ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
18 شهریور 1387 ساعت 07:31 AM

آسْمانِ دِلَمْ اَبری ستْ !

 

پیوست -:

 

درون زورق شب چشمه ی مهتاب می جوشد !

« گل مرداب » مینوشد !

بمستی سخت می کوشد !

که تا زیباتر از هرشب ، « بساحل ها » روان گردد

رها از گور مرداب نگاه مردگان !! گردد  

18 شهریور 1387 ساعت 07:24 AM

      از من میخواست سخن بگویم !

 سراپا سخن بودم

          اما لبانم خاموش بود !

                 سخن در نگاهم می رقصید ...

  شگفتا !! که او حس نمی کرد ؟؟...

 

پیوست -: شاید .... ب ا ر ا ن بهانه است !.

 

17 شهریور 1387 ساعت 5:39 PM

 

پیاده می رفتم

نگاه شعله ورم بود و اشکِ چشم ترم

نگار خانه ی عمر گذشته در نظرم ...

    چه دره های عمیقی !

                  نمی توان پل بست ؟

به لحظه های گریزان ، نمی توان پیوست ؟ 

 

10 شهریور 1387 ساعت 01:59 AM

 

Thank you generous God !

 

you have injected life with joy

 

thus we kniw laughter .

 

you have dabbed creation with color

 

thus we enjoy beauty .

 

you have whistled a divine tune into the rhythm of life

 

thus we hear music .

 

you have filled our mineds with questions

 

thus we appreciate mystery .

 

you have entered our hearts with compassion

 

thus we experience faith

 

Thank you !

10 شهریور 1387 ساعت 01:58 AM

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

10 شهریور 1387 ساعت 01:52 AM

پلکهـ ــای خسته ام را که می گشــــ ـــایم چیزی در وجـــ ـــودم می شکند .

نگاهــــ ــــم به چشمان همیشه بیدار پنجـــ ـــره گره می خورد .

((باز بــــ ــــاران می بارد.))

و حســـ ـــــی نا شناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطــــ ــــره ها در وجودم جنبشی مبهـ ــــم را به ارمغان می اورد .

ناخواسته از جا بر می خیزم و فاصله ام را با زلال بــــ ـــــاران کم و کمتر می کنم .

نمی دانم چرا دلـــ ـــم نمی خواهد در به روی مهمــ ــــــان نا خوانده ام بسته بماند ؟!

رطوبتی دلچسب کف دستــ ــــــهایم را از پــ ـــاکی پر میکند .

دو قطـ ــــره اشــ ـــک از روی گونه هایم سر میخورد و در میان هزاران قطــ ـــره بی قرار گم میشود .

زیر لب آهستــــ ــه زمزمه میکنم : ((بـــ ـــاران ، بــــ ـــــاران))

انبوه ابــ ــرهای سرگردان در مه خاکستری مه آلود آســـ ـــمان بر وسعت تنهائیــ ــم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا ، ابرهارا ، هزار قطره بـــــ ــــاران را و تمام خاطرات بـــ ـــارانی را به دنیایی فراســ ــوی مرز واقعیتـــ ــــها فرا میخواد .

سفری به تمام لحظه های نــ ـــاب و سبز شکفتن ؛

سفری به لحظه با شکوه گذر پر شتاب صــــ ـــاعقه ای از دل تیرگی آســـ ــمان ؛

سفری به یک لحظه عشق ، به یک بار پــــ ــــرواز.

در سادگی یک نــــ ــگاه ، پاکی یک دل و شکــ ــوه یک دلدادگی معنا میابم و روح خسته ام را به نوازشــــ ـهای پر آرامش دستانی می سپارم که هنوز بــ ــوی خوش آشنایی دارد.

دستان پر توانی که میتواند تمام غبــــ ــــار اندوه را از آینه جانم پاک نمیاد،می تواند صفحه های سیاه دفتر خاطــــ ــــراتم را پاره کند و می تواند مــ ـــرا به اوج برساند .

صـــ ـدایی که دریای آرامشم را طوفــ ـــانی میکند .

به خود می آیم .

آســــ ــمان آکنده از ابــ ــرهای تیره است ، پر از تیــ ــرگی و خشکی .

دستانــ ـم از خشکی میسوزد ، از آن هزاران قطـ ـــره زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته من.

صدایی روی تن سکـ ـــوت شب ناخن میکشد : " پائیــــ ــــز آن هم بدون بــــ ــــاران !!" و من فقط سر تکان می دهــ ــم و باز به سوی صندلی راحتی ام می خـ ـــزم و پلکهایم را روی هم می فشــ ــارم

شایـــــــ ـد بـــ ـاز هـــ ـم شبــــ ـی بــــ ـر تشنگی ســـ ـوزان خوابهایــــ ـم بـــــ ـاران ببــــ ـارد.

شب نیلوفری .... !!

5 شهریور 1387 ساعت 00:23 AM

آنگاه...

-

بانوی پر غرور عشق خود را دیدم...

-

در آستانه ی پر نیلوفر...

-

که به آسمان بارانی می اندیشد...

-

و آنگاه...

-

بانوی پر غرور عشق خود را دیدم...

-

در آستانه ی پر نیلوفر باران...

-

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود...

-

و آنگاه...

-

بانوی پر غرور باران را...

-

در آستانه ی نیلوفرها...

-

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد...

4 شهریور 1387 ساعت 01:59 AM

-

شهر من من به تو می اندیشم

      نه به تنهائی خویش

  از پس شیشه تو را میبینم

            که گرفتی مرا در بر خویش

         من وضو با نفس خیال تو میگیرم

            و تورا میخوانم

 و به شوق فردا که تورا خواهم دید

             چشم به راه میمانم

 تن من پاره ای از ان تن توست

و قشنگ ترین شب های پر ستاره شب توست

     پشت قاب شیشه ی پنجره ای

  که شبای من و با خود می بره

جایی که گذشته ها مثه تصویر از تو باغش می گذره

                     پشت قاب بی نفس

              مثه اون پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثه یک حقیقته رفته به اب منو با خود می بره مثل یه رویا توی خواب

                            شهر من من به تو می اندیشم

                               نه به تنهائی خویش

                    از پس شیشه تو را میبینم

که گرفتی مرا در بر خویش

            من وضو با نفس خیال تو میگیرم

          و تو را میخوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید

                 چشم به راه میمانم

        تن من ...... !!

 -

-

پیوست : دل از این همه غم میگیرد !!

 

4 شهریور 1387 ساعت 01:43 AM

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

« -
پریا! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« -
پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-پریا! قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!آهوی آهن رگ من!گردن و ساقش ببینین!باد دماغش ببینین!امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« -
شهر جای ما شد
!عید مردماس، دیب گله داره

دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا
! دیگه توک روز شیکسه

درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]در بُرجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!آتیش! آتیش! - چه خوبه!حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
«
حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
«
قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« -
پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی
!شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -شما ئین اون پریا!اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج ِ خالیه؟
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!دنیای ما - هی هی هی !عقب آتیش - لی لی لی !آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!خوب، پریای قصه!مرغای شیکسه!آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون

که کنم روونه شون -پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[
پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[
میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[
شدن، ستاره نحس شدن ...وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

« -
دلنگ دلنگ، شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.خورشید خانوم! بفرمائین!از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود

قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

 

31 مرداد 1387 ساعت 11:24 PM

-

ازیاد نمی برم هرگــ ــزتورا

وعشـــ ـق زیبـ ــای تورا

لحظه ی قشنــ ـگ دوست داشتـــ ـن وبه اوج رسیــ ـدن را

خواستنی وتمام نشــ ـدنی

حالا اینجــ ـا کنــ ـاراینهمه خاطــ ـره ی بارانــ ـی تنها به تو می گویــ ـم:

دوستت دارم

که می خواهـــ م بمانی

نه درلحظه ها وثانیــ ـه ها .. نه

که درتمــ ـام نفس های بی دریغ تر از همیشـ ــه

حضور معطــ ـر تو بودن درست آن زمانی که نیستــ ـی

نیستی

ولحظــ ـه ها با بوی خاطــ ـره هامــ ـون جان می گیــ ـرند

می مانند.

30 مرداد 1387 ساعت 8:31 PM

-

-

چقــ ـدر لحظــ ـه ها به دنبــ ـال اتفاقها در حال عبـــ ـورند

-

حس غـــ ـریبی ست موسیقــ ــی دان وجـــ ـودم در اوج

-

فنـــ ـا شــ ـدن آوایی جــ ـز تن جــ ـذام شـ ــده من نمینــ ـوازد

-

و مـ ـن زیر خـــ ـروارها خــ ـاک تهی شــ ـدم و تا صبــ ـح ابد

-

ذکــ ـر تسبیح ام ایــ ـن ست : که یــ ـادی از فرامــ ـوش شــ ـده گان

-

کنــ ـم و بی پنــ ــاهی را پنــ ـاه بخشــ ـم ...

-

*مهرنوشی !

 

30 مرداد 1387 ساعت 8:28 PM

 بیدار شدم...زیاد نخوابیده بودم...با چشای نیمه باز به ساعت نگاه میکنم...عقربه ها ساعت پنج رو نشون میدن...نمیدونم حرفشون رو باور کنم که فقط دو ساعت خوابیدم یا نه...ولی همیشه حرف حرف اونا بوده...پس باور میکنم!!!!...

یادم میاد قبل از خواب لای پنجره رو باز گذاشته بودم...بوی برف پیچیده توی اتاق...سردم میشه...خوابم نمیبره...از خونه میزنم بیرون...خیلی وقت بود این وقت صبح بیرون نیومده بودم...همیشه یکی دو ساعت قبل از طلوع رو دوست داشتم...

خیابان خلوته...انگار غیر از من کسی زنده نیست...انگار شهر خالی شده...با خودم فکر میکنم شاید واقعا اینطوریه...شاید همه گذاشتن و رفتن...شاید فکر میکنیم که بقیه زنده هستن و زندگی میکنن...

هنوز برف میباره...ریز ریز...تند تند...هوا دیگه سرد نیست...دونه های سفید برف مهربونن...مثل همیشه...

توی خیابون خلوت٬ آروم قدم میزنم...احساس میکنم دنیا مال منه...با تمامی سکوتش...

صدایی از پشت سر نزدیک میشه...«شششششش»!!!!...ماشینی با سرعت از کنارم میگذره...با خودم فکر میکنم چرا اینقدر عجله داره؟...چرا اون این موقع بیداره؟...یعنی مجبورم دنیام رو باهاش قسمت کنم؟...

هوا تاریک نیست...دونه های برف هوا رو روشن کردن...درخت های کنار خیابون سفید پوشیدن...روبروی هم صف کشیدن...یک صف طولانی...یک صف مرتب...مثل دو لشکری که آماده برای جنگ باشن...ولی سالهاست انتظار میکشن...انتظار فرمانی برای شروع جنگ...سالهاست انتظار میکشند!!!!

به در مغازه که میرسم میبینم چند نفری از من بیخواب تر بودن...یک پیرزن که رو نیمکت سمت راست مغازه چرت میزنه...چند مرد چهل پنجاه ساله که روی ردیف نیمکت سمت چپ مغازه نشستن...«سلام» میکنم...ولی بعد پشیمون میشم...از اینکه یک سکوت رو شکستم...سکوتی که شاید باید با سلام کردن من میشکست...

توی مغازه همون بوی همیشگی میاد...بوی خمیر تازه...بوی تنور داغ...بوی نان سنگک...

یک ساعتی از شکستن اون سکوت گذشته...خیلی ها اومدن...نان گرفتن...رفتن...ولی من هنوز توی مغازه نشسته ام...عجله ای برای رفتن ندارم...این موضوع رو نانوای خنده رو!!! هم میدونه...همیشه آشنا ها رو دیرتر راهی میکنه...!!!!

نون هام حاضر شده...باید خداحافظی کنم...با بوی خمیر تازه...بوی تنور داغ...یک عده جمعیت تازه وارد...مردها و زن هایی سی چهل ساله که جای اون پیرمردها و پیرزن های از من بیخوابتر رو گرفتن...با نانوای خنده رو...!!!

هوا سرد شده...دونه های مهربون برف دیگه نیستن با مهربونیشون هوا رو گرم کنن...خیابون ها شلوغ شده...دنیا دیگه مال من نیست...دنیام رو باید تقسیم کنم...با یک عالمه آدم...با یک عالمه ماشین...درختهای خیابون هنوز به صف هستن...هنوز در انتظارند...

 

 

<<    2      3      4      5      6      7      8      9      10      11    >>