| بازی بازی بازی بازی .. |
سام !
شیرین جونم بنده رو دعوت به بازی کرده ... کودکی خود را چگونه به سر بُراندین گ !
* ازون جائی که بنده ی بچه ی خیـــــــــلی خجالتی بودم ... همیشه با پسرا بازی میکردم ... اونم فوتبال ... توی کوچه ی عالمه رفیق داشتم ... از دختر و پسر . * کلاس سوم بودیم .. ی دوستی داشتم به نام محدثه ... + مهلا + هانیه + مینو + مینا .. ! اقا ما هممون روی دسته صندلی نشسته بودیم و هییییییییییی بکش بکش که هممون جا نمیشدیم ... من ازون جائی که نزدیک بود پرت شم پائین .. اومد از صندلی پائین .. این محدثه حسودم .. به دنبال من اومد که شتلق افتاد زمین ... از اون جائی که مثه چینی بود شیکست
* کودک که بودم ... خاله بازی میکردم و با خودم کلی حرف میزدم ... خودمو خیلی تحویل می گرفتم ... ازون وراجا هم بودماااااااا
* ی دفه با مانی دعوام شد ... ۸ سال ازم بزرگتره ... انقد زدمش که گریش درومد و دلشو گرفت کهه ایییییییییییییی دلممممم ! مامانم که اومد ... بهش گفتم به مامان بگی ... لوت میدم که چه کارا نمیکنی ..
** نی نی که بودم خیلی بی ادب بودم ... الان باز بهتر شدم ... نمیدونم ... دیگه نمیزنمش ابجیمو ... از من چکم خورده تا حالا بنده خدا
روم سیا
دوستای دعوتی من -: < ابر بهار <> فرزانه <> ندا (قاصدک) <> ناهید خانوم <> هستی ادیب <> نگار فانا > اگر دوست دارین !! و همه لینکای بلاگ دعوت می باشستند ! بینیویسید !
پیوست -: |