مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
18 فروردین 1389 ساعت 7:27 PM

 

تنها دو قطره برایم ببار ٬ قول میدهم آرام شوم . .  

17 فروردین 1389 ساعت 11:12 PM

همش تو فکر اون دختر نابینام که دیروز مادرش ازم کمک خواست ببرمش سر کلاس ! 

از مترو تا یونی همراهمون بود ! دستمو میگرفت ! 

چقدر مهربون ! باهوش ! از جلوی چشام نمیره !  

زهره دانشجوی ارشد ادبیات انگلیسی ٬ معصوم و مهربون .

 

× خداجون ممنونتم ٬ برای همه ی داشته هام و نداشته هام !

16 فروردین 1389 ساعت 9:50 PM

 

تو طرح چشمان َم را نادیده گرفتی ٬ تنها به کام ِ خویش ! 

من تنها مبهوت ِ طرح ِ چشمان ِ تو ٬ و تو گذر کردی به آسانی از قلب ُ جان َم 

تو که بودی ؟!   

 

× قلب ِ کوچک یک تمشک هرگز اسیــــ ر نشده است ! <~ اطلاع رسانی  

 

16 فروردین 1389 ساعت 9:18 PM

آسمان تب میکند هردم از تنهائیَم 

شب به تنهائیم حتی حسادت میکند !

10 فروردین 1389 ساعت 10:12 PM

این روزا میدونی چقدر تو نخ ِ چش ُ چالتم ؟! 

نمیدونی  

اگه میدونستی الان تو چش ُ چالم بودی . .

10 فروردین 1389 ساعت 10:02 PM

باران َم بارها گفته م  

من آرزوی داشتنت را دارم اما . . 

هر روز دلتنگی َم برایت چندین برابر میشود ! 

اما دریغ تو هرگز به آغوش باز نخواهی گشت !!  

تو خود ِ خود ِ من هستی ! 

چقدر دلم برای خودم تنگ میشود هرروز !

9 فروردین 1389 ساعت 5:54 PM

سحرم هاتف میخانه به دولتخوهی 

                               گفت باز آی که دیرینه ی این درگاهی

8 فروردین 1389 ساعت 8:48 PM

دیدی ؟! 

|من| برای خودم ٬ خودی هستم ! 

تو چه هستی ؟! 

8 اسفند 1388 ساعت 8:01 PM

 دیگه چقدر میتونی خودتو گول بزنی ؟! 

توی این دل هیچی پیدا نمیشه ! 

توی مغازه نیومدی که . .  

اگرم مغازه باشه ! جنس ِ فروشی موجود نمی باشد ! 

لطفا دَر نزنید . .  

13 دی 1388 ساعت 11:07 PM

  

این روزا چطوری میگذره ؟! 

خیلی وقته دیگه غصه دار نمیشی ! 

چطور امشب با ی آهنگ اینجوری میریزی بهم ! 

فردا میگی میخندی !؟ 

دنیا چقدر غریبه ! 

آدماش چقدر متفاوتن ! 

اعتماد ب نفسائی که هر کس توی وجودش داره ! 

اینکه بعضی ها چقدر راحتن ! 

بعضی ها ناراحت ! 

دلم ی اسباب بازی میخواد ! 

یا ی برنامه کارتونی که بشینم و مثل بچگی هام غش غش بخندم 

بی غم دنیا ! 

اون موقع ها چمی دونستم دنیای این آدم بزرگا این شکلیه ! 

چرا همیشه دوست داشتم بزرگ بشم ؟! 

چرا همیشه موقع آرزو کردن بلد نبودم آرزو کنم ؟! 

چرا دنیا انقدر پوچه ؟! 

آخه تو کی هستی ؟! 

که هررررر چی رو زیرو رو کنی بازم خود ِ خود ِ توئی ! 

مگه چه خبره ؟! 

مگه قراره چی بشه ؟! چی کار کنیم ؟ 

اصلا قصدت  چی بود ؟ داری چی کار میکنی ؟ 

برای چی نگام میکنی ؟ 

چرا اینطوری نگاهم میکنی ؟ 

چرا اینطوری دستتو روی سرم میکشی که کسی نفهمه ! 

خوب بی انصاف منم مثه همه دوست دارم ببینمت ! 

دوست دارم اگه دست رو سرم میکشی و نوازشم میکنی بفهمم! 

میدونی اگه تو خودتو نشونم میدادی دیگه عشق تو این دنیا معنا نداشت ؟ 

میدونی با گذشتی که تو داری . . . صبری که تو داری ُ هیچ کس تو این دنیا مثال تو نبود ُ نیست 

چی میشد ؟ خودمو فدات میکردم ! 

چرا انقدر کورم که نشونه هاتو نمیبینم ! 

چرا انقدر نفهمم که بازم دنبال نشونه م ؟ 

من از تو و این دنیای ِ تو چی میخوام آخه  

داری با من چه می کنی ؟! 

چرا من باید درگیر ی سری احساسات بشم ؟ 

یا دیگران رو درگیر احساسات میکنی ؟ 

تو این چیزا رو گذاشتی تو وجود تک تک ِ این آدمای بی گناه !! 

بعد رهاشون کردی به امون ِ خودت ُ  

اگه اشتباه کردن مجازاتشون میکنی  

خوب واسه چی این آدما رو امتحان میکنی ؟ 

میدونی امکان داره اشتباه کنن ! 

چرا اذیت میکنی ؟ مگه ما چه گناهی کردیم که تو گناه رو ملموسُ دوست داشتنی و غیر گناه رو سختی ُ عذاب قرار دادی ؟ 

چه شیرینی ؟ چه تلخی ؟ چه بهشتی ؟ چه جهنمی ؟ 

که به خاطر ی اشتباه توی زندگی تا آخر ِ عمرت بدونی که جهنمی هستی ُ 

چه چیزائی که انتظارت رو نمی کشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! 

اینا حقیقت داره ؟ 

تو اینو میخوای ؟ که بنده هات درگیر دنیا بشن ُ تو مجازات کنی ؟ 

تو میدونی اونا درگیر دنیا میشن 

بازم منتظری امتحان کنی ؟ 

خوب چرا منو آدم خلق کردی ؟ 

منو ی تیکه ابر خلق میکردی !! یا ی قطره بارون ! یا ی خورده آب دریا ! 

گم میشدم توی موج آ . . . یا با ی قطره میوفتادم رو گونه ی  یه اشکی ! یا پرواز میکردم به کمک باد توی آسمون ! چرا من ی فرشته نشدم ؟ اصن دلم میخواست یکی از فرشته هات من بودم

تو به من بها دادی ُ کردی اشرف مخلوقات !! خوب وقتی من شأن خودمو نمیدونم ؟! 

چه فایده داره ؟! وقتی ازین تعاریفی که بهم عطا کردی سوء استفاده میکنم !؟ 

هی . . . آخه چی میشه بهت گفت ؟ 

میدونم میشنوی ! اشکامو . . . خالی بودنم رو که پُر از پُره !! 

تو نگاهم میکنی !! ولی کاش صدات توی گوشم می پیچید ! 

کاش وقتی باهات حرف میزدم جوابمو میدادی ؟! 

کاش تو بودی . . . من بودم . . . ! ما بودیم ! 

من از عشق می ترسم ! 

من از آدمای این دنیا می ترسم ! 

هر روز کلک تر ! پر مدعا تر ! وقیح تر ! 

نه که خودم نباشما ؟! منم عین خود همینا ! 

خدا جونم ؟! نگام کن ! 

فقط ُ فقط تو نگام کن ! 

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دلم واست تنگ شده ! 

خیلی !!  

7 دی 1388 ساعت 00:04 AM

 

این روزا ی حس خاصی دارم ! 

انگار ما خودم نیستم ! 

دنیا رو ی جور دیگه میبینم ! 

نمیدونم واقعا فراموش کردم که چی هستم ! 

کجای این دنیام ! 

به چی فکر میکنم ؟! 

به چی نگاه میکنم ؟! 

زندگی توی ی چیز خلاصه شده . .  

دانشگاه !  

ولی این اصلا خوب نیست ! 

شاید این مدت اونقدر مشکلات و مشغله روی سرم هوار بود که به این روز افتادم ! 

شاید دردائی که عذابم میدن ُ من نباید لب باز کنم ! 

به چی فکر میکنم ؟ 

به کجا ؟ 

آنتن هام کجا می چرخه ؟! 

زندگیم ؟! 

کجام واقعا ؟ 

خدای من ! دارم چی کار میکنم !؟ 

امروز یاد فِر مژه های ی بنده خدا بودم . . .  

چشاش که چقدر هوائی شدم ! 

ای جان !  

محیا اومد خونمون ! مونا هم بود . . . کلی حرف زدیم !  

اون چیزائی رو که ی زمانی فکر میکردم اتفاق بیوفته رو گفت که اتفاق افتاده ! 

کمی ناراحت شدم . . . 

اما به هر حال تجربه س ! 

ما آدما هیچ کدوممون کامل نیستیم ! 

معصوم هم نیستیم ! 

خدا کمکون میکنه ! میدونم ! 

 

*دیگه دارم دری وری میگم ! 

باید ی اتفاقاتی بیوفته واسه درونم ! 

باید ی کاری انجام بدم ! 

11 آبان 1388 ساعت 11:10 PM

میکوبد بر زمین   

صدای ناسازگاریش در آسمان موج میزدند ! 

دلم را نا خود آگاه می لرزاند ! 

من دوستش دارم 

من دیوانه اش هستم . .  

او می داند ُ اینگونه ناسازگاری میکند ! 

آخر هم نفهمیدم دردَش چیست ؟! 

چه میخواهد ! 

با زبان ِ بی زبانی . . خود را به زمینُ آسمان می کوبد  

دلم را به درد آورده َست  

نمی توانم ٬ نه نمی توانم !  

او هم مرا دوست دارد می دانم . . 

بر من می بارد !!!! 

می فهمی یعنی چه ؟! 

اما این بار حرفش را نمی فهمم ! 

شاید او راست می گوید . . 

من در خود غرق شده َم 

شاید من سنگ شده َ م  

دیگر با او نمی گریم . . 

دیگر همانند َ ش خودم را به زمین ُ آسمان نمی کوبم ! 

می کوبد بر بام ِ اتاقم . . 

دور می شوم از خود !
گوش فرا می دهم به صدای َش 

درد دارد ! 

اوه خدایا . . پائیز َ ست ! 

حق دارد ! 

وای بر من . . سالی دگر کهنه می شود ُ من ؟! . . . . .  

 

<<    1      2      3      4      5      6    >>