Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
15 دی 1390 ساعت 10:51 PM

 

گندم درست می گفت .. تغییر کردم .. یعنی بلاخره تغییر کردم .. ی روزی از زیادی ادای خوب دراوردنم حالم بهم میخورد ... ازین که هر کی گند میزد به هیکلم و میگفتم عیبی نداره متنفر بودم ، همون روزا که سعی میکردم واسه همه مامان باشم و اجازه نمیدادم همه مثه خودم اشتباه کنن ، اینا خوب بودن نیست .. ادای خوبی دراوردن بود ... اره من اینجوری بودم ... الانم کم اینجوری نیستمااااااااااا هستم ! ولی جدیدنا از کسی که بهم بدی میکنه متنفر میشم .. باورش سخته اما همینه ، خیلی رک میتونم حسم رو بیان کنم که دارن بهم دروغ میگن ، ازینکه دیگران فکر کنن من کـــــــــــورم و نمیبینم و دروغ بگن بدم میاد .. خیلی .. کمی آروم تر شدم .. امـــــــــا بی تفاوت تر .. بی خیالتر ... نه ازون بی خیالی های خوب ..نوچ ازون بی خیالی های خیلی بد ، ازونا که ی جا که حواست نیست و گرمی ی سلطل آب یخ میریزن روت .. بعد میفهمی چه گندی زدی .. ازونا ...   

13 دی 1390 ساعت 5:04 PM

ی دردی توی این روزا هست .. که فهمش واسه من گذری ِ ...

یعنی مثه این میمونه که من توی ی حباب باشم (ازون مثالای کودکیمه)

و هیچی ازین دنیا و روزاش نمی فهمم ، نمیدونم چه اتفاقی توی این روزام داره میوفته .. اما دارم پشیمون میشم ... دارم به غلط کردن میوفتم ، که دعا میکردم کاشکی بزرگتر شم ، بزرگ شدم نوعی بیخیالی مزمن می خواد که من نمیتونم بی خیال باشم ، چون اطرافم ادمائی هستن که دنیا رو اونجور که هست نمیبینن .. واقعیت ها رو نمیبینن ... کلا با حقیقت ها سروکار دارن .. اما کسی نیست بگه که حقیقت خیلی خوبه اما شدنی نیست .. یک درصد هم شدنی نیست ، اما ... هیچ چیزی درست نمیشه .. من به هیچ کدوم از آرزوهام نمیرسم ، نمیتونم بگم کاش بشه .. اما میتونم بگم کاش کمی آروم بشم .. بی خیال بشم ..

10 دی 1390 ساعت 10:11 PM

12 سال گذشت ... اما خاک قبرش هنوز واسم تازه س .. 

داغ ِ نبودنش به عمق ِ جووونم رسیده .. 

خداروشکر که نیست .. 

نیست که این روزا ببینه ... 

این روزای نکبتی و بی پدری رو .. 

هر چند واسه اونا اون موقع هم که بودی فرقی نداشت ..  

کارشونو میکردن و روی دل ِ زخمی ِ توی پدر نمک می زدن .. 

ولی من که کوچولو ترین عضو خونواده بودم... 

دلم واست تنگ ِ   

دلم آغوشتو میخواد ... و تو نیستی ... 

مثه همون وقتا بی بهانه منو به بغل بگیری و باهام شوخی کنی .. 

واسم بستنی بخری .. پفک بخری .. منو ببری پارک .. 

حالا این دختر کوچولوی خونواده شده 22 ساله .. 

تو رفتی و همه چی رو جا گذاشتی ... مثه قلب ِ من .. 

یادته ی بار اومده بودی منو ببری ؟ مامان نذاشت : (( 

کاش برده بودی .. این دختر کوچولو هر روز که میگذره داره بیذار تر میشه ازین زندگی و ادماش 

ادمای بی شرفش .. 

این ادمای کثافتش .. 

کثافت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

جات خالی ِ ... اما جات خیلی خوبه .. ! 

بخواب بابائی ... بخواب .. : * : (( 

4 دی 1390 ساعت 8:31 PM

نمیدونم تو کجای این روزا گم شدم که دستم دیگه قلم نمیره .. 

نه تنها به کیبورد .. حتی به قلم .. نمیدونم انگیزه هام واسه ی بودن و زندگی کردن از کی به باد رفت ، نمیدونم تمام ِ انگیزه هام چرا تبدیل شده به ی نا امیدی که توده ش زندگیمو اینجوری داره نابود میکنه ، فقط میدونم که ی مُرده م ، ی مُرده که متحرک ِ و فقط با حرفای ی سری از آدما مثل بابا که با حرفاشون بهم تلنگر میزنن ، مثه شوک ِ الکتریکی .. و تا مدتی منو به فکر میبرن .. گاهی اشک توی چشمام میارن .. گاهی هم ی بغض ِ خفیف که دیوونه کننده س ، ی کوچولو مثل ِ این بچه مظلوما شدم .. که بیشتر شبیه این ادمای احمق میزنن .. نه مظلوم .. دیگه کارم به جائی رسیده که وقتی میخوام به کسی برسم به خودم این جمله " ماسک لبخند" رو میگم ُ ناخودآگاه و به زور ی لبخند میزنم تنگ ِ قیافم ُ و میشم همون که بودم .. ! این آخرا دیگه سر کلاسم نمیتونم تمرکز کنم .. چه برسه روی حرفای اطرافیانم .. مثلا بابا داره اتفاقات ِ روزشو واسم تعریف میکنه یهو ی سوال بی ربط ازش میپرسم .. خُب این انتهای بی شخصیتی ِ من ِ ولی دست ِ خودم نیست .. مثلا دیروز یهو به خودم اومدم دیدم اتاقم افتضاح ِ قرن ِ و من مدتهاست توی این به اصطلاح زباله دونی شب و روزم و میگذرنم ، این روزا تنها وقتائی خیلی خوشحال میشم که گندم و از نزدیک میبینم .. با مسیح حرف میزنم .. خانوم تپلی درو به روم باز میکنه که غافلگیرم کنه .. وقتی با بابا تماس میگیرم و وقتائی که باهام حرف میزنه و بهم شوک میده .. همین .. من گم شدم فقط نمیدونم کجای این روزا بود که من حالا دیگه خودم نیستم ..  

چند شب پیش با تمام ِ این دیوونگی هام و خواسته هام و همه چی ُ همه چی روی آینه ی اتاقم به انگلیش نوشتم "من میدونم تو بهترین خدائی" حقیقت هم همینه .. 

این روزا عجیــــــــــــــــــــــــب تسلیم خواست ِ توام .. این روزا عجیب به تو فکر میکنم .. عجیــــــــــب !! :* ماچ واسه خدا :* 

9 آذر 1390 ساعت 9:42 PM

دیشب مامان شهربانو اومد ..

خیلی وقت بود با بروبچه های دائی نبودیم ..

بلاخره بازم دور ِ هم جمع شدیم ..

مامان و زن دائی که سوژه بودن با قهرشون :دی

زن دائی منو دیده بود هی می گفت چقدر خوشکل شدی ..

انگار 100 سال ِ ندیده بود منو .. در صورتی که 2 هفته پیشش همو دیده بودیم

کلی با محسن و سمیرا خندیدیم .. سمانه که فقط کر کر خنده بود ..

ریسه میرفت ..

رفتنی خونه مامان شهربانو خیلی خنده دار بود

هر چی خوراکی اورده بود رو هوا زدیم و خوردیم ..

کلی پری رو اسکول کردیم خندیدیم ..

خوب بود .. اما خیلی خسته شدم از بس که کار کردم .. یعنی

مامان شهربانو همش 5 تا نوه دختر داره که یکیش ساغره که فینگیلی ِ  

4 تای دیگه هم ما بودیم : ( 

ولی خوش گذشت .. امروزم که نرفتم یونی ... 

تا خود 12 خوابیدم :دی 

خسته م ی کم هنوز و سردرد ِ زیاد دارم 

فردا هم ولیمه س و اینا  

5 آذر 1390 ساعت 9:25 PM

تاریخچه ی 6 آذر ها رو داشتم نگاه میکردم .. چند تاش خیلی جالب بود .. 

از وقتی وارد این دهه ی دوم زندگیم شدم .. گاها حرفای جالبی از دهنم در میاد که بزرگونه س .. 

غیر ارادی ِ ها .. و پیش میاد  با تمام وجودم دارم بزرگ شدن رو حس میکنم .. 

ی حس ِ خاص و منحصر به فرد !! گاهی لاولی و گاهی هم نفرت انگیز  

این روزا همش دوست دارم برگردم و همون 18 ساله باشم ..  

هر چی دارم جلو میرم ، زندگی مجبورم میکنه که تصمیم های جدی بگیرم 

اونم به تنهائی .. که خیلی سخت ِ و دیوونه کننده ..  

سعی میکردم این 7/8 روز اخر به 6/اذر رو کـــــــــــش بدم .. 

تا دیر تر بهش برسم .. اما مثل همیشه .. بازم چه من بخوام و چه نخوام میگذره . 

و حالا بهش رسیدیم .. ! نمیدونم چرا خیلیا دوست دارن بزرگ بشن .. 

اما من هر چی بزرگتر میشم مصمم تر میشم که نـــــه نباید ................ ! 

حالا که داره میگذره .. و من فهمیدم که باید مستقل بشم .. 

فهمیدم که 4 سال از زندگیم داره میشه ی برگه با ی مهر که معتبره .. 

و من مجبورم این برگه رو قابش کنم روی دیوار چرا که به دردم نمیخوره .. : ( 

دوبارهــ باید شروع کنم و به آینده م و شغلم فکر کنم ..  

هرچند مامان بگه مگه چند سالته و تو هنوز خیلی فرصت داری .. 

اما ، نه این حرفا نیست .. من خیلی عقبم .. 

از دنیام از روزام و از دنیای آدما .. 

تلاش کردم ... تلاش کردم با نیش و کنایه حرف نزنم تا گندم ماهی دو بار بهم بگه 

زبونت نیش داره و تحقیر بشم .. سعی کردم عصبی با دیگران برخورد نکنم 

کاری به کار ِ کسی نداشته باشم .. قبلا هم نداشتم اما بیشتر از همیشه .. 

خودمو غرق کردم توی دنیای خودم تا باعث رنجش کسی نشم .. 

بهم توهین شد .. نگاهای بد شد .. غصه خوردم .. ! 

اما میگذره .. مثه تمام این 21 سالی که گذشت ! 

با ادمای جدید آشنا شدم که دوست داشتنی هستن ..  

بهم اهمیت میدن و به قول مهدیه دوستم دارن .. 

اما من هنوزم تنهام ..  

ی نوع از تنهائی که خودم نمیتونم نادیده ش بگیرم .. 

تنهائی این نیست که ی دوست پسر نداری که باهات حرف بزنه و یا هر چی .. 

تنهائی یعنی اینکه شب و روزت سرد بگذره .. و خشک .. 

تنهائی یعنی قلبت حتی یخ زده باشه .. 

پدرت ، مادرت ، خواهرت ، دوستات غرق ِ زندگی باشن و  

تو تو زندگیشون نقش ِ کوچیکی داشته باشی 

و خیلی سطحی 

گاهی وقتا این تنهائی انقدر بزرگ میشه و نفس گیر .. 

که حتی خدا هم نمیتونه جاشو پر کنه : ( 

و این همون زندگی ِ که من شناختم .. ! 

ما آدما شاید ی قصد و نیتی توی دلمون داشته باشیم و برخوردی کنیم .. 

اما دیگران اون قصد و نیت رو نمیدونن .. 

و باعث سوءتفاهم میشه ... 

من داغون شدم توی این مسائل ریز .. که خیلیا بهش اهمیت نمیدن .. 

امشب .. شب ِ من !!  

میخوام بگم از آدما دلــــــــــــــم گرفته .. از هرکدوم به ی نحوی .. 

و این واقعا ناراحت کننده س که سال ِ جدیدم رو دارم با ناراحتی و اشک و بغض 

شروع میکنم . 

آرومم .. همه چیز خوبه .. و من تلاش میکنم همه چیز آروم بگذره .. 

بدون ِ نیش و کنایه .. 

اما این آدما .. به هر نحوی سعی میکنن منو خورد کنن .. 

جلو جمع !!! و این نا امید کننده س !!! و من فقط مجبورم نگاه کنم و سکوت کنم .. 

کاش یاد بگیریم که شاید این زبونی که داریم به راحتی میچرخونیم راحت بچرخه .. 

شاید از نظر خودمون حرف بدی نباشه .. 

امــــا ، قلب ِ ی بدبختی با این حرف بشکنه .. ارامشش بهم بریزه .. 

ای کاش ما آدما انقدر خودخواه نبودیم .. 

انقدر سرکش و پروو نبودیم .. 

ای کاش زندگی اون روال ِ اصلیشو طی کنه .. 

و من کم نیارم .. 

نمیدونم چند سال دیگه هستم و تا چند سال دیگه میتونم 

از برگ های زندگیم که خشک میشن بنویسم .. 

اما میدونم طول ِ زندگی به اندازه ی ی لیوان آب ِ !! 

و خیلی زود تموم میشه .. 

خدایا کمکم کن تا دلی رو نشکنم .. 

زبونم قلب ِ کسی رو به درد نیاره .. 

دید ِ باز بده .. 

آرامش بده  

اطرافیانم به خواسته هاشون برسن .. 

توی همین شب که میگن ارزوهات برآورده میشه .. 

اونی که رفته رو خوشبخت کن ..  

منم به تمام ارزوهای دنیاییم برسون .. 

خستگی رو ازم دور کن .. 

از من به اطرافیانم فقط مهر و خوبی برسون .. 

!!!!!! 

 

 

22 آغاز ِ سال ِ نوی ِ من !! : ) 

 

× برف ِ پائیزی و آرزوهای بلند و دراز و بلدائی !! 

 

6 / 9 / 90 

 

یک سال بعد از دهه ی دوم ِ زندگیم 

 

5 آذر 1390 ساعت 8:14 PM

ی آیه توی قرآن بود که نوشته بود شما هر چی رنج و مصیبت میبینید و میکشید از اعمال ِ خودتونه .. خدا بسیاری از اعمال ِ بد رو میبخشه ..  

 

چطوری ِ که هر کاری میکنی بد میشه .. باب میل نه خودت میشه نه دیگران .. زندگی کردن سختیش به همیناس .. که هر چی پیش میری بیشتر عذاب میکشی .. 

 

 

4 آذر 1390 ساعت 11:40 PM

از ظهر تا حالا سر پا بودیم .. 

عموها اومده بودن ، خیلی خوب بود ، بسیار بسیار خندیدیم .. با نسیم بودیم ، کلی بهم دیگه تبریک گفتیم  اخرش دیگه دیدن ضایع س پاشدن رفتن کیک خریدن  کلی دوتائی عکس انداختیم .. و کر کر به قیافه هامون و ژستامون خندیدیم .. !!!! سر ظرف شستن اونقدر خندیدیم که دیگه اشکام درومد .. بیچاره محمد امین کلی حسودی کرد که چرا ی پسر همسن و سالش نیست تو فامیل و فنچمونه ..  کلی هم فوش داد به ما دوتا .. دو تا برادر پیدا شده ما دوتا رو بگیره ... فک کن مردم چقدر اعتماد به نفس دارن با اون وضع داغونشون و سطح فرهنگشون با اینکه 10 بار نه شنیدن بازم میخوان بیان  عمو بزرگه امشب به طور انفرادی سعی میکرد بعله از ما بگیره .. دید نه ما پروو تر از این حرفائیم  با اینکه از این درخواستشون بدم اومد و حالم بد شد اما کارای عمو کلی شادم کرد ... ی جوووووووووووری نگام میکرد انگار تازه فهمیده بود من بزرگ شدم و حالا که میبینه توی فامیل چند تا خواستگار پیدا شده لابد چه دختر ِ جیگری هستم  فک کن .... شب خوبی بود ... یعنی حداقل حالمو دگرگون کرد .. شکر !! 

1 آذر 1390 ساعت 7:29 PM

۵ روز دیگه ..  

فقط 5 روز .. 

 

somthing in our life isn't that we want .. 

today I understand that my thinking is wrong 

and never come back the day 's that go...... 

 

 

× فصل ِ من .. فصل ِ بارانی .. 

   شب های بی قراری ِ یک مادر .. 

   مادری که میترسه نکنه این بچه شم نمونه .. 

   نکنه تمام 9 مـــــــــــــــــاه زحمتش به فنا بره .. 

 

× و کودکی در جدال با خدا . 

   کودکی که حالا بین ِ دو راهی قرار گرفته .. 

   چون میدونه اگر به دنیای آدما بره چی به سرش میاد .. 

   یعنی اون کودک .. دنیای آدم ها رو می پذیره ؟! 

1 آذر 1390 ساعت 7:23 PM

نلخ ِ .. صداش تلخ ِ  

من خسته م از سکوت و صبر .. 

من خسته م از ............................................. 

به هیچ جا حساب نشدم و نمیشم .. 

منم مثه همه .. تلخ ِ 

تلخ !!

30 آبان 1390 ساعت 10:14 PM

همش دارم به این فکر میکنم که ما آدما نا خواسته به هم توهین میکنیم و نمی فهمیم .. 

شاید خود ِ گندم متوجه نشه یا اهمیت نده .. اما .. این چیزا هیچ وقت از چشم ِ من دور نیست .. 

امروز دیگه متوجه شدم که توهین کردن این روزا به آدم ها خیلی راحت شده .. 

دارم به این فکر میکنم که گندم خودش شخصیت ِ کامل داره .. 

از من یک سال بزرگتره .. دختر فهمیده و بالغی ِ ، با شعور ِ  

ولی چرا دوستاش و دوستان ِ مشترکمون و خیلی غریبه ها این دختر رو بی شعور .. 

بی شخصیت فرض میکنن نمی فهمم !! 

امروز می گفت دوستش برگشته بهش گفته مهرنوش استاد ِ خوبیه .. 

نمیدونم خودش ناراحت شد یا نه .. اما من ناراحت شدم .. 

درسته من روی خیلی مسائل حساس هستم ... ولی چرا دیگران گندم رو نادیده میگیرن .. و فکر میکنن من گندم رو یاد میدم .. یا خیلی چیزای دیگه .. اصلا برام مهم نی کی چی برداشت میکنه .. ولی دلم میخواد ی چیزائی رو یاد بگیریم .. ! 

گندم برده ی من نیست که من بخوام به زور به کاری وادارش کنم .. من از گندم کوچیکترم و ازش خیلی چیزا رو یاد میگیرم ... درسته نفوذ زیادی روی گندم دارم همونطور که گندم روی من نفوذ بسیـــــــــــــــــار زیادی داره .. هر کسی با ما صحبت کنه فکر میکنه دوقلو هستیم .. حتی این لفظ رو در مورد ما به کار میبرن .. انقدر شبیه هم هستیم .. اما زندگی ِ شخصی ِ هر کدوممون جداست .. و نه من توی زندگی ِ شخصی ِ گندم دخالت میکنم ... نه گندم توی زندگی ِ من ... و تا وقتی که گندم خودش در مورد موضوعی از من نظر نخواد من حرفی برای گفتن ندارم .. !!! گندم ی دختر مستقل و آزاد ِ ... من هم دختر ِ مستقلی هستم .. شاید شباهتای ما به خاطر نزدیک بودنمون ِ و معلوم نیست فردا ما باز هم کنار هم باشیم یا نه ... معلوم نیست .. اما اینو میدونم در مورد خصوصیاتش که گندم آدمی ِ که میخنده ... حتی وقتی بهش بی احترامی بشه ... عین ِ من !! و یهو سرد میشه .. و خدا نکنه نسبت به کسی سرد بشه .. خدا نکنه کسی حوصله شو سر ببره .. و خیلی اخلاقای به خصوص دیگه ... اگر گندم درگیری ِ ذهنی داره اگر گندم مشکلات ِ خاص و منحصر به فرد ِ خودشو داره و عکس العملی نشون میده این به این معنا نیست که من با پدر سوخته گریام یادش بدم ... من از همه ممنونم که منو ی موجود ِ پدر سوخته فرض میکنن و شاید عوضی و یا هر چیز ِ دیگه .. ولی نمیتونم اجازه بدم به دوستم و شعورش توهین کنن !! 

و متاسفم واسه ادمای کوته فکر ِ نسل ِ امروز که با قضاوتای بی جاشون قلب من یکی رو که به درد آوردن ..  

و اینجا هم میگم زندگی ِ گندم ... دوستاش .. و هر چیزی که شخصا مربوط به گندم میشه به من مربوط نیست و من هیچ دخالتی ندارم توی زندگیش .. و کسی اگر به مشکل بر میخوره به رفتار ِ خودش دقت کنه بد نیست !!! 

 

 

بگذریم ازین حرفا .. امروز به قدر ِ فراوونی خندیدیم .. با اینکه دلم خیلی گرفته بود .. با دیدن ِ حال ِ گندم زدم به بی خیالی ... دیگه چه کنیم از خود گذشتگی ِ دیگه .. خراب ِ رفیقیم  رفتیم رستوران .. ناهار و به همراه ِ دوستان ِ شرخر میل کردیم و کر کر به ریششون خندیدیم ... کلاس هم خوب بود .. و وقتی میخواستیم بیام خونه انقدر باروووووون شدید بود که موش ِ اب کشیده شده بودیم .. عینهو چی به قول بچه ها تا گردن رفتیم توی آب ... بعدشم که به سختی سوار ون شدیم و اومدیم خونه ... کلی حرفیدیم باهم .. دلم براش خیلی تنگ شده بود ... مدتی بود همش توی خودش بود و منم سعی میکردم مزاحم خلوتش نشم ... امروز کلی ماچش کردم و سعی کردم شادش کنم ... آخه میدونم اونم عین خودم تنهاس  ی جورائی دارم به این نتیجه میرسم که ما جز هم هیچ کی و نداریم  اگه قرار باشه منم درکش نکنم که بمیرم بهتر ِ .. منم درگیریای خودم و دارم .. مریضیای خودمو دارم .. اما اونقدر بد مظلوم میشه و تو خودش میره که دل ِ ادم کباب میشه .. این مدت بچه ها و حرفاشون خیلی اذیتمون کردن .. شاید سعی کردم به روی خودم نیارم تا اون ناراحتیش زیاد نشه .. اما ... تخریبم ... بی نهایت !! 

 

6 روز تا 27 نوامبر !!! 

 

× کاش کی بزرگ بشیم ما ادما ... کاش از روز قیامت و خدا و ... می ترسیدیم .. ای کاش .. !!! 

× نمیگذرم از کسائی که باعث اشکای چشام شدن .. !!  

29 آبان 1390 ساعت 9:58 PM

ی عالمه نوشتم .. پرید  

از شیطنت امروزم نوشته بودم و از گندم و فردا و اینا 

از بارووووون ُ کلاس تشکیل نشده ی خودمو ول گشتن امروزم :دی 

 

7 روز مونده ..

<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>