شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
10 بهمن 1389 ساعت 3:01 PM

اصلا حوصله ی هیچی ندارم .. خسته م .. ی خستگی ِ تلخ که ازار دهنده س ! به زور میخندم .. سعی میکنم مامان ازم دلگیر نشه .. برخوردامو کنترل میکنم .. اما تو هَپَروتم .. دنیا دنیای من نیست این روزا .. این فکرا داره عذابم میده .. باید بیام بیرون .. از لاک ِ تلخ زندگی ! باید تو دنیای شاد خودم زندگی کنم .. من میتونم ! نه مثل همه .. مثل خودم زندگی کنم !! 

 

* حذف شد !

 

9 بهمن 1389 ساعت 11:44 AM

 

بد نیست خوبه .. خوبه که این روزا بیشتر از هر روز ِ دیگه وابسته ی خانواده مم ! بیشتر از همیشــــه ! و اینو دوست دارم ..  

عوض شدم .. خیلی ! باورم نمیشه .. آدمی که قبل بودم .. ازش متنفرم .. از اینی هم که هستم متنفرمااااا ولی خب ! دارم به ی جاهائی میرسم .. به جاهای خوب .. خوشحالم به هر بادی نمی لغزم و اینو دوست دارم ..کامل هم که نیست .. تازه دارم میشم ایده آل ..  

از وقتی مسئله ی ازدواج برام جدی شد .. سید بهم حرف جالبی زد ! و این مسئله منو خیلی به فکر فرو برده .. (نه اینکه بگم الان قصد ازدواج دارم نه ) تو که این چیزا رو از طرف ِ مقابل میخوای .. خودت چی داری بهش بدی ؟ یا اینکه زن عموی عزیزم وقتی با تیکه بهم گفت مگه تو چی هستی ؟ که همه دنبالتن .. این باعث شده که بیشتر فکر کنم ! جالب نیست ؟ راس میگن من که ی دخترم چی دارم ؟ نه آشپزی عالی و .. هر چند که همه چیز اشپزی نمی شه .. توی روابط .. اخلاق .. اینا حرف اول رو میزنه .. به نظرم .. ادما با ی تیکه نون سیر میشن اما اخلاق که خوب نباشه .. سنگ روی سنگ بند نمیشه .. اینو مامان شهربانو میگه .. خب الان منم میگه راس میگه ..  تا حالا شده آدما به خودشون بفهمونن اونجورام که فکر میکنن ایده آل نیستن ؟ و به جای اینکه به خودشون ببالن و اعتماد به نفس کاذب داشته باشن بگن که سعی کنم رفتارم و مو شکافانه بررسی کنم و تغییرشون بدم ؟  

این روزا توی روابطم ضعیف شدم ..  ادما بهم حرف میزنن نمیتونم از پسشون بر بیام ... منی که توی استینم همیشه ی جواب داشتم الان مظلومانه نگاه میکنم و عذر خواهی میکنم که ببخشید  هر چند دلایل خودمو داشتم واسه رفتارم یا اون شخص خودشم همین کارا رو میکنه اما .. نمیدونم .. شاید واقعا نیاز به ی روانشناس داشته باشم که وقتی دارم رفتارم و تغییر میدم کمکم کنه و به بیراهه نرم .. مثل چند وقت پیش .. که کلا سیستم اعصاب و زندگیم ریخته بود بهم  

باید درست بشه همه چی .. من میتونم .. !!  

 

5 بهمن 1389 ساعت 7:53 PM

 

در این سیاهی ِ شوم ، 

نگاه می لغزد ، 

صدای تپش های قلبی می رسد به گوش  

گاه می پرسم ز خود .. 

این بیگانه از راه ِ دور ، 

چه میخواهد ! 

که هر شب او را اسیر می بینم .. 

اسیر ِ لحظه ها .   

 

5 بهمن 1389 ساعت 7:51 PM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
3 بهمن 1389 ساعت 12:51 PM

 

امتحانام تموم شدن .. 

چند روزی میشه که ی سایه ی شوم  بالای سر ِ دنیام داره خودشو نشون میده .. حس ِ خوبی نیست ٬ حس میکنم دنیام داره عوض میشه ٬ زندگیم داره بهم میریزه ٬ ترس خوب نیست ... اما توی دنیای تمشکی ی ترس ِ بزرگ اومده .. دلم میگیره ازش و اشکام گوله گوله میریزه .. نمیخوام اینجوری بشه .. زیبای خفته اگه نباشه .. من چی کار کنم ؟  انقد اعصابم داغونه .. که هیچی حالیم نی !! خدا روزای بد رو از ما دور کنه .. خدا پدری و مادری و خانوادمو برامون نگه داره .. صحیح ُ سلامت .. چون من نمیتونم تحمل کنم غم های بزرگ رو .. 

 

دعوت شدم .. به همون جائی که پارسال همین موقع ها به سال قمری دعوت شده بودم .. نمیدونم چی میخواد ازم که هی دعوتم میکنه .. دفه ی پیش کاری نداشتم اما رفتم و مهمون نوازی رو در حقم کاملا به جا اوردن !!! اما امسال که میرم .. فهمیدم که باید بخوام !! خیلی چیزا بخوام .. باید زندگیمو ازین رو به اون رو کنم !! میگن میده .. پس منم میخوام !  

* این سری هوائی میرم .. پس اگه دیگه منو ندیدین بدونین که تمشکی پر !! دفه پیش که هوائی اومدم و تنها هم بودم هیچی نشد این سری کل اکیپ بانوان فامیل هستن !! خدا رحم کنه !! یه فامیل منقرض میشن  نسیمم هست .. پس قول نمیدم کر کر خنده نباشه    

 

* قول نمیدم سایه ی شوم ِ زندگیم به این دعوت مربوط نباشه !!!!!!!!! 

22 دی 1389 ساعت 4:02 PM

دو هفته از فرجه و امتخانم گذشتم .. ۴ تا امتحان دادم که .. ولی خیلی خسته شدم .. کاش جواب زحماتم و درس خوندنم اینجوری نمیشد .. انقدر خسته شدم که حد نداره .. ولی ی روز میتونم استراحت کنم و بعدشم که ی چهار واحدی دارم و .. اینا اصلا تمرکز ندارم .. اونقدر خسته م که نمیتونم حتی اینجا بشینم .. دوست داشتم ببینم دوستی هام در چه حالین .. دنیاشون در نبود ِ من چه رنگیه .. ولی خب .. ببخشیدم ..  

 

برای خودم ~> روزا باید بیان و برن .. و من باید بگذارم زمان بگذره تا شاید روزای خوب خودشونو بهم نشون بدن .. لبخند بزنم .. و !! چند شب پیش برای اولین بار دلم خواست کسی رو می داشتم (ی اقائی) شخصش معلم نی اما .. یکی می بود .. نمیدونم چرا !! ولی خب خوشحالم که هیچ کس نیست ! 

 

* گندمی تولدش بود و تمام تلاش کردم تولد بگیرم براش .. دیدم تنهائی نمیتونم و کلا با همیم نمیشه .. از طنین کمک گرفتم .. یعنی طنین خودش سوال کرد و منم مطرح کردم .. جشن کوچولو کیک کوچولو .. خوش گذشت با اینکه امتحان اونروزم رو بسیار گند زدم و منتظرم ۱۰ بهم بده !!!! ولی ی برف بازی مشتی هم کردیم و حال داد !!  

9 دی 1389 ساعت 11:43 AM

دوشنبه -: با خواهری رفتیم دندون پزشکی ُ بعدشم خونه ی عمو جون .. کلی با نسیم ُ امیـــن شیطنت کردیم ُ خندیدیم  

 

سه شنبه -: شروع نشده فهمیدم پولامون گم کردم .. یا دزدیدن ازم ..  دیدم جیبمو بتکونم ۷۰۰۰ تومن میریزه بیرون .. !!  

 

چهارشنبه -: علاف ترین چهارشنبه ی عمرم بود .. ولی هر کی رو میدیدی !! دنبال ِ جزوه بود ُ ی کیسه برگه دنبالش بود  ولی اخرش استاد بی تربیتمون برامون جبرانی اونم شنبه گذاشته که اصن تحمل این فاجعه رو نداشتم  

 

پنج شنبه -: امروزم مثه همه ی روزای دیگه بیکاری طی میکنم و اومدم اینجا و بعدشم کلاس .. خدا امشب و زودی تمام کنه !! 

 

چون احتمال داره چند روزی نباشم .. پس فردارو هم میگم .. فردا دوباره خونه عموم هستیم ُ قرار ِ اونجا بگذره .. شنبه شم که لابد دانشگاهیم و جبرانی داریم .. کلا هفته ی دیگه خیلی سخت باید بگذره و ما درس بخونیم که شک دارم بخونیم بعدشم که ۱۹ م اولین امتحان ِ کذائی ِ ماس و الی ۳۰ م که دیگه معلومه عمق ِ فاجعه تا چقدر ِ !!  

 

اگه چند روزی نبودم ولی اینو بدونید که با گوشیم اینجارو به روز میکنم .. و از احوالاتم به ثبت می رسونم ..  

 

پیوست -: دلــــم روز هاست بی قرار ِ تو و باران ِ بهشتیمان ست ُ بارانـــی نبارید تا خاطره ای تازه کنیم !  

4 دی 1389 ساعت 01:31 AM

گفتم توی این مدت که هی دمغ نوشتم .. الان که شادم ی پست بذارم .. خیلی انرژی دارم نصف ِ شبی ، نمیدونم جریان چیه اما خدا رو شکر یهو انرژی تازه از سوی پروردگار سند شد به سمت ِ ما  بهله بهله .. یهوئی ذهنم خالی شد و انرژی در وجودم سرشار .. و الان شیطنت از چشام داره میریزه .. فقط کاش تا اخر ِ هفته همینجوری پر از انرژی باشم .. آمین !!  

نوشی دگرگون میشود .. یوهووووووووووووووو 

 

2 دی 1389 ساعت 9:43 PM

 

دیروز سعی کردم تمام ِ کلاسام ُ برم و جزوه تهیه کنم ، ترم 5 بر خلاف ِ ترمای دیگه ، نه نظم برای آن تایم بودنم داشتم و نه جزوه نوشتم .. حالا هم مثه همه ی بچه های دیگه مجبورم برم جزوه بگیرم ، کار ِ سختیه و احساس می کنم وسواس ِ خاصی دارم نسبت به این کار .. ! همه بچه ها شور ِ خاصی دارن ولی این ترم متاسفانه اصلا ترم ِ جالبی نبود ، نه به خاطر ِ درسا !! نه هیچ نوع شورو شوقی بین بچه ها وجود نداشت .. بچه های ورودی جدید هم که متاسفانه حال ِ منو به عنوان ِ هر چی دانشـــ جو ِ بهم میزنن .. خدای من ! : × خب دیگه باید شروع کنم به درس خوندن و کمی از تایم ِ کامی و سایت ُ ... کم کنم ! اینجوری نمره های خوبی نخواهم گرفت !!! 

 

30 آذر 1389 ساعت 10:57 PM

 

یلداتون مبارک : ) ، پائیز هم اومد ُ رفت هرچند که ما ی دل ِ سیر زیر آسمون ِ خدا اشکی به تن ندیدیم ! بگذریم .. یک سال دیگه هم پائیزش اومد ُ رفت : ) تنت سلامت :دی 

دیروز خیلی درس خوندم .. هرچند نمیدونم چِم بود ُ اونقدر غمگین بودم .. اما گذشت .. امروزم که باید درس پس میدادم خیلی اضطراب داشتم .. نمیدونم چرا .. ولی خیلی اذیت شدم .. بد نگذشت .. کلی حرف زدیم .. از درو دیوار انگار زمان کم میومد جلو حرفای ما .. سحر و دیدیم که اومد ُ در مورد طنین کلی حرف زد .. کمی با حرفاش اروم شدم .. و روی اسمش توی زندگیم خط ِ بزرگی کشیدم .. و خوشحالم که نمیخوام باشه .. ! یلدا هم با هندونه ُ انار ُ کدو ُ اجیل ِ یلـــدا + فال ِ حافظ که مثل ِ همیشه به دست ِ مادری باز میشه ُ من میخونم .. گذشت ! هر چند که 3 نفری بودیم ُ تپلی نبود پیشمون .. ! : ( امشب ی حس ِ خیلی خوب داشتم .. انگار به آرزوم رسیده باشم .. : ) 

 

28 آذر 1389 ساعت 9:20 PM

 

طنین امروز برخورد جالبی باهام نداشت ، دلم شکست ، اما سکوت کردم و سعی کردم با گندم بگیم ُ بخندیم : ) مسیجائی که به گندم داد هر دو تامونو برد زیر ِ سوال و باعث ناراحتی م شد اما مهم نیست .. من که نباید هر جور که ادما میخوان برخورد کنم .. من باید اونجوری برخورد کنم که خودمو راضی کنـــه ! : ) در مورد ِ پست ِ قبلمم باعث ناراحتی ِ کسی شدم .. ازش معذرت میخوام .. اما به اون حرف اعتقاد دارم .. ببخشیــــد .. : ) آخر ِ ترم ِ ولــــی من هنوز هیـــچ فعالیتی در جهت درس خوندنم انجام ندادم .. خیلی دلم میخواد معدلم رو به 18 بکشونم .. اما نشدنیه .. ی آرزوی کوچولوء اما ای کاش بهش برسم .. خیلی دوست دارم معدل ممتاز باشم ُ نیاز به کنکور ِ ارشد نداشته باشم !! : ( اما نشدنی ِ دیگه ..  

 

26 آذر 1389 ساعت 1:38 PM

 

 

این چند روز خیلی جاها دعوت شدم .. و رفتــــم  

ی جورائی خستگی از تنم در رفت .. لمل بعضی از دردای کهنه م تازه شده .. و دارم عذاب می کشم .. چیزی هم که هست اینه که نمیتونم فراموش کنم و یا نسبت بهش اروم باشم .. ادما چقدر لجبازن .. حتی لجباز تر از من !!! و روی حرفای بی پایه و اساسشو می ایستن ! توی این مدت ادما می خوان بهم بفهمونن که اشتباه کردم .. بهم بگن که مغرورم و خود خواه ! و بهم بفهمونن که کورم .. اما نیستم .. به خدا دارم میبینم که حرفاتون عذابم میده .. پس چرا قانع نمیشم ؟ از فردا می ترسم .. می ترسم آه ِ آدما منو بگیره .. آه ِ خدا منو بگیره .. من اعتقادات ِ خودمو دارم .. و دیگران هم .. من با خدا معامله میکنم . و نمیدونم که شماها با چی معامله میکنید ؟ خدایا اگر اشتباه میکنم بهم بفهمون .. تو که ماشاا.. استاد ِ ضد حالی .. بگو بهم ..  

 

* هیچ دوستی ِ دو نفره ای نباید 3 تائی بشه .. اینو دیگران بهم میگفتن و من می جنگیدم که خلافشو ثابت کنم .. اما الان میفهمم چرا این حرفو میزنن !! یکی از دوستام ی روزی بهم گفت که تو برای دوستت ارزش نمیذاری و به دوستت نمی فهمونی که فقط با اون هستی ! من تمام ِ تلاشمو کردم و تغییر کردم .. حالا همون دوستم همون حرفی رو که زد خودش دچارش شده و خلافش عمل میکنه .. چرا ما ادما اینطوری هستیم ؟ الان میفهمم که میگه به خودت نناز ...... ! 

  

الان می فهمم که برای دوست تا چه حد باید ارزش قائل شد ! همیشه توی زندگیم در اشتباهم !! خوش به حال ِ پسرا که توی دوستیاشون از چیزا رو ندارن !   

 

<<    3      4      5      6      7      8      9      10      11      12    >>