هر صبح با طلوع خورشید , با عبور از کوچه پس کوچه های غربت , به امید رسیدن به تو گام بر می دارم . تنها به خاطر شنیدن صدایت , اما تو , تو حتی مرا از نگاهت محروم می سازی . ای همه امیدم , نگاهم کن که خود تو مرا اسیر خود ساخته ای , پس با نگاهی رهایم کن .
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
هر صبح با طلوع خورشید , با عبور از کوچه پس کوچه های غربت , به امید رسیدن به تو گام بر می دارم . تنها به خاطر شنیدن صدایت , اما تو , تو حتی مرا از نگاهت محروم می سازی . ای همه امیدم , نگاهم کن که خود تو مرا اسیر خود ساخته ای , پس با نگاهی رهایم کن .
این صدای پا که میاید زدور افکند بر هستیم یک باره شور . میشناسم این صدای پای اوست , طرز ره پیمودن زیبای اوست , عاشقان از عشق زنجیرم کنید , عاقلان از عقل تدبیرم کنید , وگرنه این دیوانه دل غوغا کند , عاقل و عاشق همه رسوا کند .
شبی در عالم تنهاییی خویش , در دل را به غم باز کردم ,در آن خلوت سرای بی کسی ها ,خدا را دم به دم آواز کردم , به یاد مادرم اشکی فشاندم , غم دیرینه را آغاز کردم , شنیدم ناله ی مادر که میگفت , تو را با گریه ها دمساز کردم , چه قدرم ندانستی زدستت , به سوی آسمان پرواز کردم
نفسی می آید به سنگینی بار حرفهای نگفته...به گرمی تمام دلتنگیها....به پاکی همان روزهای نخستین خلقت....شاید این تقصیر فراموشی است..درسته فراموشی است...

دیروز گذشت . « برگ نخستین »
پژمرد ، ...
بهاری دیگر خواهد آمد ...
برگی تازه خواهد روئید ...
برگهای درخت زمان بنوبت میریزند !
بر آنچه از دست رفته تاسفی نیست ...
بر آنچه خواهد گذشت نگرانم ... !
*پیوست : نمی دانم بی تو بودن را می توان تجربه کرد یا .. !
* حکایت غریبی است باران را از پشت پنجرهها دیدن !
شب چه می کند نفس باد ، با درخت ؟
پیوست -: توانائی اومدن پیشتونو ندارم !
گله بی گله !
پیش از سپیده دم ، دشتی پر از شکوفه
باغی پر از چراغ
دیدم که نور بر سر عالم فشانده اند
از پشت میله های قفس ، گفتم :
ای دریغ ... دل ها چگونه این همه تاریک مانده اند ؟!
پیوست -: حرف دل بسیار دارم ... کدام را بازگو کنم ؟

تو نیستی که ببینی ، چگونه پیچیده ست
طنینِ شعرِ نگاه تو در ترانه ی من .
تو نیستی که ببینی ، چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغِ بی جوانه ی من .

هنوز پنجره باز است .
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری .
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین ، به آن تبسم مهر
به آن نگاهِ پُر از آفتاب ، می نگرد .
* آهنگ بلاگم را دوست میدارم !!

بــ ـاران ..... !!
بهـــ ــانه است ....!!
بهــــ ــانه ای برای زیر بــ ـاران راهی شــ ــدن ...!!
راهی شدن در دل شب ....!!
غـــ ــرق شدن در دل آسمان تاریــ ـک...!!
اری بهـــ ــانه است ...!!
بهـــ ــانه ای برای زندگی .... !!
برای گریستــ ـن .... !!
برای ازادی ...!!
رهـــ ــایی ....!!
ب ا ر ا ن . . . . ! !
تنــ ـها بهـ ـانه ی من بــ ـرای حرف دل گفتــ ــن ...!!
تنــ ـها بهـ ـانه ی من بــ ـرای زار زدن ...!!
تنــ ها بهـ ـانه ی من بــ ــرای همـــ ـدردی ....!!
برای اثبــ ـات وجود .... !!
اوه , و صــ ـدای غــ ـرش رعــ ـد و بــ ـرق ....!!!
چقـ ـدر دل نشیــ ــن !!
ارامش بـــ ـخش ... !!
بــ ـاران من ؟
کجایی؟؟؟
................. !!
پس کی این فصل پر از سبز و دلزدگی تمام میشود ..... ؟!؟
پس کی پائیز می اید ؟ !
پس کی جان میگیرم از بوی خاک .... !!
بوی نم ... !!
بوی ب ا ر ا ن !!
پیوست : مینـ ــویسم , به ســ ـرزمین بــ ـاران .... !!
دهانـــ ـت را می بویند
مبادا که گفته باشی "دوســــــ ــت می دارم"
دلت را می بویـــ ـند
روزگار غریبـــ ـی ست نازنیـــــن!
و عشـــ ـق را
کنــــ ــار تیرک راه بند
تازیــــ ـــانه می زنند.
عشق را در پستــــ ــوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ ســـــ ــرما
آتـــ ـش را
بسوختـــ ـبار سرود و شعر
فروزان میــ ـدارند
به اندیشیــــ ـــدن
خطر مکن
آنکه بر در می کوبد شباهنــــ ـــگام
به کشتن چراغ آمـــ ـده است.
نور را در پستـــ ــــوی خانه نهان باید کرد.
آنانکـــ ــه قصابانند
بر گـــ ـذر گاه ها
با کنده و ســ ــاطوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنـــــ ــین!
و تــــــ ـبسم را بر لب ها جراحی می کنند
وترانه را
بر دهــ ـان.
شوق را در پستــــ ــوی خانه نهان باید کرد.
کباب قنــ ـــاری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غـــــ ــریبی ست نازنین!
ابلیس پیروز ست
سور عزای ما را بر سفـــ ـره نشسته است
خدا را در پستـــــــ ـوی خانه نهان باید کرد
* این قلب دیگه بازی کردن نداره که باهاش بازی میکنی !
