+ بخونی بهتره !
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
هنگامی که سیبی را با دندان می شـ ـکافی در دل با او بگو:
تخـــ م های تو در تن مـــ ن خواهند زیست ،
و شکــ ـوفه های فردای تو در دل من خواهنـــ د شکفت ،
و عطــ ر تو نفس من خواهد بود ،
و ما با هم در همه فصـــ ل ها شادی خواهیـــ م کرد .
جبران خلیل جبران - پیامبر و دیوانه
+ من از انعکاس صدای خویش هم می ترسم. از فریادهای پی در پی این نفسهای خسته. مهر سکوتی بر روی محور قلب فرسوده ام ، تازیانه های گردباد سرنوشتم را به بهانه زورقهای شکسته در بالینم می پندارد و مرا با اوج نیستیهای درونم همگام می سازد. سکوت موازی دردهای کهنه مرا تا قعر بی نوایی های خویش هدایت می کند و من همچون کبوتری بال و پر بسته تشنه یک پروازم .
الحق که خیلی وقته خودم نیستم ُ خود ِ خودم نمینویسم !
خیلی دلم میخواست . . تا حدودی نوشتم
* اینا همش بهانه بود ؟!
یا همون چیزائی که باید مینوشتم ؟
* کامنت دونی این پست باز ِ

پری شب ی نم بارون زد . .
آسمون حرفا داشت واسه گفتن . .
باید می شستی ُ میدی . .
تا حالا با آسمون حرف زدی ؟
من همیشه با آسمون حرف میزدم . .
دیوونم ؟ نه . . قشنگه . .
خیلی وقته باهم گپ نزدی م
خیلی وقته قشنگ نگاهش نکردم
اصن من نسبت به ش کمی بی تفاوت شدم
مشکلاتم ؟ نه همشون شکلاتن 
به قول خانوم امینی . . . میم ِ ش رو باید برداری !
یادمه میگفتم مشکل زیاد دارم . .
وقتی واسم تعریف کرد
از خودم شرمم اومد
الان چرا از خودم شرمگینم ؟!
![]()
این روزا خیلی بی حسم . .
کارائی رو که میخوام انجام بدم نمیتونم . .
نمیدونم چرا . . من که ارادم خوب بود
امروز هر چی با خودم کلنجار رفتم . .
بازم نشد . . بازم نتونستم کارامو انجام بدم . .
چی کار کنم ؟!
دو راهی ه ؟
یعنی موندم توی دوراهی ؟!
اخه این چه ذهنیه دارم . .
داره می ترکه ! 
خیلی وقته حس غریبی دارم . .
حس اینکه نمیتونم حرفای دلم رو بنویسم . .
حس اینکه ی غریبه . . داره نگام میکنه . . 
غریبه ها چقدر زشتن . .
غریبه یعنی همون کسی که تو دوست نداری بیاد ببینه چه حالی داری
گریه میکنی که خوشحال شه . . یا میخندی که آرزوی اشک و واست کنه !
به قول شیرین باید نوشت . . باید خودم رو پیدا کنم . .
من داخل کدوم خاک گم شدم . .
آسمونش آبی بود یادمه . .
گاهی هم ابری بود . .
بابائی راس میگه پائیز که میاد دل ادم میگیره ؟
اما من عاشق پائیزم . .
من اصن دختر پائیزم . .
کی میتونه نفی کنه که من خود پائیزم ؟!
میدونم هیچ کس . . از آیدا بپرس . . من خود ِ خود ِ پائیز م !
همه هم میدونن . . ی پائیز بیشتر وجود نداره . .
که اونم خود ِ خود ِ خودمم ! 
می ریزیم
ریز
ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خودکشی یک ابر است.................
" گروس عبدالملکیان "
نمیدونم . . شاید همه چی ازون روزی شروع شد که
رفتیم خونه دوست بابا . . گفتن میخوان واسه محمد زن بگیرن . .
من ازین بشر خوشم نمیاد . . یعنی به عنوان ی همسر نمیتونم قبول کنم
شرایط ش خیلی خوبه . . اما من نمی خوام . . ازونجائی که خیلی مرموزن
ارونجائی که این پسره ی جوری ه . . پروو تشریف داره . .
ازونجائی که من به هیچ پسری اجازه نمیدم پاشو از گلیمش دراز تر کنه . .
سر میز افطار اومد نزدیکای ما نشست . . هر چیم بهش گفتن . .
راستش من کمی استرس داشتم . . ترس از دوری . . نرسیدن به . .
به هر حال هر کسی توی این دنیا واسه خودش آرزو هائی داره . .
بابا خیلی دوسش داره . . اما . .
تنها این مورد نبود . . بیشتر بحران ذهنی ه من اینه . .
که هم زمان ۳ تا خواستگار هجوم آوردن . . اخه اولا که من هنوز سن ازدواجم نی
بعدشم اینکه خیلی خیلی آمادگی ندارم . .
بعدشم که اصن قصدشو ندارم . .
خیلی کوچولو هستم . .
کلی دلم کبابه . .
توی این روزا تنها تناقض این ادما منو به قه قه میندازه . .
آرش . . رحمت الله . . سامان .
من واقعا نمیدونم مردم چی فک میکنن . . رحمت الله ؟
خدای من
این پسره محمد هم که این جور که مامان میگفت . .
از قبل ی تیکه هائی که مامان انداخته بودن . .
از طرف دیگه پسر خال م که دیروز سمیرا و سمانه گفتن اینجانب رو در نظر دارن
ازونطرف پسر عموم هم که با کاراش واقعا دیوونم کرده مضحک
من واقعا نمیدونم که چی کار باید بکنم . .
هم مونا نیس که باهاش حرف بزنم . . هم آناهیتا !
انقدی دلم پره . . انقدی بغض نهفته دارم . .
نمیدونم . . دیروز توی بلاگ صدف شِل دیدم در مورد ازدواج بحثه . .
داخل بحث شدم اما . . خیلی دلم میخواد ی جورائی از اونجا هم نتیجه هائی بگیرم
من واقعا نمیدونم . . خیلی گیج شدم . 
روزها در درون اتاق آبی َ م نشسته م . .
آسمان را ز خودم دور و پنهان کرده م . .
دلم را . .
سعی میکنم فراموش کنم . .
خودمو اون روزا رو اون روزائی که واسم سخت گذشت . .
همه میخوان من گم بشن . . همه کین ؟
کی میخواد ؟ نکنه خودِ خودِ خودم !
سام ..
امروز همش فکرم مشغول می شد . .
به همه چی و هیچی و خیلی چی فک کردم . .
امروز سعی می کردم اعتماد به نفس گمشده م رو پیدا کنم . .
گشتم . . از زیر گل و لای درونم ی چیزائی پیدا کردم که خیلی قشنگ بود . .
امروز من از خود ِ خودم . . اعتماد ب نفسم رو باز بینی کردم . .
عجب سعادتی . . خیلی ها این سعادت نصیبشون نمیشه .. اما خوب . .
این جمله رو امروز شنیدم . . و من خودم را پیدا خواهم کرد
این جمله توسط ی دختر کوچولوئی به اسم فیبی بیان شد . .
سالهاس علاقه ی شدیدی به شبکه ی چهار . . شبکه ی سحر دارم . .
این شبکه شاید خیلی چیزا رو بهم یاد داد . .
امروز فیبی در سرزمین عجایب رو نشون داد . .
نشون داد می شه زندگی کرد . . همون طور که تو میخوای . .
ما آدما خودمونو در گیر حسادت ها .. تکرار ها .. عادت های دیگران کردیم . .
ما آدم ها ظرفیت هامون رو فدای تکرار ِ تکرار کردیم . .
من امروز فهمیدم . . من هستــــــم . .
چند وقت پیش تی وی در مورد بیماران اوتیسمی صحبت کرد . .
نشون داد چطور آدم هائی گرفتار چه جور بیماری های خدادادی میشن . .
این روزا توی نت خیلی بیماری های خدادادی برخورد میکنم . .
از خودم متنفر میشم . .
انقدر نا شکرم . .
میدونی . . خداوند بهم تن سالم داده . . اما قدر این بدن رو نمیدونم . .
بعد چی . . خدا ب ی کی درد داده که خیلی خوشکل بازم شکرش میکنه و . .
چقدر این آدما که شاکر خدا هستن و خدای مشکلات و دردن . . دوست داشتنی اند !
خدا بهم لطف کرده و من انقدر رو دارم و از روزمره هام گله میکنم . .
البته نه فقط من اونم به این شدت . . من از زندگی که دارم راضیـــــم . .
و هر روز و هزاران بار شکر میکنم . . اما وقتی آدما پیشم حرف می زنن . .
حتی از خودمم نا امید میشم . . نمیدونم . . ای کاش به اطرافمون قشنگ تر نگاه کنیم . .
ببینیم چی هستیم و دیگران چی هستن و چی می خوایم بشیم . .
امروز از اون ته تهای سلولام که می شمردمشون . . فهمیدم هستم . .
مگه نمیدونی ؟
بنده هر شب سلول هامو می شمرم ببینم چقدر کم میشه هر روز
دیدی گفتم توانائیام بالاس
میدونی مشکل من چیه ؟
ی خورده خودم رو . . خود ِ خودم رو فراموش کردم . .
امروز فهمیدم چه ادمی باید باشم و هستم . .
چی دوست دارم . .
البته نه کامل ِ کامل . . اما خوب . . به هر حال ی چیزائی دست گیرم شد !
تو چی ؟ هستی ؟ نیستی ؟!
دلم برای خودم تنگ شده ..
چه حس عجیبی
پیوست -: بابائی میگه بچه بودی هر وقت قهر میکردی اینجروی میشدی