باران یعنی غروب غم انگیز تنهایی...
باران یعنی شکستن زیر بار سنگین چتر سیاه...
باران یعنی احساس سوخته ی من...
باران یعنی دلخوشی هایم مرد...
دلخوشی هایی که در صدای مبهم باران گم کردم...
اما...
چرا بارون نمیاد ... بارون میاد ... اما چرا پنجره ی اتاق من رو به بارون باز نمیشه ؟
چرا این قطره ها به پنجره ی اتاق من بر خورد نمیکنن ؟
چرا این قطره ها از من دوری میکنن ؟
چرا دیگه اسمون منو نمی خواد ؟
چرا دیگه نگاهم نمیکنه ؟
چرا ؟ چرا این پائیز اومدو رفت .. اما من زیر این بارونا حتی یک ثانیه قدم نزدم ؟
چرا ؟ چرا نرفتم و اون برگای نارنجی رنگ شکیل رو نظاره گر نبودم ؟
چرا ؟ چرا ؟ چرا به هنگام بارش قطره های بارون بر دونه دونه ی انگشتانم ... دعا نکردم !
چرا هنوز 3 ماه نشده من باید اینطوری شیفته ی کسی بشم ؟
من شیفته شدم !!!
امکان نداره ! چه مسخره ... چه جلف ... تقصیر من نیست ...
مقصر این بچه هائین که اطراف منن و اذیتم میکنن
یادته نوشی خانوم ؟ اون روزای اول ؟ ازش بدت میومد ؟ همون روزا بود که اومدی همین جا با
بلاگی حرفشو زدی که چقدر بد ادامس میخورد !
نوشی جون الان چرا باید دم به تله بدی ؟
* نوشی نه قصد ازدواج داره ... نه قصد دوستی با "یک" اقا پسر .. !
* نوشی ناراحت !
* نوشی دلگیر از این همه توهم !
* نوشی غصه داره به خاطر اون نگاهها !
* نوشی براش معما ... شوال پیش اومده ! که به جوابش نمیتونه برسه !
* نوشی گاهی قلبش "باز" اذیتش میکنه ... اما بهتــــره !
* نوشی ی چیزی دلش میخواد ... » دلش میخواد جواب سوالشو زودی بگیری ..
* نوشی ناراحته ... ازینکه عمره دانشجوئی نمیتونه بره ..
* نوشی هزاران بار به خدای خودش غُر زده که چرا ؟ چرا نمیزاری من ... !
* نوشی میگه اگه دلش از خدای خودشم نگیره پس بمیره بهتره !
* نوشی بغضیه ! 
* نوشی روزهاس منتظر محرم !
* نوشی از این روزهااااااااااااااااااااا هیچیزی نمی فهمه و ناراحته !
* نوشی اگه بشه بین دو ترم میره مشهد ! اگه بابای مهربون بخواد که نوشی نذرشو ادا کنه !
* نوشی کلی نذر داشته که هنوز ادا نکرده و نگرانه
* نوشی دلــــش خیلی میخواد بره اون بالاها ! تو اسمونا !
* نوشی ی خورده خستس !
* نوشی خدای خودشو میخواد دلش واسه خدای مهربونش تنگ شده زیاد !!
* نوشی دلش بارون میخواد .. !
* نوشی دلش میخواد ازین سردر گمی بیاد بیرون ...
* نوشی از خودش دلگیر ... !
* نوشی از خودش انتظار نداشت اینطوری بشه !
* نوشی به عبارتی از خودش بدش میاد !
* نوشی میدونه موقع امتحاناش و هیچی نخونده !
* نوشی بازم دلش بارون میخواد .!
* نوشی مدتیه هوس ذرت مکزیکی کرده .. اما نمیره بخوره .. !
* نوشی خیلی دلش میخواست بره دلداده رو ببینه .. اما تنها بود نرفت !
* نوشی نسبت به گذشته ها خیلی احساس تنهائی بیشتــــر میکنه ... اما میدونه که خدا هنوزم دوسش داره !
* نوشی خستس ... خوابش میاد ... فردا هم کلی کار داره !
پیوست -:
جناب جلالی راد !!
نوشی دیگه به نگاه های شما هیچ توجهی ندارد !
» هر چند خودتم میدونی که بنده را به اتش کشاندی
مردک زیبا رو و خوش قد و بالا !
زشت !!!!!!
پیوست پریم -:
"من" عوض شده م !
"من" دیگـــر "او" نیستم ... !
"من" دیگر نگاهم هشیارانه نیست !
"من" دیگر او نمی شوم .. !