معجزه‌ای در افزایش قد معجزه‌ای در افزایش قد
روشهای ویژه چگونگی افزایش واقعی قد از ۵ تا ۱۰ سانتیمتر در ۱۰ هفته
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سام . .  

بانو تمشکی هستن ؟  بله انگاری هستن !! هنوز زنده هستن !
حال ِ شما ؟ احوال ِ شما ؟ فدای شما بشم من ؟  

نه انگار امروز ی روز دیگس ! چون بانو تمشکی هستن !! 

طی چند روز ِ اخیر قصد جون ِ بنده رو کردن پیش ِ خودشون گفتن 

بانو تمشکی رو می بریم سفر بعدشم اینکه با ی توپولوف می فرستیمش برگرده !
گفتم اینا منو تنها میخوان برگردونن ؟! هی !نگو نخشه های پلید خانواده ی تمشک ها بود ! 

قربون سر دستشون که پدر تمشک ها میشه برم من !!خلاصه ما رو بردن و تنها فرستادن ! هرچند من بهشون گفتم من اینجوریا تمشک لهیده و ترش نمیشم که !! اگه منو با هواپیما ی بدون ِ بال هم بفرستن من بازم میتونم و شیرینم !! والــــا !  الآن با خودم لاو در کردم !!  

بعدشم که نیمه شب مارو فرستادن خونه و همه گرو گور زنگ میزدن الهی فدات بشیم خوبی ؟ 

الا مامان باباهه !! مرسی از تحویل گیریتون ! فدای همتون بشم من ! باباهه که بنده وقتی سقوط کردم دنبال چمدونم بودم تازه زنگ زدم بیدارش کردم ۳ نصفه شب والا ! 

 ۵ شنبه شم رفتیم نمایشگاه کتاب ! با بروبچ ! کلی خوچ گذشت ! برگشتیم !  

خودم ~> روزام خوبن ! لحظه هام خوبن ! 

گاهی وقتی وارد اتاق ِ جدیدم میشم دلم میگیره و تنگ میشه ! 

واسه چی ؟ نمیدونم ! واسه اینکه شاید واسه بعضی ها عزیز بودم و حالا ؟ 

چقدر زود آدما همه چی فراموششون میشه ! اما من خوبم ! 

هیچ عوامل خارجی هم نمیتونه روم تاثیر داشته باشه ! چون من میخوام !!  

بیشتر از همیشه تو روزام می خندم ! توجه هم به بعضی ادما بیشتر شده ! هیچ ترسی از اطرافم دیگه ندارم ! خلاصه همه میدونن من شیرینم ! 

 

فدای چشاتون بشم !  اینجوری که به یادم بودید !! 

 

30 اردیبهشت 1389 ساعت 2:16 PM

 

فعلا وقت ندارم ! 

دارم به مغوله ی مهم ازدواج فکـــ ر میکنم !
عجیب حرفای خواهری ! شیوا ! گندمک !! روم تاثیر داشته ! 

دارم به ی بنده خدا فکر میکنم !
* آخه به چیش فکر کنم !؟ 

 

پیوست -: میشه در مورد ازدواج بهم کمک کنید ؟! 

چی خوبه ؟ چی بده ؟ کی خوبه ؟ الان وقتشه ؟ 

کمکم کنید !
من نمیدونم چی کار کنم به چی فکر کنم !  

حس میکنم زوده اما خواهرم سر این یدونه گیر داده ! 

 

پیوست پریم -: گندمک بانو امروز روز شیرینی بود ! بی بهانه خندیدیم !
بی بهانه اذیتت کردم ! خندیدم ! شاد بودیم باهم دیگه ! 

 

ی مسافرت یهوئی برام پیش اومده که شادم !! فالم درست درومده  

 

20 اردیبهشت 1389 ساعت 10:01 PM

کاش باران َم بودی ُ 

همانند پارسا ٬ 

دستانت را باز میکردی و در آغوش َ م می آمدی 

سرت را به سینه م می نهادی ُ

من همانند امروز . .  

لبـــ ریز از عشق ِ تو می شدم !  

. . .  

 

 

 

19 اردیبهشت 1389 ساعت 9:41 PM

این روزها هــــ وا ٬ هوای توست !
دستانت را باز کن !
نیاز به هدایتت دارم !
خیلی وقت ست هوای َم ســـ رد ِ سرد است  

و گـــ رم نمیشود بازوان ِ خسته م ! 

 

 

 

18 اردیبهشت 1389 ساعت 10:33 PM

« از بلاگ نوشی و جوجه هاش »

با عصبانیت به ورق پاره های مدل نقاشی جدیدی که واسه آلوشا خریده بودم نگاه کردم و با ناراحتی گفتم: «اینه دیگه؟ آره؟ من واسه تو کتاب نخرم دیگه؟ اگه قرار باشه تو خونه ما هر کتاب فقط یه هفته عمر کنه و بعدش پاره پاره بشه، همون بهتر که من هیچی برات نخرم و تو هم هیچی نداشته باشی!» که آلوشا حق به جانب نگام کرد و گفت: «بله، همینه دیگه... وقتی مامانا واسه بچه هاشون کتاب میخرن اما پازل نمیخرن، بچه ها مجبورن از کتاباشون پازل بسازن... همینه دیگه!» 

 

18 اردیبهشت 1389 ساعت 5:33 PM

 

باد می وزد , هوا طوفانی 

پدر را ب چای ُ بیسکوئیت دعوت میکنم ! 

می روم لب ِ پنجره 

کاش مـــ اه قرص بود امشب  

تا باهم چای می نوشیدیم !  

 

 

 

17 اردیبهشت 1389 ساعت 9:43 PM

 * دوست داشتم امشب ماهم بنفش باشه !!  مشکلیه ؟! 

* از درسا و زندگی خیلی عقبم !!  از چی عقب نیستی ؟!

* باید خودت باشی !! هستی ؟!  

* ما با تل هی می حرفم , ددی هی میگه بله ؟! 

* کلاسورم ی خورده مرتب شد !! ی سری شم دست بچه هاس تا بیاد دیگه تکمیله !
* گندم بلاخره نتش راه افتاد ! 

* ی سری لینکا رو نزاشتم ! هنوز ! 

* ی کم ذهنم مشغوله ! 

* ی کم دلم میخواد گریه کنم ! 

* امروز فهمیدم عـــــــ اشق ِ پری جونمم !! ( خالم ) 

* به احتمال ِ زیاد ی کودتا تو فامیل پیش میاد !! چون امروز خونه پری رفتم خونه خاله ثری نرفتم ! 

* گندمی کی بریم نمایشگاه کتاب ؟!؟!؟!؟! 

* گندمی خبرت بنویس ببینیم چه آشی در میاد !! 

* دلم هرگز نمیخواد کامنت دونیم باز باشه واسه این پستم !! 

* خیلی چیزا دلم میخواد بنویسم !! اما . . .  

* کلا دلم میخواد امشبم همش بنفش باشه !! مشکلیه ؟! 

 

17 اردیبهشت 1389 ساعت 9:39 PM

 

اشک دور ِ چشمانم را میگیرد ،

خالی می شوم از هر واژه ای . .  

 

17 اردیبهشت 1389 ساعت 5:35 PM

 

آسمانم را بنفش میکنم ٬ 

قلبم را آبی

لاک ِ انگشتانم را مشکی ِ سیر ِ سیر !!! 

صورتم را سفید ِ سفید !
دریا را نارنجی !! 

رنگ ِ چشمانم را قرمز ِ مایل به صورتی !! 

من دیگر هیچ ٬ جز سبزی ِ گوجه سبز را نمیخواهم !! 

 

* آیا اعتقاد به « خفه شو » داری ؟   <<~~ تیکه کلام امروزِمان !!

* صدای عجز گربه را بر روی شیروانی اتاقم نا آرامانه می شنوم ! 

و هر دم بغضی می شوم !! کاش . .   

~~>> تلخی زندگی همون فراموش شدن از جانب ِ هر چی « تو » ء !!  

 

16 اردیبهشت 1389 ساعت 10:47 PM

با صدای تیک تیک دو ساعته ی ی ساعت که نمیدونم کجا بود ٬ غرولند های ی پیر مرد که همسایه بغلی بود ٬ صدای همراه پدر که جواب نمیداد ٬ و تمام صدای های مزخرفی که تونست منو بی خواب کنه از خواب به زور بیدار شدم ! 

 

ساعت ۸.۱۲ دقیقه ! / ۱۶ اردی بهشت ! 

 

16 اردیبهشت 1389 ساعت 09:12 AM

فشارم روی ۲۲ بود ! 

از دکی میام ! 

حالم خیلی بده ! 

عصبی م ! از دنیا 

از جنسیتم ٬
از مـــ ردا ! 

 

 

15 اردیبهشت 1389 ساعت 10:58 PM
<<    4      5      6      7      8      9      10      11      12      13    >>