به یاد باباجونم ! ...

سام خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir 

 

من اومدمممم  امروز خیلی خسته شدم .. مامان معلوم نیس کی راه افتاده بابا میگه صبح می رسه  توی راه که بودم .. دائی زنگید بهم ... ترسیدم ... فک کردم واس مامان یا بابائیم اتفاقی افتاده  کلی ناراحت بودم ... عصاب مصاب نداشتم ... تا بلاخره از بابائی  ی خبری شد ... از مامانی هم ... اومدم دیدم بابائی میگه عموی مامانت فوت کرد  الهی .. ! ۲۰ روز پیش رفتیم سر زدیم بهش ... کلی اونجا یاد بابا جون کردم ..  دلم واسه باباجونم تنگ شد انقدی که نزدیک بود بپرم بغل عموی مامان و هق هق گریه کنم  تا اینکه امروز فهمیدم ..  فردا مراسم خاک سپاری .. باز غسال خونه ... باز بهش زهرا ... باززززززززززززز گریه و عزاداری ... نه ... میگن .. تو بغل دختر کوچیکش مرده  چقدر درد ناک ... مثه باباجونم قلبش گرفته و .....  

 

پیوست -: نمیدونم چرا عزرائیل افتاده تو خونواده ی مامان پریش و داره تارو مار میکنه !  خدا کنه اینوری نیاد ... به جوون نخوره ... خدا به خیر کنه سومیشو  

 

  

 

پیوست پریم -: قلبم تیر می کشه ... ۲ روزه ... هی !