همه باید نوشته هاتو بخونن ... من چی ؟ همینطوری هم فراموشم کن  ... اون شب قول دادم گریه نکنم مسیج بعدی .. ! خداحافظ برای همیشه ... دیگه حرفی نمونده !  بازم هیچی نگفتم ... گریه هم نکردم ... بارون میومد ... ب میدون رسیدم ... پیاده شدم ... دیگه نتونستم تحمل کنم ... بعد اون ۴ ... ۵ تا مسیج ... دیوونه شده بودم ... بغض داشت خفم میکرد ... دلم میخواست همون وسط خیابون ماشین بزنه بهم ... متلاشی بشم ! ... خسته شدم ..  تند و تند راه میرفتم ... زیر بارون ... گریه میکردم ... چه جور ! بلند بلند حرف میزدم با خودم ... ملت فک کردن دیوونم ... !  زیر آسمون خدا ... زار میزدم ... ! واسه هیچی خداحافظ ؟؟؟؟؟ مگه میشه ؟ حرفاش دروغ بود ؟ چی شد یهو ... اصن من کیم ؟ چه خبره ... !! سرعتم خیلی زیاد بود ... راه نیم ساعته ... ی ربع طول کشید ! .. رفتم  سر کوچه رسیدم ... اشکامو پاک کردم .. راه رفتنم حالت دویدن داشت ... قلبم .. کمی درد می کرد ! نفس راحت نمی کشیدم  نمیدونم .. چشام شب قبلش ورم کرده بود ... بهتر شده بود ... رسیدم به در خونه ... ی لبخند مزحک ... سلام بابائی .. خسته نباشی ... - توهم خسته نباشی بابا .. راحت اومدی ؟ اره .. خوب بود .. می رم بالا .. مامان تازه از خواب بیدار شده .. سلام .. چطوری ؟ چه خبر ؟ - خوبم .. خسته نباشی ... می رم بالا ... اتاقم .. اتاق ابی .... هنوز درو باز نکرده .. کیفو پرت می کنم .. روی هوا راه میرم انگار ... زاررررررررر میزنم .. هیچی حالیم نی !  چرا اخه ... واسه چی ؟ زنگ زدم ... جواب داد ... داد میزد ... گریه میکرد ... چرا دروغ .. چرا پنهان کاری .. !! و من که همیشه زبونم ۶۶ متر !! حالا لال بودم ... توان گفتم اینوهم نداشتم که بگم کی دروغ گفتم ... پنهان بود .. اما دروغ نبود  دعوا شد ... نمیخواستم بهش توهین کنم ... قطع میکردم ... زجه میزدم ... روانم داغون بود .. ! زنگ میزد ... زنگ میزدم ... دعوا .. میگفت دیگه نمیخوامت ... و من ... هیچی ازم نمونده بود ... زنگ زدم مونا .... فکر کرده بود چیزی شده ... اومد ... کلی باهم گریه کردیم ... گفت حرفتو بزن ...  پشیمون نشی ... زنگ زدم ... حرفامو زدم ... همه چی بود ... !! هی ... گریه میکردم ... زیر چشم .. اندازه ی فندق ورم کرده بود ... چشام بیریخت ترین چشای دنیا بود ... همون چشائی که اون عاشقش بود صدای نوشی در نمیومد ... بهش گفت ... گفت که میدونه که دلتنگش میشی ... میدونه که نمیتونی اروم بگیری بدون اون ... ولی حرف خودشو میزد ... یهو برگ برگشت ... و همه چی عوض شد ... و .............................................. 

 

با چشای خیس ... شب و صبح کرد ... بلند شد .. چشاش باز نمیشد ... رفت دانشگاه ... تب کرده بود ... چشاش می سوخت ... استادش میخواست بپرسه ازش ... پرسیدو تونست ی جوابائی بده ... ! کلاس بعدی ... شیوا و یاسی و آیلین بودن ... میخندیدم ... که دوستام ناراحت نشن ..  کلی جوجه اردک و ضایع کردم .. گفت کلاس بعدیشو بیایم ... گفتم نوچ ... مگه نشنیدی ؟ برید پیش مامان جوناتون .. هی جزوه از آیلین میگرفت .. محمد امینم هی حرص میخورد .. آیلین میگفت .. فهمیده بود ..  نمیتونست کاری کنه .. بیچاره ایلین ... ایلین گفت دیگه نمیخواین ... گفت نه ممنون ... گفتم مطمئنی دیگه نمیخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! دسپاچه شد .. گفت نه اخه ..... ! اومدیم بیرون .. رفتیم ناهار ... شیوا و یاسی رفتن وو من و ایلین موندیم ... حرف زدیم .. از همه جا ... تا به کیان و کیا رسید ... بهش گفتم ... یکی تو زندگی آیلین هست که کیان اسمش ... و تو زندگی من ... کیا .. ! وقتی تعریف میکردم .. میگفت منو تو چقدررررررررر شبیهیم ... اینو قبلا هم به نتیجه رسیده بودیم  ۵ شد ... را افتادم بیام خونه ... تنها بودم ... تنهای تنها ... مسیج میداد ... میگفت که اشتباه کرده ... میخواد جبران کنه ... اما قلبم ... دلم ... ! 

 

من چمه ؟ چی میخوام ؟ 

 

 

عکسای بارون خفنی که توی مترو زد ... نزدیک بود باد ببره انقد شدید بود .. دوسی داشتم ! 

  

 

5yh47v6mkniodfalzfx.jpg 

 

1s8qfol4pamuy5xzl2b.jpg