آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
6 شهریور 1389 ساعت 7:58 PM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
6 شهریور 1389 ساعت 6:52 PM

 

تمام پام داره می لرزه . . دستم  . .  

یخ کردم . .  

پا درد که داشتم . . . الان دیگه نمیتونم راه برم ! 

از خونه خواهری که داشتم میومدم  

به صورت ناجوانمردانه ای . . . . . . . .  

ی موتوری . . . . . . . . .  

حالم اصلا خوب نیست ! 

پام داره اذیتم میکنه ! 

هنوزم لرزش دارم ! 

 

6 شهریور 1389 ساعت 01:28 AM

 

بعد از مدتها برای تمشک دونیم !! 

 

بلاخره شد که از این همه بد قلقی( ؟! ) های روزگار بگذریم ُ ما بهم برسیم 

یاد خاطرات ِ شبای نیلـــوفر برام زنده شد ! 

اون شبا که آبجی تازه رفته بود !! 

یادش به خیر . . من بودم ُ تنها شب های نیلوفریم ُ حرفای نگفته ی فراوون . .  

یا همون نوشته هایم به سرزمین باران . . .  

عجیب دلــــــــم ی سرمای زیاد می خواد که برم زیر پتو و در نیام . .  

عجیب اون روزای برفــــــــی خوشکل ُ میخواد که همش پام پیچ میخورد . .  

عجیــــــــب دلم اون روزای بارونی ِ قشنگ ُ میخواد که می رفتـــــــم زیرش ُ 

دعــــــا می کردم واسه همه . . . واسه خودم که آسمونا باهام قهر نکنن !! 

و یک نفس عمیـــــــق !! چقدر زود می گذره . . .  

یاد تمام جملاتی رو که از خودم می ساختمشون فی البداهه ُ  

بعدا میدیدم همه ازش استفاده میکنن ُ یا خیلی جاهای بزرگ اون کلمات ُ میدیدم !
توی بلاگ نویسی دیگه پیر شدم نه ؟ تمام شو جمع کنم شاید ۴۰۰۰ تا مطلب بتونم از توش در بیارم . .  

و تمام ِ تجربه ها . . شب ِ خوبیه . . کمتر شبائی ِ که ارامش دارم ! 

و چقـــــــدر شیرینه امشب !! 

پست قبلی رو هم خودم حوصله م نگرفت بخونمش ! 

ترجیح دادم زودتر ی پست بزارم ! شاید جدیدا حس میکنم چیزی رو تو نوشته هام کم دارم 

نوشته هام قشنگ نیستن ! حس خوبی ندارن ! نمیدونم ! 

 

به هر حال ماه بسیار زیبـــــــا خود نمائی کرده ُ چشمانم برق ِ ماه گرفته ند ! 

میبینم چهره ی خود را و تو را ٬ پُشت ِ پنجره ای درونش . .  

و چشمـــــان ِ سبـــــز ُ زیبای تــــورا . . . که غمناک نگاهـــم می کنــــی ! 

دوست دارم غم را از چشمانت بگیــــرم . .  

هر چند روزگــار نمی گذارد !! تلخ می شود کام ِ چاکلیتی َم !! 

ب رنگ ِ رخسارت !  

 

5 شهریور 1389 ساعت 4:24 PM

 

عینکی بر چشمانمان بزنیم تا شفاف تر ببینیـــــم . .  

خودتان را برای پستی به بلندای روز های گرم و چندش آور تابستانی آمــــاده کنید !! 

نمیدانم تا کی را برایتان تعریف کردم !! اما این را می دانم که روز هائی بس شلوغ را پشت ِ سر گذاشتم همــــــــــراه با دلهره ُ استـــــــــرس ُ با اشک هائی به بلندای آسمان ِ آبی !!
این روز ها تمام ِ دل خوشیم ابروانم بود که وقتی جلوی آینه می رفتم !! تنها ابروان ِ کمانم نمایانگر زیبائی بود !! 

صورتی پر از جوش و لک !! و همچنین لاغر ُ نحیف که توجه همه را جلب می کرد !! 

این روز ها گذشت !! امید ِ مان این ست که دیگر تکرار نشود !! تا همین جایش هم کم نیاوردیم !! توانائیمان بالا بود ولا غیر !!  

روزی کـــ ه برای انتخاب واحد به یونی رفته بودم !! داوی جان برزگ ِ خاندان تشریف فرما می شوند منزل ُ برای مادر ُ پدر تحریف می کنند که چه دست گل هائی دارند ! به به !! نه یکی دو تا !!!! حسام و احسان َش فلان ُ بهمان !! چرا تمشک ِ گلمان را به غریبه بدهیم ؟! اینجا برای اینجانب سوء تفاهم شد که ای بابا بنده کـــ ه نمی توانم زن ِ دوتا برادر بشوم خُب سخت است !! 

کلا از توانائیَم بر نمی آید ! مردم چ ِ توقعاتی دارند ها  

که در همانجا پدر گرامیم که الهی قربانش بشوم !!!! دهان ِ بنده ی خدا را گل مالید و رفت پی کارش !! مردم فکر میکنند ما نمی فهمیم پسرشان هیچ ند و پوچ ! حرف هم که همه میدانیم باد ِ هواس !! بعد از آن مورد !! از بروبچز های یونی ! یک بنده ی خدا ئی به بهانه ی جزوه ی پریچهر جون !! تماس گرفت ُ بحص را به عشق خدائی ُ عشق ِ به یک مرد کشاند ! خب ما هم که کم نمی آوریم پیچوندیمشان ُ غرض از مزاحمت کردند که بعلــــــــــــــــــــــه !! یک دل نه صد دل عاشخ شدند !!  ما هم که داغان !! گفتیم باشد با منزل (دیدید کلاس میگذارند بعضی ها ؟ با منزل صحبت کنم ؟) صحبت کنیم !! از آنجائی که این مورد ۸ سالی از اینجانب بزرگتر بود ! شغلی بسیار خوب !! مادرشان فوت کرده بود ! پسری شوخ ُ مودب !! (ادبش را مخصوص از گندم بپرسید ) خانواده تماما مشهد زندگی می کردند ! خانه ماشین ! و . . . . در تهران مستقل زندگی می کند لیسانسش را هم از رسته ی خودمان سیاست اخیرا می گیرد !! تمام ! خب از دور کیس مناسبی بود !! اما خب ایراداتی وارد می شود که نگویم بهتر است ! ما همیشه خوب ِ دیگران را می گوئیم   دیگر قرار بود تماس بگیرم بهشان که هنوز نگرفتم !! ولی خانواده عزیز دردانه ی خود را که هفت ساله مراد است ُ ته تغــــــــــاری می باشد !! و اکنون آنچنان وابسته ش هستند که می گویند از لحاظ عاطفی آمادگی ش را نداریم  به شهر دور نمی دهند ! میخواهد شاه انگلیس باشد نمی دهیم !! کلی هم قربان صدقه م رفتند !! 

دیشب هم حاج آقا و خانواده آمدند منزلمان !! راس ۱۰ !! چشمتان روز بد نبیند !! این بنده ی خدا فکش سرویس شد !!! نمیدانم !! بنده که کف کرده بودم !!! هیچ نخوردم و حرفی جز مرسی نمی خورم نزدم !! اما دیگر اخرش که ساعت ۱ بود که خداحافظی کردند بنده صدایم از ته چاه در آمد که بگویم خدا نگهدار !!! بگویم اینقد که تی وی برفک زد !! گلویمان نمی کشید که دیگر فک بزنیم ُ اینها !! دو تا تیکه هم بارمان کردند ُ خلاص !! ولی آنچنان استــــرسی بهمان وارد آمد که وقتی آمدند پایمان روی زمین نبود !! عینهو چی می لزرید !!! بنده هم کم نزاشتم بین پدر و شوهر خواهر نشستم ُ خودم را قایم کردم !! عروسشان دارم دوست می داشتیم !! خیلی زیبا و نازنین بود !! آخـــــــــــی !!همین دیگر عروسشان مال ِ من بشود کـــ ه همه چی حل است !!! به همه هم گفتیم ُ انگ ِ لِزبی را بهمان بستند !! ما که ناراحت نشدیم !! به هر حال . . . یک شب هم رفتیم منزل پرپری (خاله کوچیکه ) کلی خوراکی های خوشمزه درست کرده بودند که بنده کیف کردم !! ملودی ( مولودی ) هم داشتند به عنوان نذری !! که بنده یک سارافن ِ نارانجی ِ ناز پوشیدمو ساغری یک عدد گله سر بهمان هدیه داد ُ همان را برای شادیش به سر زدیمو !! گیسوانمان را از این جا تا همان جا ها ولو کردیم ُ این بچه هی مارا اذیت میکرد ! و پُز ِ موهای دختر خاله ش را به ملت می داد ُ فخر می فروخت !! از همان ابتدا هم که رفتیم عینهو چیـــــــــــــز چسبید به ما و ول نکرد !! جمعه ش هم لواسان بودیم ُ کلی با دختر عمو ها و عروس عموی نا تنی مان گشتیم ُ پسر عمویمان را با حالش در قوطی گنجاندیم !! راستی یک شب هم منزل عموی بزرگمان بودیم !! ای بدک نبود خوش گذشت !! دختر عمو ها برایمان دست گرفته بودند ُ هی می گفتند آدم باید با ایمان باشه !! به هر حال جنبه های متفاوتی داشت که من جنس ِ پلیدشان را میدانم  یک روز هم شکست ِ قلبی داشتیم ُ با اشک ُ ناله پرواز کردیم سمت خانه که نزدیک بود ۴ بار تصادف کنیم که راننده ی مذکور کلی مارا مورد خطاب و ناسزا بارمان کرد ُ آمدیم !! در پارک جلوی چشم ملتی شریف اشک ریختیم ُ مشکلمان در انتها حل شد ُ آخرش وقتی به منزل رسیدیم !! مادر تلفن ب دست می گفت خواهرت نگرانت شده می گوید ۱ ساعت پیش راه افتادی !! کجائی هر چه می گویم شاید دوستی دیده خریدی کرده و . . . می گوید نوچ !! فوضول دیدی ؟ خواهر منو بیا ببین !!  هفته ای پر خاطره و کذائی بلاخره سپری شد !!  

دیشب هم آمده بودند بله برون کنند که با پدر جلویشان ایستادیم . . . و نزاشتیم !! قرار شد پسرک با پدر سفری یک روزه داشته باشند !! ببینیم چه میشود !! از پدر به خاطر قولی که ازش گرفتم ممنونم !  

امشب هم شاید مهمان داشته باشیم !! خاله خانوم ها ثری و پرپر و بروبچ می آیند !! خوچ باشید !!  

 

1 شهریور 1389 ساعت 11:17 PM

می خوام خودم باشم ! برای خودم ! 

امروز ی دل سیـــــــــــــــــــــــــــــر مثل ابر باریدم !! 

به آسمون ِ دل ِ ی بنده ی خدائی که این روزا نیمی از سختیای من مال ِ اون بود ِ !! 

خُب روزگار ِ دیگه !! 

از دار ِ دنیا چی دارم ؟ هیچی !!
چهار تا دوست که خوبن ! و مهربون ! 

مثل همون روزا که برای خونه ی شبای نیلوفریم حرف می زدم !! 

میخوام برای خونه ی تمشکی م بگم !  

چقدر سخته با سردی ادمائی که دوسشون داری روبرو بشی !
درسته که خطا کاری ! و همه خطاکار به حسابت میارن !
اما سخته ! که از آینده بترسی ! و خودتو بسپری دست ِ روزگار ُ  

بگی هر چه باداباد !  چقدر سخته دوست داشته باشی واسه ی 

علاقه هات پا رو همه چی بزاری ُ اخرش دست ِ سرنوشت تورو به باد بده ُ 

نفرین کسی دنبالت باشه یا دل کسی رو نا خواسته بشکنی ! 

خیلی سخته !! نه ؟ دلم برای خودم همه ی دخترا و پسرا می سوزه ! 

چقدر سخته بترسی ازین که بخوای چیزی بگی ُ نتونی ! 

دوست دارم تغییراتی اینجا بدم ! لینکائی رو که دوسشون دارم که هیچ 

اونائی که نه رو حذف کنم ! به درد ِ دخترک ِ اشتباهی دچار شدم !! 

 

خدایا خستگی هام رو با تو تقسیم میکنم !  

 

28 مرداد 1389 ساعت 01:07 AM

 

همین حالا از پارک آمده ایم ُ بعد از کلــــــــــی شیطنت و عکس گرفتن ُ جینگولک بازی های کودکانه !! و خوردن آب زرشک !! 

به منزل رسیدیم !! 

فردا با نسیم بانو میرویم گردش و دوری میزنیم ُ بعد هم انتخاب واحد ُ بعد هم تـــ ِلــــ ِپـــــ میشویم خانه ی خواهری ُ از آن طرف هم چالــــوس خراب می شویم !! هـــــوراااااااااااااا  

شنگول می شویم !!!!!  

چند روزی نیستیم !! خوچ باشید !! 

 

پیوست -: برگشتم از خجالت دوستانم و گودری در میام !!  

 

25 مرداد 1389 ساعت 11:26 PM

 

تمشک وارد می شود !! 

چند روزیست پی ِ الواطی خود به همراه ِ قلمان (دو قلویمان نسیم) که چند روزیست در منزل ما سکنی کرده ست می باشیم !! با هم میگوئیم و میخندیم ُ تا خود ِ خود ۶ صبح چشم هایمان همچون جغد باز است !! ۶ ساعتی می خوابیم ُ همین دیگر !! 

دیشب پارک بودیم . . . دو شب پیش لواسانات در آن هوای خوش در کنار عمو ها و دختر عمو ها . . . بسی خوش گذراندیم !! از افطاری بگیــــــر تا دوچرخه سواری در خیابان ُ تشویق های شبانه ُ جیغ ُ گف ُ دست ُ اینها تا کرم ریزی به عمو ها و باخت استقلال ُ دمغی عمو جانو کرم ریزی دختر عموها ُ جدول حل کردن با پسر عمو جان ُ همسرش تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا جینگولک بازی در خیابان ُ قرو این حرفا . . . !! 

می گذرد !! بد نیست !! آن استرس های قدیمی کم شده ست ُ اکنون خوبیم !! نسیم به حمام رفت ُ اینجانب پای پی سی به هر حال نشستم !!  

برنامه هائی تا اخر ِ هفته هم داریم ُ امیدواریم خوش بگذرد !!  

  

22 مرداد 1389 ساعت 6:02 PM

 

در این روز ِ پاک ُ مقدس از ماه رمضان بنده با زیرکی ِ تمام خودم را انداختم منزل مامان شهربانویم که الهی قربانش بشوم با آن دست ُ پنجه ی بلورینش که آآآش درست میکنـــد مامان !!!!! 

به هر حال اینجانب از یک ماه به ماه مبارک خودمان را تیکه پاره کرده ایم که مامان جون من آش ِ جو میخوام یالا !! این بنده ی خدا هم علاوه بر ترشی ها برایمان آش درست کرده بود که قالش گذاشتیم !! امشب شب ِ ضیافت است ُ به به !! دلمان برای آش ِ جوی خوش مزه ش لک زده است !! 

 

× امروز که از خواب بلند شده م حال ِ بهتری دارم !! از دیشب که به هر کسی که جلوی چشمانم ظاهرش شد غرولندی کردم . . از همانجا نادم ُ پشیمانم !! و امروز آدم شده م !  

 

× امروز عجیب چیز ها که دلـــــم نمیخواهد !! به به فقط خوراکی !! جایتان خالی دیشب سر افطار قیافه ی اینجانب خفن !! دیدنی بود  همه تان را دعا کردیم شفا بگیرید !! هر گونه به طور ِ دلخواه !!  

 

فدای گیسوان ِ فرفری شما بشویم !! « عشقمان کشید فرفری باشد !! گندمک با تو هم بودم کچل !! 

  

22 مرداد 1389 ساعت 6:01 PM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
22 مرداد 1389 ساعت 01:17 AM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
21 مرداد 1389 ساعت 7:38 PM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
21 مرداد 1389 ساعت 2:57 PM

 

چ ِ می شود کرد زندگی کماکان در حال ِ گذر است ُ بنده ی بیچاره در این تعطیلات به جای استراحت مثل سالهای پیش !!!! باید حرص بخورم !! مدل ِ جوش های ناگهانی که وقتی صب بیدار میشوی و جلوی اینه برای مسواک زدن میروی !! ۸ تا گلابی روی صورت ببینی !! خدا هم نمی گوید این بی نوا خب گناه دارد !! ای بابا !! یا گیسوان ِ سفیدم را . . . چگونه از ملت پنهان کنم !! ای بابا !! دست ُ دلمان به پی سی نمی کشید !! باور بفرمائید اکنون برای کارهای انتخاب واحد کوفتی آمدیم که دلمان گواهی داد اینجا خاک گرفته ست !! مبادا فکر کنید میخواهم گرد گیری کنم ها ؟! نوچ !!! اشتباه به عرضتان رساندند !! دلم میخواهد اینجا گرد گرفته باقی بماند !! مرده شور اصن هرچی زندگی ست !!  این روز ها دلهره ُ ترس و واهمه از همیشه ی روز های خدا بیشتر کم دارم !! گوئی خدا درهای لطف ُ رحمتش را باز کرده ست ُ هر چ ِ دلهره و ترس و افسردگی های مزمن است را به سمت ما send میکند !! اگر خدا نبودی حتما میگفتم خدایت ازت نگذرد   

از افسردگی هایمان که بگذریم امروز روزه گرفته ایم !! اهالی خانه همه با دهانی باز میگویند روزه ای ؟!  نوچ پاشو بگیر بخواب !! یکی نیست بگوید شما که تا دیروز اینجانب را جـــــر میدادید که چقدر میخوابی !! امروز چ ِ مهربان شده اید !؟ استغفرالله !! نترسید اصرات روزه است !! مهمان داشتیم ُ دیشب با زور به عروسی رفتیم ُ با زور بردنمان در ملع عام !! بر روی سکو ما را به قر دراوردند ُ در میان همان رقص نور ها که یکهو تمام شد ُ اینجانب شناسائی شدم !! همه ی نگاه ها بنده را گزید ُ ماهم روانه ی پله های سالن شدیم ان هم ب ِ شکل ِ سقوط آزاد !! رگ ِ پایمان گرفته بود ُ مارا در آغوش گرفتند ُ بردند !! ای تو اون روحت منصوره !! // عمه م هستند خودتان را ناراحت نکنید  این مهمان ِ ما که دختر عمه ی گرام می بودند !! یک عدد فینگیلی ِ دیگه هم ب ِ دنیا آوردند که چشمانی سبز و تیلــــــــه ای دارد قرار گذاشتند داماد اینجانب بشود !! (مورچه چیه که کله پاچه ش چی باشه)  خدا رو شکر دیشب همانجا ماند ُ با بدختی ِ تمام نسیم بانو چمدانی بسته ست ُ اماده است شنبه به ما افطاری ِ مدرن ُ با جنبه که شام ندارد و فقط آش می باشد بدهند و بچه شان نسیم بانو را خراب کنند در سر ما !!  چ ِ بگوئیم !! ماه رمضان ست ُ نمی شود ناسزائی هواله شان کرد  به هر حال سرمان شلوغ است !! در این بین پسر دائی نسیم هم که خواستگارمان است ُ کارمان به جاهای باریک رسیده ست !! و قرار ست فعلا سر مخفی باشیم !! و خودتان فسفر بخورید ُ هوشتان را بالا ببرید و بفهمید که چه اوضاع ِ قاراشمیشی می باشد !! از آن طرف انتخاب واحد کوفتی با آن درس های هچل هفت که معلوم نیست از کجایشان درآوردند ُ در حلقمان می چپانند ُ آخرش بهمان میگویند این هم لیسانستان خوشحالیم که زودتر گورتان را گم کردید !! باشد !! دهنمان را ببندیم بهتر ست !! چون دلمان بیش از اینها پر ست ُ . . . .  . . .  

یادتان باشد سر افطار این بنده ی حقیر را دعا کنید تا خداوند مارا دوست بدارد ُ خودش خوبی ها را جلوی پایمان بگذارد !! قربانتان !!  

 

پیوست -: در مورد پست ِ قبل دهان ِ اینجانب را صاف کردید !! دست ِ شما درد نکند  

 

<<    10      11      12      13      14      15      16      17      18      19    >>