درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
28 آبان 1387 ساعت 9:04 PM

با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستش

اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد

دید که منو می شناسه

خندیدم !

گفت دوستیم؟

گفتم دوست دوست !

گفت تا کجا ؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ

خندیدم و گفتم من گه گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ  

گفتم نه ! نه ! نه ! تا نداره ! 

گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن

یعنی زندگی پس از مرگ

بازم با هم دوستیم ، تا بهشت ، تا جهنم

تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم

خندیدم گفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بزار

اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا!

اما من اصلا براش تا نمی زارم

نگام کرد

نگاش کردم

باور نمی کرد

می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمی فهمید !

گفت بیا برای دوستی مون یه نشونه بزاریم

گفتم باشه تو بزار

گفت شکلات !

هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من

باشه؟

گفتم باشه

هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش

اونم یه شکلات می ذاشت تو دستم

باز همدیگه رو نگاه می کردیم

یعنی که دوستیم

دوست دوست !

من تندی شکلاتمو باز می کردم

می ذاشتم تو دهنمو تند و تند می مکیدم

می گفت شکموتو دوست شکموی منی !

و شکلاتشو می ذاشت توی صندوقچه ی کوچولوی قشنگ

می گفتم بخورش

می گفت تموم میشه

می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه !

صندوقش پر از شکلات شده بود

هیچ کدومشو نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما

اون وقت چی کار می کنی؟

گفت مواظبشون هستم

می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم

من شکلاتامو می ذاشتم توی دهنمو می گفتم

نه ! نه ! نه ! تا نه !

دوستی که تا نداره !

یک سال

دو سال

چهار سال

هفت سال

ده سال

بیست سالش شده

اون بزرگ شده

منم بزرگ شدم

من همه ی شکلاتامو خوردم

اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه

می خواد بره

بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود بر میگردم

من که می دونم میره و برنمی گرده

یادش رفت شکلات به من بده

من که یادم نرفته

یه شکلات گذاشتم کف دستش

گفتم این برای خوردنه

یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش

اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت  

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش  

هر دو تا رو خورد

خندیدم

می دونستم دوستی من تا نداره

می دونستم دوستی اون تا داره

مثل همیشه !

خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم

اما اون هیچ کدومشو نخورده  

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار می کنه ؟؟؟؟!!!!!!!!!!! 

13 آبان 1387 ساعت 3:04 PM

دلم واسه مهیا تنگ شده ..

چرا جواب نمیده .. ؟

چه بدی بهش کردم .. که الان ... توی بلاگش باید ببینم که حالش از من بهم می خوره ..؟

کی اومد بین دوستای من ..

من بده همه شدم ..

اگه بدبودم ندا برنمی گشت ...

با اینکه در اصل فقط به اون بدی کرده بودم ..

ناخواسته ...

بغضیم .. دلم واسه مهیا ی ذره شده ..

هیچ وقت نمیدونستم توی استینم دارم مار پرورش میدم.

این شبای بارونی رو دوست دارم.

منو یاد خیلیا میندازه..

خیلیا به یادم میوفتن .!

که یکی بود که بارونو خیلی دوست داشت .!

یکی بود که واسه بارون دعا می کرد!

چه روزائی بودن ...

یادش به خیر .. بعد امتحان زدیم بیرون ..

اون اخرا دیگه مهیا باهام خوب نبود .!

بیشتر با مهسا بود .!

اما مهسا با من چه کرد ؟

چه فیلمی بازی کرد !!!!!!!!!

ندا می گفت تو اینو نشناختی ... خیلی سیاست داره

من باور نکردم .!

چقدر خر تشریف دارم من .!

حالم از خودم بهم میخوره ..!      

خدایا ... اگر من بدی کردم !؟ به کسی ! منو ببخش ..

یک روز زنگ میزنم و از همشون حلالیت میگیرم ..!

**********

وقتی میخواستن دائی مامان و خاک کنن .. همش به خودم میگفتم ... ای کاش منم می رفتم توی یکی ازینا!

کی میشه ... من بمیرم ؟

یعنی کسی هست واسه من گریه کنه ؟

جای همه ی روزی همین جاس ..

چقدر دلم گرفته ..

چقدر حال و هوام ابری !

کاشکی انقدر خوب باشم که وقتی نبودم .. کسی یادم کنه !

**********

خیلی ناراحتم ..

از خودم .. از این زمونه ..

از همه ی ادما . !

11 مهر 1387 ساعت 4:11 PM

2 مهر 1387 ساعت 03:26 AM

 

* شب سالگرد بابا جونم بود !!
 دلم برات ی ذره شده قربونت برم ... عکستو که نگاه میکنم ... دلم میره  

واسه اون روزا ... چقد دوسم داشتی ... من قدرتو ندونستم ... بچه بودم خوب  بابا جونم ... دوست دارم ... ی دنیا ... !  

 

پیوست -: نمیدونستم انقد بی معرفتم  اما حالا با گفته ی همتون فهمیدم .! چرا انقد بی معرفتم ؟ 

* این روزا ... واسم عزیزن ... باباجونم ۹ سال پیش منو ترک کرد ... ازم دلگیر نباشین ... حوصله خودمم ندارم !  

 

21 شهریور 1387 ساعت 03:56 AM

  

 

....

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

.
21 شهریور 1387 ساعت 03:50 AM

 

چشمان ما مست از باده ی آرزو ، انتظار

میکشد .. ما وقتی مطلوب حلقه بر در میزند

که دریچه ی چشم ما خسته برهم می افتد

 

پیوست -: "حالا" دیر است !

 

 

21 شهریور 1387 ساعت 03:45 AM

بهتــــ ــــــرین چیز
                 نگــ ـــــــاهیست
                               که از حادثه ی عشــ ـــــــــق 
                                                                تـــ ــــــر است


21 شهریور 1387 ساعت 03:44 AM

 

من به چشمان بی قرار تو قول میدهم

      که برگ های ما به افتاب ،

            و ریشه های ما به اب می رسد

                        ما دوباره سبز میشویم 

21 شهریور 1387 ساعت 03:41 AM

گاهی با خویشتن خویش خلوت می کنیم و با

درون خود سخن میگوئیم . اما جز سکوت چیزی با

ما نجوا نمی کند زیرا گورها روزنه ای بخارج ندارند

تا فریاد مردگان را با سکوت زنده ها بهم آمیزند .....

پیوست -: باز هم میگویم « بودن یا نبودن » هیچ کدام "فرقی" نمیکند

21 شهریور 1387 ساعت 03:38 AM

بخنـــ ــد :
گرچه سایــ ــه ی شـ ــوم بدبختی بر ماسایه افکنـــ ـده است و آفتاب را از ما دریــ ـغ و آرامش را به حال خود گریــ ــزان گذاشته ,
اما تو همــ ــیشه بخنــــ ـــد چون همیشه یه جـــ ــایی چه دور , چه نزدیک , یک کسـ ــــی است که با یک لبخنـــ ــد تو جان میگیرد , پس بخنـــــ ــد و بگذار تا او زنـــــ ــدگی کند ....!!

21 شهریور 1387 ساعت 03:38 AM

باز آمده پاییز , دست زمان شده تصویر درخت. قلبم شده میدان شکست . شب تاریک است و باد سرکش غمی غمناک ,به دلم فریاد میزند . نیست در گوشه ی این باغ صدایی ,فصل پاییز است . از پشت شیشه ی شکسته ی پنجره ی بی سامانم باغ را تماشا می کنم . نسیم روح بخش از میان شاخه های درختان می گذرد و شاخساران با هم زمزمه می کنند . بید مجنون با یاس های سپید خلوت می کند , شاید نسیم پاییز نرم نرمک آنها را به خواب ببرد . برگ های زرد را می نگرم که برکه ی باغچه را نیلوفری کرده اند رو به سوی ایوانی خلوت و بی حضور . تنهایی باغ را با تنهایی خود قسمت می کنم و به نغمه های پاک طبیعت سو گند می خورم که هیچ چیز به زیبایی غروب پاییز نمی شود .

21 شهریور 1387 ساعت 03:36 AM

میگن زندگی، تلخ و شیرین داره.
میگن زندگی،غم و شادی داره.
میگن زندگی،سختی و آسونی داره.
میگن زندگی،برد وباخت داره.
میگن زندگی،خوبی و بدی داره.
میگن زندگی،خنده و گریه داره.
میگن زندگی،اشک و لبخند داره.
میگن زندگی،هیچ  وقت و همیشه داره.
میگن زندگی،گاه و بی گاه داره
میگن زندگی،گناه و ثواب داره
میگن زندگی،قهرو آشتی داره
میگن زندگی،شوخی و جدی داره
میگن زندگی،بالا وپایین داره.
میگن زندگی،افتادن و بلند شدن داره.
میگن زندگی،امید و نا امیدی داره.  

هر چی نگاه کنیم می بینیم دو تا چیز متضاد با هم و در کنار هم جمع شدن و چیزی به نام زندگی رو ساختن.جوری که اگر یکیشون نباشه اون یکی هم بی اثر می شه.
برام سخت شد.چه جوری می تونیم بگیم سیاه و سفید با هم نمی مونن.چه جوری می شه گفت تضاد زندگی رو به هم میزنه.  


شنیدم،غم و شادی مثل دوتا دوستن.یکیشون که بره اون یکی میاد.حتی تضادها باعث می شن تعادل به وجود بیاد.پس همشون تو یه نقطه ای کنار هم قرار می گیرین.پس اینجوریام نیست که یکیشون شرق بره،یکیشون غرب.  


من فکر میکنم اگر یه کم و فقط یه کم چشمامونو باز کنیم می تونیم همه این تضاد
هارو به شباهت نزدیکشون کنیم.
میگن زندگی زوج و فرد داره.
دو تا فردشُِِ که کنار هم بذاریم،می شه یه زوج.
فکر کنم بشه اینجوریم گفت.تضادهای زندگی انقدرام غیر قابل انعطاف نیستن که مثل دو تا خط موازی باشن که هیچ وفت به هم نرسن.فقط بستگی به نگاه ما دارن.
حالا چی،بازم تضادها مانع زندگی کردن ما می شن،یا این خودمونیم که سنگ جلوی زندگی کردنمون می ندازیم!!!    


فقط یه چیز دیگه می مونه.چرا هر وقت می خوایم دست به انتخاب بزنیم،اول تضادهاش میاد جلو چشمامون.چرا اول شباهت ها یا چیزایی رو که میتونن به شباهت تبدیل شنُِ نمی بینیم؟  


*********

<<    2      3      4      5      6      7      8      9      10      11    >>