تاریخچه ی 6 آذر ها رو داشتم نگاه میکردم .. چند تاش خیلی جالب بود ..
از وقتی وارد این دهه ی دوم زندگیم شدم .. گاها حرفای جالبی از دهنم در میاد که بزرگونه س ..
غیر ارادی ِ ها .. و پیش میاد
با تمام وجودم دارم بزرگ شدن رو حس میکنم ..
ی حس ِ خاص و منحصر به فرد !! گاهی لاولی و گاهی هم نفرت انگیز
این روزا همش دوست دارم برگردم و همون 18 ساله باشم ..
هر چی دارم جلو میرم ، زندگی مجبورم میکنه که تصمیم های جدی بگیرم
اونم به تنهائی .. که خیلی سخت ِ و دیوونه کننده ..
سعی میکردم این 7/8 روز اخر به 6/اذر رو کـــــــــــش بدم ..
تا دیر تر بهش برسم .. اما مثل همیشه .. بازم چه من بخوام و چه نخوام میگذره .
و حالا بهش رسیدیم .. ! نمیدونم چرا خیلیا دوست دارن بزرگ بشن ..
اما من هر چی بزرگتر میشم مصمم تر میشم که نـــــه نباید ................ !
حالا که داره میگذره .. و من فهمیدم که باید مستقل بشم ..
فهمیدم که 4 سال از زندگیم داره میشه ی برگه با ی مهر که معتبره ..
و من مجبورم این برگه رو قابش کنم روی دیوار چرا که به دردم نمیخوره .. : (
دوبارهــ باید شروع کنم و به آینده م و شغلم فکر کنم ..
هرچند مامان بگه مگه چند سالته و تو هنوز خیلی فرصت داری ..
اما ، نه این حرفا نیست .. من خیلی عقبم ..
از دنیام از روزام و از دنیای آدما ..
تلاش کردم ... تلاش کردم با نیش و کنایه حرف نزنم تا گندم ماهی دو بار بهم بگه
زبونت نیش داره و تحقیر بشم .. سعی کردم عصبی با دیگران برخورد نکنم
کاری به کار ِ کسی نداشته باشم .. قبلا هم نداشتم اما بیشتر از همیشه ..
خودمو غرق کردم توی دنیای خودم تا باعث رنجش کسی نشم ..
بهم توهین شد .. نگاهای بد شد .. غصه خوردم .. !
اما میگذره .. مثه تمام این 21 سالی که گذشت !
با ادمای جدید آشنا شدم که دوست داشتنی هستن ..
بهم اهمیت میدن و به قول مهدیه دوستم دارن ..
اما من هنوزم تنهام ..
ی نوع از تنهائی که خودم نمیتونم نادیده ش بگیرم ..
تنهائی این نیست که ی دوست پسر نداری که باهات حرف بزنه و یا هر چی ..
تنهائی یعنی اینکه شب و روزت سرد بگذره .. و خشک ..
تنهائی یعنی قلبت حتی یخ زده باشه ..
پدرت ، مادرت ، خواهرت ، دوستات غرق ِ زندگی باشن و
تو تو زندگیشون نقش ِ کوچیکی داشته باشی
و خیلی سطحی
گاهی وقتا این تنهائی انقدر بزرگ میشه و نفس گیر ..
که حتی خدا هم نمیتونه جاشو پر کنه : (
و این همون زندگی ِ که من شناختم .. !
ما آدما شاید ی قصد و نیتی توی دلمون داشته باشیم و برخوردی کنیم ..
اما دیگران اون قصد و نیت رو نمیدونن ..
و باعث سوءتفاهم میشه ...
من داغون شدم توی این مسائل ریز .. که خیلیا بهش اهمیت نمیدن ..
امشب .. شب ِ من !!
میخوام بگم از آدما دلــــــــــــــم گرفته .. از هرکدوم به ی نحوی ..
و این واقعا ناراحت کننده س که سال ِ جدیدم رو دارم با ناراحتی و اشک و بغض
شروع میکنم .
آرومم .. همه چیز خوبه .. و من تلاش میکنم همه چیز آروم بگذره ..
بدون ِ نیش و کنایه ..
اما این آدما .. به هر نحوی سعی میکنن منو خورد کنن ..
جلو جمع !!! و این نا امید کننده س !!! و من فقط مجبورم نگاه کنم و سکوت کنم ..
کاش یاد بگیریم که شاید این زبونی که داریم به راحتی میچرخونیم راحت بچرخه ..
شاید از نظر خودمون حرف بدی نباشه ..
امــــا ، قلب ِ ی بدبختی با این حرف بشکنه .. ارامشش بهم بریزه ..
ای کاش ما آدما انقدر خودخواه نبودیم ..
انقدر سرکش و پروو نبودیم ..
ای کاش زندگی اون روال ِ اصلیشو طی کنه ..
و من کم نیارم ..
نمیدونم چند سال دیگه هستم و تا چند سال دیگه میتونم
از برگ های زندگیم که خشک میشن بنویسم ..
اما میدونم طول ِ زندگی به اندازه ی ی لیوان آب ِ !!
و خیلی زود تموم میشه ..
خدایا کمکم کن تا دلی رو نشکنم ..
زبونم قلب ِ کسی رو به درد نیاره ..
دید ِ باز بده ..
آرامش بده
اطرافیانم به خواسته هاشون برسن ..
توی همین شب که میگن ارزوهات برآورده میشه ..
اونی که رفته رو خوشبخت کن ..
منم به تمام ارزوهای دنیاییم برسون ..
خستگی رو ازم دور کن ..
از من به اطرافیانم فقط مهر و خوبی برسون ..
!!!!!!
22 آغاز ِ سال ِ نوی ِ من !! : )
× برف ِ پائیزی و آرزوهای بلند و دراز و بلدائی !!
6 / 9 / 90
یک سال بعد از دهه ی دوم ِ زندگیم