درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
20 آذر 1389 ساعت 10:57 AM

 

دیروز که رفتیم بیرون برنامه تغییر کرد و اتفاقی رفتیم امامزاده عینعلی و زینعلی توی پونک .. خیلی بهم چسبید .. مخصوصا نذری که عدسی بود .. انقد که طعمش هنوز زیر زبونم ِ اما یاد آوری ِ خاطراته سوخته .. ی جوری بود برام .. که ی چیزائی رو بخوام .. دلم هوسی بشه .. و دلم هوسی شد ! نمیدونم چرا دلم یهو اونطوری شد .. ! بعدشم که رفتیم همون باغی که اغلب میریم ُ اون خاطرات کاملا همراهمون بود ُ همه یاد میکردن .. وقتی هم که مادر دیشب دوباره حرفشو زد .. ناراحت شدم .. چون خانوم تپلی هنوزم روی حرفش هست ! اونو بی خیال ! این مهمه که من دو روز ِ رفتـــم توی رویا .. دارم با رویا زندگی میکنم :D ی رویای شیرین که خدا تو زندگیم نساخته ش خودم ساختمش :D این رویا رو دوست دارم ! : ) 

18 آذر 1389 ساعت 9:49 PM

 

حرف برای گفتن زیاد دارم ، اما نمیتونم بگم چی ِ یا چی میخوام .. ی کم درگیرم .. با ذهنم .. دوست ندارم هر حرفی رو بیان کنم و این باعث میشه که بیشتر سکوت کنم .. گاهی هم دیگران رو کلافه .. چون قدیما برای هر مسئله ای حرفی داشتم .. اما این روزا ترجیح میدم سکوت کنم ُ نظراتی هم که میدم از ته ِ دلم نباشه ..  

16 آذر 1389 ساعت 11:45 PM

تصمیمات ِ مهم توی زندگی گرفتم .. که تا حدودی دارم عملیش میکنم .. 

امروز توی دفترچه یاداشتم ی برگه رو خط خطی کردم .. از تصمیمم نوشتم .. عملیش میکنم .. 

من از همه ی ادمای این دنیا مهم ترم .. و محتاج به گوشه ی چشمی .. من هرگز فرشته ی نجات افریده نشدم که هر کسی دردی داشت ارومش کنم .. نه .. من ... هیچی نیستم و باید اینو بفهمم همه زبون دارن و من زبون ادما نیستم ! 

13 آذر 1389 ساعت 9:54 PM

 

قدم زدن رو خیلی دوست دارم .. این روزا همش عادت دارم بی بهانه راه برم .. بزنم به کوچه و خیابون ُ واسه خودم شاد و شنگول راه برم و فکر کنم ! جدیدن خیلی بی قراری میکنم .. تنها چیزیم که ارومم میکنه نماز خونده !  دیروزم انقدی دلم میخواست برم تنهائی ی مسجد خوشکل .. همینجوری به ی مسجد بر خوردم و رفتم توش .. موقع اذان کلی گریه م اومد ! چندین سال بود مسجد نرفته بودم ..  

پیوست -: این روزا توی زندگیم بارون رو خیلی کم دارم .. زمین ِ خشک با سیل هم سیراب نمی شود ..   

11 آذر 1389 ساعت 7:25 PM

 

 

روزای متفاوت دارن حس میشن ..  

امروز با انرژی شروع شد .. و روز جالبی بود .. 

بعد از مدتها رفتم سر خاک ِ پدر جون .. اولش رفتیم قطعه ی شهدا .. سر خاک ِ برادر طنین ! همشون ی جوری نگاهم میکردن .. دعا خوندیم و کلی خوراکی خوردیم .. تیریپ پیک نیک  بعدشم در مورد بعضی از اون هائی که شهید شده بودن صحبت کردیم که گندمی تعریف میکرد ازشون .. یکیشون و در موردش صحبت کردیم که مفقوالاثر بوده و بعد هم وقتی پیدا شه جسمش دست نخورده بوده .. یعنی همه ی اجساد فسیل میشن اما این یکی کمی متفاوت بوده .. آقای پیراینده .. باغبونِ بهشت زهرا اومد ُ دید زیادی بیکاریم گفت ی سیدی هست که دانشجوها خیلی میرن سراغش .. تیریپ ِ ما هم قطعا دانشجو میزد  هی تعریف کرد هی منو گندم همدیگرو نگاه کردیم و قیافه هامونو کج و کوله میکردیم !! آخرش گفتیم خب پاشیم بریم ببینیم چه خبره .. سر راه رسیدیم به قبر آقای پیراینده  چقدر چسبید !! حس ِ خیلی خوبی داشتم .. رفتیم سر خاک ِ سید موسوی .. اونم جالب بود !  وای حسین فهمیده رو پیدا کردیم .. احمد پلارک رفتیم همون شهیدی که همیشه سنگ ِ قبرش بوی گلاب میاد .. دستامون بوی گلاب گرفته بود ! خیلی جالب بود !  بعدشم سر خاک ِ باباجون رفتیم .. الهی بمیرم ... کلی گلگی کردم از بچه هاش .. درد و دل کردم .. بعدشم رفتیم قطعه ی هنرمندان !!  خسرو شکیبائی .. نوذری .. فردین .. نیکو خردمند .. ابدی .. مادر ابدی چقدر زجه زد الهی بمیرم ..  خیلی از هنرمندا رو رفتیم و فاتحه خودندیم .. کمی هم استراحت کردیم و تقریبا ی 5 ساعتی توی بهشت ِ زهرا چرخیدیم واس خودمون ..  

به شهدای گمنام که رسیدیم .. بالای سر هر قبری فانوسی داشت .. خیلی خوشکل بود .. بعد از مدتها از ته ِ دل زجه زدم .. حیف هنوزم اشک دارم .. اما خیلی خوب بود ! خیلی ! 

 

ملت دودر میکنن میرن خبطای سنگین میکنن ... خونه خالی ُ و .. ما خبط میکنیم میریم موزه .. میریم بهشت ِ زهرا .. فک کن فقط .. مامان بابائی مدال ِ افتخار باید بدن بهمون   

 

پیوست -: گفتم ؟ که دیگه حتی به چشام هم اعتماد ندارم ؟ نگفتم ؟ 

 

6 آذر 1389 ساعت 00:20 AM

بروی ستاره ها می نشینم .. شب را لمس میکنم .. قطره های باران را میبوسم .. خدا را باز هم به آغوش میکشم ، میدوم .. گیسوانم را به باد می سپارم ، گل های لاله را دست میکشم ، امشب ، بادبادکم را هوا میکنم ! میدوم به راست و چپ ! گونه های خدا را میبوسم ، مست ِ هوای دلنشین ُ سبزه های با طراوت میشوم ، تاب بازی میکنم زمین و آسمان را از آن ِ خود میکنم ، و بر رنگین کمان ِ خداوندی سرسره بازی میکنم، بر روی زمین می ایستم ، دستانم را باز میکنم ، به آسمان ِ آبی نگاه میکنم ُ نفسی عمیــــــــــق میکشم  ، من امشب دوباره زنده می شوم .. جان میگیرم .. و بر آسمان ِ زندگیم حکم میکنم !  

 من ، امشب تمام ِ حسرت های زندگیم را پشت ِ پلک هایم پنهان میکنم ! : )  

 

* تولدم مبارک ! 

5 آذر 1389 ساعت 9:42 PM

 

یک سال از دهه ی دوم ِ زندگیم گذشت : ) 

شیرینی و تلخی در کنار ِ هم معنا گرفت .. 

این یک سال اشک ِ پدر رو دیدم .. و ای کاش نمیدیدم .. 

تنهائی ِ خودم پی بردم .. از اون جهت که خدا یکی ست و من هم یکی ! 

فهمیدم باید تلاش کرد تا بدست آورد ، 

با ادم هائی آشنا شدم که با صبر به بلندترین ها رسیدن ! 

فهمیدم عجله و احساس هر دو هم قدم همدیگه هستن ُ هیچ اتکائی نمیشه کرد 

فهمیدم آسمون هنوز پای بند ِ من ِ و اما نمی باره .. 

 

یک سال گذشت با درد ُ رنج ُ غم ُ شادی  

که هر کدومش با سال های قبلش متفاوت تر بود .. 

بزرگ شدم یا نشدم .. بهتر حرف میزنم یا نمیزنم .. بهتر عمل میکنم یا نمیکنم .. 

نمیدونم ! اما میدونم کمی دیدم ، نگاهم متفاوت تر شد . 

فهمیدم زندگی رو همونجور که ببینی همونجور پیش میره .. 

فهمیدم سخت نباید گرفت ..  

فهمیدم خیلی راحت میشه خوب بود و حکایت لقمه ای که دور ِ سر می چرخونی بودم.و هستم 

 

دل کندم از بسیاری از وابستگی ها .. 

کنار اومدم با زندگی .. 

مسائل ِ جدی رو دیگه شوخی نمی گیرم .. 

حالا میدونم که زندگی جدی ِ ! اما بازم همون شوخی ِ بزرگه ! 

فهمیدم دنیا فریب ِ ، ی فریب ِ بزرگ ِ دروغ ِ دوست داشتنی و گاها غیر قابل تحمل .. 

فهمیدم 21 سال ِ پیش .. برای یک هدف بزرگ آفریده شدم .. 

اومدم روی زمین ..  

 

باز هم فهمیدم باید خندید .. به غم های لعنتی باید خندید ! 

و لِه نشد ..  

فهمیدم بخوام میتونم .. و تونستم .. !  

فهمیدم هر کی میگه از دروغ متنفرم خودش ی دروغگوی بزرگه ! 

فهمیدم هنوز هم خدا دوستم داره ُ میخواد که نگاهش کنم ..  

 

من هنوز هستم ..  

می نویسم .. 

نگاه میکنم .. 

میخندم .. 

و با خنده م مثل همون بچه گی هام .. همرو میخندونم .. 

فهمیدم باید پاک بود و پاک موند ..  

فهمیدم اصول اخلاقی که به صورت ِ ی لاک درست کرده بودم و  

مثل ی لاک پشت ازش دفاع میکردم .. اشکال داشت .. 

 

حالا ، مستقل تر از روز های دیگه .. که گذشت .. 

برای خودم فکر میکنم ، نگاه میکنم .. 

حقایق رو .. اون چیزی که هست ، 

و هنوز هم معتقدم که هیچی نیستم ُ جا برای پُر بودن بسیار دارم .. 

 

مثل همیشه دستم روی کیبرده اما هیچی به ذهنم نیست که بنویسم ، 

و تنها با فکر کردن .. یک سال میاد جلوی چشمام .. 

توی زندگیم .. چیزی کم دارم .. که با چنگ و دندون دارم تلاش میکنم 

به دستش بیارم .. وگرنه جز پوچ بودن حس ِ دیگه ندارم .. 

 

این روزائی که گذشت .. با گندم گذشت .. طنین .. و مهمتر از همه با پدری !  

سال ِ دیگه با کی میگذره .. چطور میگذره ؟ نمیدونم .. اما اینم میدونم که .. 

این نیز بگذرد ! 

 

۶/۹/۸۸ ~> بین بغض ُ خنده ... 

 

2 آذر 1389 ساعت 10:30 PM

 

خُب بلاخره این نیز بگذرد ها اثر کرده انگاری .. حقیقت همینه که خود ِ آدم میتونه به خودش کمک کنه ولاغیر ..  امروزم ُ با ی انرژی ِ مهار نشدنی شروع کردم ُ الحق که تونستم و تا آخر شب انرژیم دووم اورد ٬ اما گاهی بعضی چیزا تو دل ِ آدما هست که میشه بیانش کرد اما بیان نشه خیلی بهتره ٬ ی سری حسرت ها که شاید ی روزی بشه بلای جونت .. سر ِ درسام کلافه م ! ۴۰ ٪ از کلاسام ُ پیچوندم  توی خونه سیر کردم .. فکرای بد نکنین !!  حالا موندم منو این همه درسای نخونده  غصه دارم .. متون سیاسی م خیلی سخته ! دیکشنری کامی خراب بود هر کاری کردم درست نشد واسه همینم فردا نمیدونم چه گلی بمالم به گیسوانم !! ولی خُب انگار بازم باید پیچید به بازی  فردا باید سفارش بدم واسم جزوه بیارن کلی .. ی زمانی نصف ِ یونی جزوه ش از زیر ِ دست ما رد میشد .. حالا شدیم جزوه بگیر .. به هر حال تجربه ی خوفیه تا آدم بشم که هیچ جزوه ای مثه جزوه ی خودم نی ! والا ٬ اگر از این ماه شروع کنم میتونم قول بدم معدلم ۲۰ میشه  از همون ارزو های کودکانه بود بی خیال  برم بخوابم که دقیقا از اول هفته همش بیرون بودم و ۶ پاشدم ُ دیروقت خوابیدم .. بروم تا از خستگی هلاک نشده م !  

 

29 آبان 1389 ساعت 11:02 PM

 

گندم ، طنین ، خانوم تپلی .. منم که پایه ثابت .. 

سید خندان ، پاسداران ، again سید خندان .. 

ناهار .. رستورانِ چِرک ُ کثیف .. با کمال ِ تعجب استاد خوش تیپه که مثلا ما چشمون گرفتش !! 

بعدشم صادقیه ، گلدیس ، کافی شاپ ِ کیوان ، ی قهوه ی دلچسب ُ فال ُ  

خدافظی با دوستان ُ خونه خانوم تپلی ُ فک زدن ُ پیاده روی با بابائی ُ صحبت در مورد مسائل خیلی جدی !  

 

من ×>  

27 آبان 1389 ساعت 7:31 PM

 

 واقعا الان که فکر میکنم نمیدونم چطور میتونم از اینجا برم .. گاهی وقتا به اوج میرسم و میبینم هیچ خوشی ندارم و نباشم بهتره .. اما خُب هیچ وقتم فکر نمیکردم انقدر دوستای دوست داشتنی داشته باشم که بود و نبودم براشون مهم باشه !  

با گردش و اظهار ِ لطف شما دوستان یه کوچولو به زندگی برگشتم !  

امروز مادری از سفــــر بر میگشت ُ من باید خونه تکونی میکردم .. مادری نیاد بگه خونمو چــــه کردید ؟!  از ساعت ۹ صبح پاشدم ُ از اتاق ِ خودم تا مطبخ و زیرو رو کردم ُ تمیز کاری .. ای بدک نشد .. پدری که حال کرد .. ناهار ِ بابائی رو دادم ُ ولـــــو شدم  کلی فیلم دیدیم با هم و ی دوش ِ طولانی گرفتم و مادری وارد می شود .. الهـــــی کلی انرژی گرفته برگشته .. منو بابائی که نگاهامونم خسته س ! اما مادری خدارو شکر حالش خیلی خوبه ! سوغاتی تهنا تهنا خوردم ی آبم روش .. برای اولین بار سجاده دار شدم .. هنوز حس خاصی ندارم بهش .. اما یه جوریه .. تا حالا نداشتم !  

 

* ترجمه ی تخصصی سیاسی دارم که استــــــاد فرمودن که ۳ نمره داره و باید انجامش بدم .. یک درس جدید هم گفتن اماده کنید که برای هفته ی دیگه باید سر ِ کلاس آماده باشیم .. این گندمی ِ نامردم هیچی نمی نویسه .. میاد از رو من کپی میکنه .. یکی نیست بگه من یکم حرص بخورم ..  بعدش ؟! برای ۳شنبه در مورد دیوان سالاری باید مطلب بخونم از کجا گندمی خانوم میگن نگفته ولی مگه میشه ؟ استاد هر جلسه کتاب معرفی میکنه .. دیگه ؟ اینکه تمشکی خانوم عجله کن که هیچ وقتی نداری !!   

26 آبان 1389 ساعت 3:54 PM

 

پریروز رفتیم دکتر با خانوم تپلی .. از سید خندان تا شهید قندی پیاده روی کردیم  بعدشم رفتیم ختم که همونجاها بود .. کیس رو دیدم .. سعی کردم به روی خودم نیارم ..و همینم شد .. پدرش چقدر با حسرت نگاهم میکرد  پیاده تا میدون رفتیم و شوهر خواهری اومد پیشمون ! // فرداشم صبح زود با هنا قرار داشتیم .. بریم خرید .. رفتیم ُ کلی حسای قشنگ داشتم .. رنگای قشنگ .. باریکه های تنگ و پر از چیزائی که میتونه روحتو شاد کنه .. مسجد امام که تا حالا نرفته بودم رو دیدم ! چقدر دوسش داشتم خیلی قشنگ بود !  بعدشم باهم رفتیم کاخ گلستان ٬ تالار آئینه .. بابا شاه .. که چقدر طبیعی بود .. سر طبیعی بودنشون چقدر خندیدیم .. بعدشم رفتیم پارک لالــه ناهار خوردیم ُ کلی حرف زدیم و ذوق خریدامونو کردیم ُ ٬ آقای هنا اینا  اومد و رفتیم برای یک عدد نی نی گوسفند خریدیم ُ (عروسک پُلیش) منم تهنائی برگشتم و ساعت ۷ اینا رسیدم ! خوچ گذشت  ~> هنا ی دخمل ِ دوست داشتنی بود که به این نتیجه رسیدیم که شبیه هم هستیم .. از نظر چهره .. اخلاقا هم شبیهیم !! البته اون اخلاق ِ ش خیلی بهتر از منه  هر دومونم کلاسامون و از بی حوصله گی پیچونده بودیم ..

در کل خیلی خیلی خوب بود   

 

پیوست -: از فکر نبودن هنوز پشیمون نشدم .. اما صندوق پستیم دلم رو لرزوند .. ممنونم بچه ها شماها لطفتون بهم زیاده !! اما کم آوردم .. تلخی توی کلماتم موج میزنه  

 

پیوست پریم -: کامنت ها رو اینجا حتما جواب میدم از این به بعد .. حتما ! 

22 آبان 1389 ساعت 11:02 AM


دارم به این فکر میکنم که اینجا رو ببندم !! 


<<    4      5      6      7      8      9      10      11      12      13    >>