خیلی بده .. حس اینکه خودتو گم کردی ..
خیلی سخته .. نتونی حتی لحظه ای به خودت فکر کنی ..
یا با توجه به حرفای کاکتوس ندونی چی دوست داری ..
چی میخوای .. چی هستی ..
تمشکی کیه .. کجاست ؟ چی میخواد ..
این زندگی واسش چه معنائی داره ..
شماها خودتونو پیدا کردین ؟
چطوری با خودتون کنار میاین ..
کاکتوس میگه شاید به خاطر تغییراتی ه که کردی و هنوز نتونستی کنار بیای ..
یا انس نگرفتی ..
چطوری میشه انس گرفت ..
الان که فکر میکنم میبینم شاید برای انس گرفتن نیاز دارم به اینکه خودم رو پیدا کنم
الان چی هستم .. چی شدم ..
من روزای خاصی رو سپری کردم ..
که شاید اسون نبودن ..
خدا رو نادیده گرفتم ..
حتی خودم رو هم فراموش کردم ..
اما اون منو فراموش نکرده ..
لحظه لحظه توی اغوششم ..
گرم گرم ..
یاد خیلی چیزائی که میخواستم و نرسیدم ..
یاد حرفی که یکی از خواننده های بلاگم بهم زد که ..
ایا به هر چی که خواستی رسیدی ..
و من با اعتماد به نفس کامل نوشتم اره رسیدم ..
یعنی من ادم قانعی هستم که که گفتم اره ..
یا خودم رو ٬ خواسته هامو نادیده گرفتم ..
اونم به طرز فجیح . . !!!
چرا خودمو ازهمه ی دوستام دور کردم .. ؟
میدونی مثه چی شده ..؟
اتاق پر از عروسکم رو خالی کردم و خودم تنهای تنها وسط گودی وایسادم ..
که حتی به خودمم نگاه نمی کنم ..
چرا دوستام رو به حریمم راه نمیدم ؟
از بچه گی عادت داشتم ..
دیروز مهرنوش گفت خیلی زور داره واسم ٬ تا کسی بخواد سرزنشم کنه ..
دقیقا همینم .. نصیحت هر کسی رو هم نمیتونم بپزیرم ..
ازین نظر ها ابدن تغییر نکردم
اما .. ی چیز جالب اینه که کمی خونسرد شدم ..
اون روزا من از دست همه حرص میخوردم و حالا . . .
دیگران از خونسردی من خونشون به جوش میاد ..
شاید تجربه های تلخ و بدترین روزای زندگیم باعث شدن نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت بشم ..
دونه دونه اشک هائی که ریخته شد .. باعث شد همه ی اون ادما ... عین اشک از چشام بیوفتن
و افتادن .. حتی وقتی بخشیدمشون .. بازم بهم خنجر زدن .. چقدر بی ارزشن این آدما ..
نکنه نسبت به خودمم بی تفاوت شدم ؟
نکنه من دیگه همون دختر ی که تا آسمونا سیر میکرد نباشم .. ؟
کمی تا قسمتی عجیب شدم ..
روزام عجیب میگذره ..
منی که همیشه پر بودم از حرفا و خنده ها .. حالا پُرم از پوچی ..
شایدم هنوز خودم رو نشناختم ..
من . . . چطور میتونم به سوالای درونم جواب بدم ؟ 