| تمشکی نامه !! |
این چند روز که نبودم خیلی اتفاقا افتاده ! اما کدومشو بگم ؟
* اوم دانشگاه میرم و میام ... زندگی داره می گذره اما بدون مامان !
* مامان رفت کربلا ... 3 شنبه و من شدم خانوم خونه ... کی باورش میشد من غذا بلد باشم درست کنم
* با کلی شوق و ذوق واسه عمره دانشجوئی ثبت نام کردم ... اسمم در نیومد
* به مامان میگم واسم دعا کن بهت ی خبر خوش بدم ... میگه چیه میخوای شوهر کنی * چهارشنبه امتحان اقتصاد شفاهی داشتم ... نرسیده بودم بخونم ... کلی مهمون داشتیم خوب ... نرفتم سر کلاس ... این تارا در به درم رفته کرمانشاه ... واس من
* انقدی دلم گریه میخواد ؟ !
* تو ماشین که داشتم میومدم خونه ... به این فکر بودم که مثلا پائیزه و فصل بارون ... فصل عشخ من ... اما بارون چرا نیومد ... دوروز بعدش خفن بارون اومد و من بازم تشنمه
* از همه برو بچ باحالی که واسه تولدم زحمت کشیدن ممنونم ... از کیانوش عزیزم *** از آزیتای نازم که ی پست از بلاگشون رو به من تعلق دادن ... واقعا نوکرتونم
از کیانوش عزیز به خاطر ترتیب دادن ی بلاگ مخصوص تولدم ... واقعا ممنونم ... شرمندم کردی عزیزم ... فک نمی کردم انقد طرفدار دارم والا !
امشب میریم خونه مانیا ... میمونیم و من فردا میرم یونی ... نصفه شب میام ... بعدشم فرداش باز میرم ... خلاصه داستان دارم باید برم تعریف کنم یکشنبه ... همه میخندن بهم اگه نخندیدن !!
* فردا مهسای عزیزم رو هم میبینم ... امیدوارم ..... !
* بارون میخوام هوارتا ! چاکرم ...
|