ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
14 آبان 1389 ساعت 5:32 PM


میگذره .. خسته م کمی ... بیشتر دوست دارم روزانه بنویسم از تمام حسا و احوالاتم .. اما آدمی وقتی هی غر بشنوه .. نمینویسه .. حکایته منه .. نمیگم چمه که کسی ناراحت نشه .. خب همه درد دارن .. تحمل ناراحتیای منو ندارن .. چیزی هم نمیشه گفت !

این روزا میگذره ُ من تمام ِ تلاشمو میکنم که شاد باشم .. اما خب همین که من تلاشمو میکنم و شادی میکنم .. یه خبری ، اتفاقی میوفته و من بدجور تو حالم میخوره .. ولی خب زنده م و زندگی میکنم ! درسامو میخونم .. و مشقامو مینفیسم و سعی میکنم از دنیای بزرگترا بیرون باشم .. اما شبا .. کابوسای شبونه اذیتم میکنه .. از خواب می پرم و کلی دعا میخونم و از ترس اینکه کسی از در نیاد تو .. یا نکنه در باز باشه و خیلی چیزای دیگه .. زیر پتوم قایم میشم ! خیلی بده .. شبا همش دردناکه ! ولی چاره ای نیست ! البته ازینم ناراحت میشم که مامان بابا بهم میگن دیشب حالت خیلی بد بود .. توی خواب کلافه بودی و هی حرف میزدی !! اما خب از نظر درسی هم کلی تلاش میکنم و کتابای جورواجور میخونم ُ برنامه ریزی برای امتحانا و خیلی چیزای دیگه .. گندمی هم که به سیم آخر و داره منفجر میشه .. هی کیف جا میذاره ... کیف گم میکنه در کل ما افشاگر استیم حالمان خوب است .. شما چطورید ؟!



7 آبان 1389 ساعت 4:59 PM


این که میبینید !!!! یک عدد بطری ِ که توسط دستان ِ من و دستان  گندمی این شکلی شده !! اگه فکر کنید من بودم خیلی بی کارید !


http://www.irupload.ir/images/wmazncjrsuo9s3nejl88.jpg


این عکس دیشب گرفته شده است !! ساعت 5.45 دقیقه !!


چی کار کنیم مجبوری مخودمون خودمون و شاد کنیم !! اینجا مترو فردیس کرج ِ که ما منتظر قطار بودیم که !! گندمی تلش زنگید و بنده بطریشو کش رفتم و کلی دعوا کردیم آخرم با گاز و نیشگون و اینا مفتخر به جرعه ای آب نوشیدن شدم !! هاپو ء دیگه ملت کلا تو حلق ِ ما بودن که چرا انقدر خلیم !! اونم دست منه ها .. جای چنگ و  میبینید ؟! کار گندمیه


کی دوست داره عکس گندمی رو نشونش بدم ؟! از روحش عکس گرفتم هر کی خواست بگه !! < افشا گری توسط تمشکی


* تو این 3 روز 1000 تا بازدید ؟! خدای من ..



الان نوشت -: بابائی خوابای بد دیده .. دندون جلوش افتاده !! وای خدای من !! بدبختی چقدر ؟ یعنی تو میخوای بابائی منو خورد کنی ؟ نمیذارن از پست شادمون 1 ثانیه بگذره !!




3 آبان 1389 ساعت 4:43 PM


با ماتحتش نشسته ست و دارد خفه م میکند لاکردار ! باشد بابا .. خوب شدیم .. مردم چشم دیدن خوب شدنمان را ندارند که !! هی روزگار !!! یک روز خوب را پشت ِ سر داشتیم می گذاشتیم که پدر مهربانتر از جانم !! با مادر آمدند دنبالمان .. پیش خود گفتیم ای جانمممم قرار است سالگرد ازدواجشان مهمان شویم !! بلی مهمان شدیم اما کجا ؟! منزل مادر بزرگه !! خاله های افِرتیته هم بودند !! در ماشین کلی قربان صدقه و ماچ و تهدید و هیچچ !! راضی نشد مارا بگذارد منزل و خودشان بروند .. بنده هم تا خود مقصد فکــــــــــــــــــــــــ زدم برایشان که مادری گفت امروز ناهار چه خورده بودی ؟! در کل .. کل ِ فامیل را برای پدر مادر سونوگرافی کردم و کلی برای پدر و خانواده ش غرولند رفتم و امدم !! حرف خانواده ی مادری که شد بنده تکیه دادم و هر چه از دهان ِ مبارک امد گفتم !! بنده جوری در ماشین نشسته بودم که با یک نیش ترمز پدری زیر چرخ هایش خورد ِ خاک شیر میشدم !! البته قبلش سفارش کردم از آن ترمز های خفن ناکت نزن لطفا !! خلاصه دلمان پر بود و از بخت بدمان نالیدیم برای پدر !! و برای مادر لالائی گفتیم !! پدر دلداری میداد و می گفت خودم پشتتم !! هر چند !! ترس مگر میگذارد زندگی کرد !! بغض هائی که فرو دادم بماند !! تا اخرش شب برگشتم منزل فرت و فرت اشک ریختیم و پدری دید و آبریمان بر باد !! مانده م که دیگر منگولی نیست که به خواستگاری بنده نیادمده باشد ؟! تورا به خدا بگوئید که بنده تا نمردم !! منگول هایتان را بهم بیاندازید وگرنه دغ میکنم راسما!! هر که پسر سالم داشت زودتر زن داد تا ما دست نگذاریم روش ! حال منگول هایشان را گذاشته ند برای ما !! خب مگر ما توقعی از شما داریم ای بابا !دیشب بنده یک عدد هاپوی دست به کمر بودم !! که خاله هه که امد به قول پدری دمش را زود گذاشت بر کولش و د ِ فرار !! خب من حق !!!!!! دارم زندگی کنم برای خودم !


* نمیفهمم چه میگوئی ؟! حرفت چیست ؟ چه میخواهی به من بفهمانی ؟ میدانم هیچ نیستم لا مصب ! می دانم .. میدانم تو نباشی نیستم ؟ دهنم را صاف کردی ؟ چه میخواهی ؟ چه میگوئی ؟ من ادعاهایم را کم نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم !! بفهمم ! تو من را اینگونه زائیده ای !! از گل اضافه هایت بودم یا هر چه فرق نمی کند .. تو مرا اینگونه بار آوردی ... اری من زشتم ! زشت ترین ادم دنیایت !! بدبخت ترین ادم دنیایت !! از جانم چه میخواهی ؟ مرا آفریدی تحقیرم کنی ؟ بیشتر از این ؟ تلخ تر از این ؟ این گونه میخواهی مرا .............. دست از سرم بردار ... اصلا چرا زنده م گذاشتی ؟ تو مرا می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیوانه م کردی ! بگوووووووو بگو چه میگوئی ! دیوانه م نکن لا کردار !!!! خسته م کردی از این دنیای خوش آب و رنگ و مزخرفت ! مرا اوردی تا بگویم نه این دنیا را به خدایم نمی فروشم ؟ هی زیبا ترش میکنی که بگویم .؟ نه نمی گویم .. خدائی که اینگونه مرا میفروشد ؟ نمیخواهم !

نمیخواهم

اصلا مرا میبینی ؟ بلی میبینی ... اما خودخواه تر از من تو هستی ! غرور ادم هایت حالم را بهم میزند ... تو پدر مادر خوبی نبودی برای فرزندانت .. نگاهشان کن ؟!!!!!!! این بی شرف ها را ببین ؟! عدالت برای تو معنا دارد ؟! ندارد !!!!!! اگر داشت این اختیارات را بهشان نمیدادی ... مگر من چه کردم ؟! نگاهم کن ... با تو حرف میزنم ... صبوری نمیخواهم .. نمیتوانم .. خسته شدم از دستت !! بست است ..


* تو میدانی که جز تو هیچ کس را ندارم !! خودت را برایم لوس میکنی !! خدا هم خدای قدیمم !!


1 آبان 1389 ساعت 2:07 PM


اومدم .. با خبرای خوش .. اما نه با دلی خوش .. !


امروز فهمیدم 1 آبان شده و بنده چقدر از دنیا دور و عقبم .. شاید این روزا که با همه قهر کردم .. با خودمم قهرم ..! امروز فهمیدم تولد یکی از دوستای وبلاگی عزیزم بوده و من تو روزای 21 مهر دارم سیر میکنم و به خیال خوشم کو حالا تا تولد !! با پوزش فراوون از مهدی عزیز باید بگم که اینجانب رو شطرنجی با کیک و یک تولد بپذیرید رفیق !! باشه سال دیگه اگه بودم جبران میکنم





الآن مادری بهم یادآوری کرد که 30 مین سالگرد ازدواجشونه و میخواد جشن بگیره فردا .. و من بیغغغغغغغغ نگاش میکنم که جدی ؟!! کیک فردا با اینجانب است .. امروز باید برم سفارش بدم !! باشه چشم .. وقت دکتر دارم ... تیریپ پنهانی .. با خواهری دودر میکنیم و ..

ی کمک .. حالم از خودم داره بهم میخوره .. چی کار کنم خوب بشم ؟؟ !!

حال و روزم هر چی که هست .. خوبیش اینه هر وقت کم میارم توی زندگی امیدم رو از دست نمی دم و سعی میکنم ی امید برای بودنم پیدا کنم ... و من این روزها امیدم همون درسمه .. که بی انگیزه کتاب های 600 صفحه ای به دست می گیرم و یا رمان های عهد قجری میخونم .. که بگم زنده م !! و میخوام زنده باشم .. ! به یکی نیاز دارم .. این نیاز نمیدونم چیه اما هر چی که هست .. قشنگه .. از مینای عزیزم و لیلای مهربون ممنونم که این روزا احوال پرسم هستند و آغوششون رو به روم باز کردن !

این روزا نحیف تر از همیشه ه ه ه .. و تلخ تر از هر زمانی شدم .. کلامم نیش داره و خنده هام زورکی .. اشتها همون سیب زمینی های دانشگاه که با لذت میخورمشون و هیچ غذائی از گلوم نمیره پائین .. و سنگ کلیه ای که امونم رو بریده ! و سرماخوردگی که تمومی نداره !

فصل سرما هنوز نیومده .. من ی پتوی دو نفره میندازم روم و همچین خودمو می پیچونم که انگار وسط برفا خوابیدم .. بدنم تحمل کوچکترین سرما و گرمائی رو نداره .. جنبه مو از دست دادم و با کوچک ترین حرف و حرکتی از دیگران دلگیر میشم و با گندم در کل دارم دعوا میکنم !! سعی میکنم با خواهری دهن به دهن نشم و ناز پدری و مادری رو میکشم .. ! که ی وقت تلخی ِ کامم رو نبینن ! مادری و پدری در حد یک چای خوردن منو میبینن و در کل تمشکی توی اتاقش سر میکنه !! آهنگ محسن یگانه رو که میم براش میل کرده رو گوش میکنه و سعی میکنه کمتر یاد میم باشه و نخواد اذیت کنه ! روزای ی دونه تمشکی بلاگستان .. الکی داره میگذره .. تمشکی هیچی ازین روزا نمی فهمه !! چی کار باید بکنه ! که از ادما متنفر شده و فقط تعدادی هستند که ارومه پیششون !؟ چی کار باید کرد این روز های تلخ و بی باران را ؟!



26 مهر 1389 ساعت 5:11 PM


مدتی نمی خوام باشم ..

اینجوری شاید رنگی به روحم پاشیده بشه ..

وقتی بر میگردم که بتونم واقعا بخندم ... نه به زور پستای خنده ناک بذارم تا کسی نفهمه همین الانم دارم اشک میریزم .. تا کسی نفهمه چقدر دلم درد داره .. چقدر دیگه از روی عجز باید اشک بریزم و متنفر باشم از اطرافیانم .. نمیدونم .. چقدر دیگه باید بترسم از همه ی دنیا نمیدونم ..

چقدر دلم میخواد بلند گریه کنم و یکی یه دستی به موهام بکشه و بی منت نوازشم کنه .. اما .. هیچ کسی رو توی این دنیا ندارم .. 



24 مهر 1389 ساعت 6:06 PM

بانو رها بازی خلق کرده که خوشم اومدو تعارف اومد نیومد داشت و گرفت ..


1) اگر وبلاگتان آدم بود چه جنسیتی داشت ؟ دختر یا پسر ؟ (این موضوع ربطی به جنسیت صاحب وبلاگ ندارد .) خوشحالم که در هر صورت وبلاگم را ادم خلق نکردم .. چون این بشر دوگوش و دو پا رو دوست ندارم .. به میان میوه ها گشتم و تمشکی خوش آب و رنگ را برگزیدم .. که دخترانه و زنانه ترین حرف هایم را درک میکند ..


2) وبلاگتان کدام یک از این دو نفر است ؟ خودتان یا فرزندتان ؟ خانه ی تمشکی ِ من در راس ِ خودم و فرزندم قرار دارد که برایش می گویم .. از بغض ها و خنده هایم .. از هر چه در جلوی چشمانم میبینم و می گذرد .. برایش میگویم و می شنود ..


 

3) بدون توجه به مدت زمانی که از عمر وبلاگتان می گذرد ، وبلاگتان را در کدام مقطع از زندگی می بینید ؟ کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میانسالی یا پیری ؟ سن خاصی ندارد .. هر وقت حرف هائی از سر ِ پیری سر می دهم برایم پیر میشود .. جوانانه میخندم .. با من میخندد .. و کودکانه بغض هایم را میبلعد ..


4) چهره ی وبلاگتان را بعنوان یک آدم تصور و توصیف کنید . از رنگ چشمها و قد و رنگ پوستش گرفته تا لباسهایش ! (این مورد نیز هیچ ارتباطی با چهره و مشخصات صاحب وبلاگ ندارد .) قدی بلند دارد و دستی نوازشگر بر سرم .. که همان برگ های سبز و زیبا هستند .. پوستش صورتی ِ خوشرنگ ست ُ دلنشین .. لباس های رنگین به تن میکند و چشمانی کشیده ُ طوسی رنگ دارد .. دیگر چه بگویم ؟!


5) به ترتیب بگویید مغز ، قلب ، دهان ، پا ، چشم و گوش وبلاگتان کدام قسمت های آن هستند ؟

مغز : از عنوان بگیر تا تعداد باز دید ها که ناچیزست 

قلب : من هستم که درونش جا خوش کرده م 

دهان : به قول ِ بانو رها همین پست هایم .. تقلب کردم 

پا : دستانم است که به دوستانش سر میزند .. و بروی کیبورد می لغزد ..

چشم : قسمت ِ نظراتم که بعد از خواندن پست ها برایم گذاشته میشود .. 

گوش : پیوند ها ، از آن جا میفهمم که دوستانم حرفی تازه برای گفتن دارند !! < هرچند با بانو رها درمورد 5 موافقم ..

6) فرض کنید وبلاگتان می تواند ازدواج کند ! آنگاه با کدام وبلاگ ازدواج می کرد ؟! (لطفاً از این قسمت سوءِ برداشت نشود .)

کوریون برایش دلبری میکردم تا مرا بگیرد و اینقدر مرا تحقیر نکند که ترشیدم

 

از مدیران وبلاگهای لی لا ، گندم ، مینا ، غزلک ، کوریون ، میس اووووووم و تمام کسانی که لینک من در وبلاگشان یافت میشود .. مدیونید اگر بازی نکنید !!



23 مهر 1389 ساعت 11:13 PM

از طرف ِ شالگردنیسم جان جون جان و لی لی جیگرم دعوت به پر کردن جای خالی شده م !! قلم درد دست میگیرم . . . وای خدا جونم کمکم کن


۱-بدترین اتفاق زندگیم: مرگ و جدائی ِ از عزیز ترینام

۲-خوب ترین اتفاق زندگیم: روزی که برنامه ریزی برای آینده م کردم و هدف دار شدم ..

۳-بهترین تصمیم: به تـــــــــــــــــــــــــــو چه بچه پرو .. 

۴-بدترین تصمیم: اونم به شوما مربوط نیمی باشد .. بعــــــــــدی !! (با لهجَه بوخون)

۵-بزرگترین پشیمونی: نداشتم ..

۶-فرد تاثیر گذار در زندگیم: معمولا ما رو همه تاثیر میذاریم .. ولی پدری در راس ِ

۷-چه آرزویی دارم: شوهر کنم (مرده شور ِ .. ) تنها چیزی که منو از اهدافم دور میکنه

۸-اعتقاد به معجزه: بسیار فراوان !!

۹-چقدر خوش شانسم: 60 %

10- خیانت:

     عشق:

     دروغ:

11- از کی بدم میاد: موارد 10 !!

12- تا حالا دل کسی رو شکوندم: مادرم .. خیلی زیاد

13- دلیل انتخاب اسم وبلاگ: متناقض نما

14- کی رو از بچه های وب بیشتر دوست دارم: آناهیتـــا و تمام لینکدونیم ..

15- تعریفی از زندگی خودم: پر از دغدغه و بی خیالی ِ هر روزه ی من

16- خوشبختی: نظری ندارم .. بعدی بابا ..

17 - این واژه ها یادآور چی هستن؟

هلو: خانوم تپلی 

خدا: باران ..

امام حسین: باور نکردنی ..

اشک: چیکه ی آب ِ شور !!

کوه: بلند و ترسناک ..

فرار از زندان: وحشی بازی

هوش: 0%

ایمان مبعلی: 

ویولن:

خواهر شوهر: اونم ی دختر مثه همه ی دختر های برادر دوست ِ بی معنی ..

رنگ چشام: قهوه ای نیمه روشن

چه رنگی: سبز ، بنفش ، نارنجی ، قرمز

جواب تلفن و ارتباطات: شما دفه ی دیگه یا سوال طرح نکن !! یا طرح کردی مفهومی تر بگو .. انقد این سوالت واضحه من نمی تونم جواب بدم ..

18- کلام آخر: خف ش.و

19-دعوت شدگان به بازی: ابر بهار ، گندم ، راحیل ، نهال (مهرنوش) ، غزلک ، وحید وب گپ ، سوفیـــا

 

23 مهر 1389 ساعت 4:50 PM


ایهیم بانو وارد میشود !!

این چند روز بنده در عروسی و پا تختی و جشن رقص و آرایشگاه و اینا به سر بردم همش !!

اول از همه بگم.. ~> موهامو ۴۰ سانت شایدم بیشتر کوتاه کردم انقدی کوتاه شده که خودم کف کردم هنابندون بنده ی عدد لباس پرنسسی خیلی خوشمل پوشیدم و ی تاژ خیلی خوشمل گذاشتم و گیسوان بلند بالامو ریختم دورم و رفتیم و با نسیم در کل وسط گل ِ قالی بودیم و واس خودمون پا میزدیم !! اونم چی ؟ ترکی گاهی هم رپ ُ گاهی هم تکنو و کلا فامیل عروس با فارسی مشکل داشتن ما هم کم نیاوردیم .. همه جوره وسط بودیم ..نامزد دار شدم هم .. متین خان !! یک عدد آقای ۲ ساله که زبون هم نداره !! و توی این مراسما همه فهمیدن بهم چشم داره و تنها اسم من رو هم یاد گرفته بود و به زبون میاورد کلی نامزد بازی کردیم باهم .. جلوی من میرسید خودشو مینداخت روی زمین !! ی بار این بچه رو ما بلند کردیم دیگه سه روز متوالی جلوی ما هی غش میرفت یدونه پسر خاله هم داشت پارسا .. تا منو میدید نیشش باز میشدددددد اصن اساسی نمیشد نیش این بچه رو بست !! با متین ما صحبت میکردیم مادر پارسا سمانه میومد میگفت سر پسر هوو اوردی بنده میگفتم نه پارسا نامزدمه !! متین بوی فرندم عروسی که بنده موهامو کوتاه کردم هیچ کسی حتی مادر جان هم نفهمید .. روز پاتختی مادری اومده میگه موهاتو کوتاه کردی ؟ گفتم نه !!! گفتم که کوتاهش میکنم !! بیچاره به خاطر اوضاع روحیم توی این مدت هیچی بهم نگفت !! با دختر عموی عروس رفیق شدم !! ۱۰ سال از خودم بزرگتر ! نازیلا جون ! اومد گفت مگه تو موهات بلند نبود ؟؟؟؟؟؟ گفتم چرا !! اما دیگه نیست ! کلی کپ زده . . که موهات خیلی ناز بود چرا زدی و . . بعد خودشو منو قانع کرد که خوب تقویت میشه عیب نداره مدیونی اگه فک کنی الان من خوشحالم موهام این قدی شده کلی روز پاتختی برنامه بود ! نه اینکه من خیلی شلوغم !! بهم گفتن بیا این برگه ها رو بگیر .. مقدار هدیه ها با اسمارو تو بنویس !! گفتم باشه ! اون وسط دعوا شده بود .. چرا تمشکی ؟ بدید یکی دیگه تمشکی بیاد شلوغ کنه منم میگفتم نه اینکه من خیلی شلوغم !! رفتم پشت ِ اُپِن !! واستادم .. تیریپ دادگاه اومدم که دادگاه رسمی ِ بعد توی مطبخ گیر داده من آب میخوام تورو خدا زود باشید آب میخوام .. میگفتن تو حالا شورو کن بعد بگو آب !!

دیگه عمو جونی اومد و کلی قِر دادیم ُ منو تپلی ُ پریا و نگار دختر عمو هام !! نسیم نبود وای با عموئی کردی میرفتیم !! کلی واسش کلاس رقص گذاشتم قرار شد بعدا همه با هم عمو رو تعلیم بدیم !! پسر عموئی اومد وسط تیریپ دخترونه وای ی ی کِر کِر خنده بود دیگه ۱ نیمه شب برگشتیم خونه و کلی خنده !


× بعد از ظهر سگی ِ سگی رفتیم کلشو یا خوردیم یا چُرت زدیم ! انقدر این فیلم چرت بود ! با بلیط چی ِ سینما تصمیم گرفتیم بریم کارگردان ُ آتیش بزنیم بیایم


× هفته ی پیش کلا کلاسام توی پیچ بودن


17 مهر 1389 ساعت 11:02 PM


بانک انصار


بانک ِ خانواده



پیوست -: چند روزی پستا اختصاصیه .. اما دوست داشتنی و به یاد موندنی !


پیوست پریم -: امروز ُ فال ِ قهوه ُ تمام چیزائی که روشـــــــــن شدن ! راهی روشن به سمتم باز شد



15 مهر 1389 ساعت 10:51 PM

یعنی این گندم رو توی بانک استخدام کنن خیلی خوبه ! برای مثال رفتیم زودتر که کارای بانکی و کتاب بگیریم ! من گفتم میرم کتاب بگیرم خانوم رفتن بانک ! از توی مترو عزا گرفت که من اینا رو چی کار کنم ! ی اصل اساسی هست که میگه با فحش ناموسی بچه هوشش شکوفا میشه ! بنده استفاده کردم چشتون روز بد نبینه ! کتابارو که داشتم می خریدم مسیج اومد من ی گند کوچولو زدم !! رفتم بانک میبینم قرمز شده و تیریپ بغض داره بچم ! میگم چیه میگی هیچی از عابرم میخوام پول بریزم .. دوبار از عابرم الان استفاده کردم نمیشه که ؟ میشه ؟! گندمی مادر چه ربطی داره از حساب برداشت میکنی ! اچکال نداره مادر بیخی ! اقا نوبت ما شد اقاهه اسم و فامیل منو صدا زد ! اون همه کتاب و کیف و اینا رو پرت کردم رو صندلی د ِ بدو سمت ِ آقاهه ! میگه رمز بزن ! وای ی ی ی توی اون شولوغی جابه جا زدم ! گندمی هم هی رمز خودشو میگه ! میگه کارتت و بده ! میگم کارت چی میخوای ؟! یارو ی کم نگاه کرد ؟! گفتم الان میام رمز اشتباهه و اینا مال من انجام شد بعد کلی تایم نوبت به گندمی شد !! ی ذره منو نگاه کرد !! گفت خانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم اینجا بانک ِ ملی ِ . . عینهو خود ِ گیجا میگم خوب ؟! میگه این کــــــــــــــــــــــارت پارسیانه !!  گفتم !! جدی ؟ چه جالب !! خاک تو سرت گندم بعد از کلی تشکر دودر کردیم !! کلا مدارک که کامل نبود و هی میگفت تکمیل کنین ! و این حرفا کارتا هم که اونجوری ! باز شانس من کارم انجام شد و گندمی ؟!

عزیزم ، ی پدر ژپتو داریم !! مامان !! انقدی جیگره !! نظام سیاسی درس میدن ایشون بد از کلی منت که من کارشناسی نمیخواستم کلاس گفته بودم برام ارشد کلاس بزارن !! این جلسه مهربونتر بود ! البته بعد از اون شکایت های جلسه ی پیشمون ! تا من با گندم حرف میزدم میگفت چیزی شده ؟ جا موندی ؟ نفهمیدی ؟ بگم ؟! جــان جـــان ! بیا هیشکیم تحویل نمیگیره مارو یکی مثه توئیتی !! پدر ژپتو . . ای بابا !! شانس ما ترکیده !



14 مهر 1389 ساعت 11:26 PM


نرسیده آخ و اوخ که وای آب کش شدم . . آمپولم زدن ! یکی نیست بگه آخه خب آب کش بودنت به یه دردی میخوره تا به گندم بودنت ! بد میگم ؟ بلال بودی باز خوشمزه بودی !! گندمم شد خوشمزه ؟ رفتیم سر کلاس متون سیاسی به زبان انگلیسی آی غوووووووووور غووووووووور می کنه که این چی میگه . . حذفش میکنم .. مدیونی اگه فک نکنی گیسامو سر کلاس داشتم می کندم ! ولی این کلاس هر بدی داشته باشه !! دنی رو داره که ی کم بخندیم اومدیم دیدیم پوری و گلی و مانی و بروبچ همه افسرده نشستن که خیلی بعید بود ! همین که اسم جنیفر سفید اومد همه نیشا باز شد ! ایهیم !! اینجانب عامل پخش ِ ی شایعه ی بزرگ توی یونی شدم که بابا تفی مرخصی گرفته و رفته عمله بنائی انقدی ذوق ِ خودمو کردم همه هم باور کردن و احتمال دادن بعدشم سحر اومد گفت که چقدر به ما بروبچ پایه نیازمنده ی ناهار مشتی بوده !! ما هم که ۶۴ پایه !! کلاسمو پیچوندم و رفتیم اکسیژن منو گندم و طنین ی پیتزا آمِریکانا گرفتیم با سیب زمینی !! ۱ پر شم موند تازه اصلا فکر نکنید که اون دوتا مثه من اسکلت بوده باشن !! برای ماهم عجیب بود اون ی پر مونده .. بعدشم همه اکیپی رفتیم سر کلاس استراتژیک !! دوباره شارژ فول شدیم و با اینکه توسط پزشکان ِ قهار ِ یونی توی سرم ی تومور که از سرو کولم داره بالا میره پیدا کردیم و خیلی مشکوک ِ اما خب ی سوال امتحانی طرح کردم که فقط طنین تونست ی برگه ی امتحانی پر جواب بده !!


لاک خریدیم ! انقدی لاکامو دوست دارم ! فقط جنسش خوب نیست یعنی نمیدونم خوبه یا نه ! اصل نیست چون ! فقط به خاطر رنگای متفاوتش خریدم


سوال امتحانی پایان ِ ترم -:

فرق تف (جنیفر سفید سیاه) با فیل چیست !! شرح مختصر و مفید

تف ~> ی آدم گوش شکسته مدیونی اگه فکر نکنی گوشش لای در مونده .. علاقه مند به تی شرت های سفید سیاه گاها طوسی به ظاهر ارام ولی درونا وحشی   با پاهای گنده . . دماغی . . وای ی ی ی ی ی ی !!! سایلنت ! قضات با شماست



13 مهر 1389 ساعت 4:51 PM


تا اونجا گفتم که فشن کردیم که بریم عروسی .. وای ما رفتیم . . عروس اومد . . بنده که تمشکی باشم + اون دوتا وروجک که معروفم هستیم هممون رفتیم وسط . . تا آخرش که دیگه جون هم نداشتیم رقصیدیم . . آقا کردی و لری و ترکی و هر چی دلت بخواد ! ترک واسشون پا زدم !! خودم مونده بودم . . به به عجب رقاصیم خبر ندارم کلی مجلس گرم کن بودیم . . عروس بیچاره رو دوره کرده بودن توقع داشتن تنهائی برقصه ما که دوست عروس بودیم دوست خانوادگی . . کلا هی می گفت بیاید دیگه بیاید وسط کلا عروس خانوم از همون اول مجلس پا به پای ما قر داد تا اون اخر . . . خیلی خندیدیم . . ملت باز گیر داده بودن به موهام که مصنوعیه .... کلی عکس بازی کردیم و اینا .. ددی اینارو اذیت کردیم کلی و  بعدشم روونه ی خونه شدیم آقا فرداش که یک شنبه بود و اینجانب ولیعصر با لی لی خانوم قرار داشتم ! . . وقتی از تخت می خواستم بلند شم دیدم وای . . نمیتونم پام .. گلوم ! بغضی بودم کلا به سختی پاشدم و روونه ی یونی شدم و توی راه به لی لی مسیج زدم که ببخشید نمیتونم بیام ! و یونی هم سر کلاس داشتم میمردم کلا رو شونه ی گندمی ولو بودم ! سید رو دیدم و کمی صحبت کردیم و خوشحال شدم و فهمیدم قصد ازدواج نداره ! بنابرین میتونم رابطمو باهاش حفظ کنم چون ایشون ممتاز یونی مون هستن و اطلاعات مفیدی دارن ! ولی هنوز منو گندم تو این موندیم که این کلا خودش می دونه چی میخواد ؟! «~ اگر خیلی واضح ننوشتم برای این بود که زیاد کسی نفهمه ! بعدشم که شب نرسیده به ددی گفتم منو ببره دکی و رفتم و کلی با دکی فک زدیم و خوش و بش و این حرفا و دارو ها رو گرفتم و ددی کار داشت و رفت و بنده هم با اون حال ِ زارم پیاده ۳ تا ۴ راه رو اومدم ! در خونه که رسیدم زنگ زده میگه کجائی بابا ؟ میگم در خونه . . میگه نه بابا ؟! میگم بوجونه شوما . . بنده رسیدم خونه . . قرصا رو خوردم و افتادم . . افتادن همانا که از یک شنبه تا الان بنده پا شدم روی پا و بهترم کمی ! شب اول که کلا ناله میکردم توی خواب و  تب شدید داشتم و از ناله های خودم هی از خواب می پریدم ! شب دوم که دیشب باشه به زور خودمو بیدار نگه داشتم تا خوابم نبره ! و ۱۲ خوابم برد و صبح بهتر بلند شدم . . یونی هم تعطیل کردم ! الهی بمیرم گندمی هم از من گرفته و حالش اصن خوب نی ! شر شر همینجور عرق میریزم . . و هنوزم مشکل دارم ! امیدوامر زودی خوب شم فردا از صب تا خود شب کلاس دارم و . . .



<<    5      6      7      8      9      10      11      12      13      14    >>