Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
20 آبان 1390 ساعت 3:02 PM

گله ازین زندگی ... 

ازین دنیا .. 

ازین روزا .. 

کی تموم میشه این کابوس .. 

کی تموم میشه این سختی ؟
کی به هدف میرسم ؟
کی ؟ چطوری ؟
هیچ امیدی به این زندگی ندارم .. 

هیچ امیدی !! 

چی شد اون همه ارزو ؟
چی شد اون همه هدف ؟
رویا ؟
کی به کیه ؟ 

این دنیا همش نرسیدن ِ  

همش ! 

27 اسفند 1389 ساعت 11:27 AM

 

مثه استفراغ رو تمام ِ هیکلت میمونه .. 

 

 

27 اسفند 1389 ساعت 11:18 AM

 

حس ِ ی فاحشه ، که بهش لگد زدن  

 

3 آبان 1389 ساعت 4:43 PM


با ماتحتش نشسته ست و دارد خفه م میکند لاکردار ! باشد بابا .. خوب شدیم .. مردم چشم دیدن خوب شدنمان را ندارند که !! هی روزگار !!! یک روز خوب را پشت ِ سر داشتیم می گذاشتیم که پدر مهربانتر از جانم !! با مادر آمدند دنبالمان .. پیش خود گفتیم ای جانمممم قرار است سالگرد ازدواجشان مهمان شویم !! بلی مهمان شدیم اما کجا ؟! منزل مادر بزرگه !! خاله های افِرتیته هم بودند !! در ماشین کلی قربان صدقه و ماچ و تهدید و هیچچ !! راضی نشد مارا بگذارد منزل و خودشان بروند .. بنده هم تا خود مقصد فکــــــــــــــــــــــــ زدم برایشان که مادری گفت امروز ناهار چه خورده بودی ؟! در کل .. کل ِ فامیل را برای پدر مادر سونوگرافی کردم و کلی برای پدر و خانواده ش غرولند رفتم و امدم !! حرف خانواده ی مادری که شد بنده تکیه دادم و هر چه از دهان ِ مبارک امد گفتم !! بنده جوری در ماشین نشسته بودم که با یک نیش ترمز پدری زیر چرخ هایش خورد ِ خاک شیر میشدم !! البته قبلش سفارش کردم از آن ترمز های خفن ناکت نزن لطفا !! خلاصه دلمان پر بود و از بخت بدمان نالیدیم برای پدر !! و برای مادر لالائی گفتیم !! پدر دلداری میداد و می گفت خودم پشتتم !! هر چند !! ترس مگر میگذارد زندگی کرد !! بغض هائی که فرو دادم بماند !! تا اخرش شب برگشتم منزل فرت و فرت اشک ریختیم و پدری دید و آبریمان بر باد !! مانده م که دیگر منگولی نیست که به خواستگاری بنده نیادمده باشد ؟! تورا به خدا بگوئید که بنده تا نمردم !! منگول هایتان را بهم بیاندازید وگرنه دغ میکنم راسما!! هر که پسر سالم داشت زودتر زن داد تا ما دست نگذاریم روش ! حال منگول هایشان را گذاشته ند برای ما !! خب مگر ما توقعی از شما داریم ای بابا !دیشب بنده یک عدد هاپوی دست به کمر بودم !! که خاله هه که امد به قول پدری دمش را زود گذاشت بر کولش و د ِ فرار !! خب من حق !!!!!! دارم زندگی کنم برای خودم !


* نمیفهمم چه میگوئی ؟! حرفت چیست ؟ چه میخواهی به من بفهمانی ؟ میدانم هیچ نیستم لا مصب ! می دانم .. میدانم تو نباشی نیستم ؟ دهنم را صاف کردی ؟ چه میخواهی ؟ چه میگوئی ؟ من ادعاهایم را کم نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم !! بفهمم ! تو من را اینگونه زائیده ای !! از گل اضافه هایت بودم یا هر چه فرق نمی کند .. تو مرا اینگونه بار آوردی ... اری من زشتم ! زشت ترین ادم دنیایت !! بدبخت ترین ادم دنیایت !! از جانم چه میخواهی ؟ مرا آفریدی تحقیرم کنی ؟ بیشتر از این ؟ تلخ تر از این ؟ این گونه میخواهی مرا .............. دست از سرم بردار ... اصلا چرا زنده م گذاشتی ؟ تو مرا می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیوانه م کردی ! بگوووووووو بگو چه میگوئی ! دیوانه م نکن لا کردار !!!! خسته م کردی از این دنیای خوش آب و رنگ و مزخرفت ! مرا اوردی تا بگویم نه این دنیا را به خدایم نمی فروشم ؟ هی زیبا ترش میکنی که بگویم .؟ نه نمی گویم .. خدائی که اینگونه مرا میفروشد ؟ نمیخواهم !

نمیخواهم

اصلا مرا میبینی ؟ بلی میبینی ... اما خودخواه تر از من تو هستی ! غرور ادم هایت حالم را بهم میزند ... تو پدر مادر خوبی نبودی برای فرزندانت .. نگاهشان کن ؟!!!!!!! این بی شرف ها را ببین ؟! عدالت برای تو معنا دارد ؟! ندارد !!!!!! اگر داشت این اختیارات را بهشان نمیدادی ... مگر من چه کردم ؟! نگاهم کن ... با تو حرف میزنم ... صبوری نمیخواهم .. نمیتوانم .. خسته شدم از دستت !! بست است ..


* تو میدانی که جز تو هیچ کس را ندارم !! خودت را برایم لوس میکنی !! خدا هم خدای قدیمم !!


6 مهر 1389 ساعت 10:58 PM


اولین باران ِ پائیزی بارید ُ من . . هنوز نمی بارم . . هنوز هم رابطه ی بغض هایم با باران تنگاتنگ ست ! و من بوی نم ِ پائیزی را با جان ُ دل پذیرا بودم . . هر چند همراه ِ خوبی برای بارانم نبودم ، اما ممنون که برای ِ دل ِ خسته و رنجورم باریدی ! درمانده ی ابر های کبودت شده بودم و تو بی خیال ِ آسمان ِ نگاهم بودی ُ گذاشتی تا صبرم تمام نشود و آمدی . . امروز بوی زندگی را حس کردم . . هرچند نمی دانستم تلخیش دنیایم را سیاه و تار کرده ست . وگرنه هرگز آن لبخند مسخره را به هنگام متولد شدن بر لب نمی آوردم ! همه تان گریه کردید و من خندیدم ! وای بر من ُ روزگار ِ من



4 مهر 1389 ساعت 9:22 PM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
24 شهریور 1389 ساعت 11:15 PM


گفتـــ ه بودم کــ ه بمانی . .

نه بباری !

6 شهریور 1389 ساعت 9:51 PM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
22 مرداد 1389 ساعت 01:17 AM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
14 مرداد 1389 ساعت 5:12 PM
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
30 تیر 1389 ساعت 00:10 AM

 * ترجیح میدم نخونیش ! هر طور میل شماست !‌

 

امروز همش دارم به این فکـــر میکنم کـــ‌ ه نوشته های من حرف ِ دلم نیست . 

اما همه فکر کردن حرف ِ دلمه و من عاشق هستم و شکست خورده م و . . .  

مهم نیست عاشقم یا نیستم ! 

مهم اینه از وقتی یونی تموم شده من فقط سعی کردم بنویسم و ی سبک خاص رو تجربه کنم ! 

خُب تجربه کردم که همه به ذهنشون خطور کرد کـــ ه خبــــریه . . 

مشکل از من و نوشته های منه ٬ از اون روز کذائی ۷ تیر که به تمام ارزو که نمیتونم بگم . . . ولی به تمام رویاهائی که توی ذهنم پرورش داده بودم رسیدم ! و از خدا ممنونم ! 

روز لذت بخشی برام بود 

این روزا دلگیرم . . . من نه نیاز به همسری دارم و نه نیاز به عشق !! 

من همیشه تونستم زندگیمو به بهتـــرین شکل بسازم ! بـــ ه حدی کـــ‌ ه اطرافیانم دوستم داشته باشند . . . توی دانشگاه من با گندم مَچ شدم و ی دوستی دو نفره ی فوق العاده ای رو تشکیل دادیم که خیلی ها حسرت وارد شدن و شکستن ِ دونفری بودن مارو دارن ! از خدا ممنونم به خاطر تمام لحظه ی شادی که این روزا دارم ! مسبب همش خودم هستم اینو خوب درک میکنم اما برای نفس کشیدنم ممنونم ! مهدی Smile to me  ی حرف خیلی قشنگ بهم زد که ازون روز دیدم خیلی تغییر کرده ! منتظر نیست گناه کنی تا مجازاتت کنه ٬ به خاطر اشتباهاتت فصتای خوبتو نمی گیره . . . خنده رو دوست دارم . . .  « خدا

من عاشق ِ این جمله ها هستم !هر کدومش به نوعی دیدم رو تغییر داد ! شاید برای خیلی ها دو تا جمله ی ساده و معمولی باشه اما برای من که دید دیگه ای داشتم و همش به اسمون نگاه میکنم که نکنه ازم بدش بیاد !  خیلی قشنگ بود ! حالا میخوام قشنگ تر زندگی کنم ! من عاشق نیستم !! من تنها تحت ِ تاثیر ادمای اطرافم ! و همه چیزائی که توی ذهنم منو درگیر میکنه هستم ! 

« من دختری هستم با بغض های بلند بالا ٬ که قامتی دارند تا قله ی هیمالیا و هر وقت حرفی از همان خدای اسمان ها به میان می اورم ! بغضم چندین برابر میشود ! من درگیر تمام ذهنیت های پوچ ِ خود هستم که مرا می ازارد ! و به جای گریه . . . تنها میخندم ! و همه ی ادمها می گویند غمی هم داری که میخندی ! 

همه غم دارند و من هم غمی دارم ! هر چند غم نمی دانم !!!  

من همان دختر ِ خسته ی آسمان هستم که امروز دوستم یاد اورم می شود که روزی شعـــــارم | دل خوش ِ عشق ِ شما نیستم ای اهل ِ زمین ٬ به خدا معشوق ِ من بالائیست | چقدر می خندم وقتی روزی چ بودم و حالا پوچم از بودن ِ خود ! 

مردمت با من چه کردند ؟ روزی برای خود اندیشه ها داشتم و اکنون خم شده م ! روزی امدم نوشتم پیر شدم ! هیچ کس نفهمید . . . که من چرا پیر شدم ! همه خندیدند و رفتند !  

من ازین که روزی دوستی نداشته باشم می ترسم !! ولی عاشق ِ تنهائی هستم که یک لحظه هم دوام نمی اورم !! من خسته ی خسته ی خسته ای هستم ! من همان دختری که با زانو در یک شب بارانی به زمین چسبیده است هستم ! من همانم که نقابی بر صورتم چسبانده م و همه را فریب می دهم ! » 

 حالا کسی به خستگی های من پی برد ؟ نه !! این یک درصد از تمام حرفا و بغضای من بود  

 

دوست دارم هرچی کامنت دونی و ارسال نظر و . . . . ببندم ! ولی نمیشه ! 

ازین که کسی بیاد بگه بیخیال ! غم دنیا رو نخور بدم میاد ! ازینکه کسی نتونه یک قطره اشکم رو بفهمه بیزارم ! ازینکه هیچ کس نیست که قطره ی اشکم رو ببینه بیزارم ! اره میدونم خدا هست ! قطره ی اشکم رو میبینه ! و .. و .. و. . . چقدر دیگه افسردگی هارو بپوشونم !!  

کاش ی روزی بیاد ک من بغضامو بدم دست باد !‌پرواز کنم و آسمانم را به آغوشم بکشم و هر دو بباریم ! 

 

* دلم برای پاکی اون روزا تنگ شده !!

18 تیر 1389 ساعت 7:24 PM

انقــــــد توی بلاگاتون از غـــم و غصـــ ه گفتید 

از بغض دارم خفــــ ه میشم !! 

جو بلاگستان کلا غـــم ُ دپ شده !! 

تنهائی و غصه ُ و . . . 

آخه ادم به کجا می رسه ؟ 

فکــــر کردین ایـــن روزا که داره مــی  گذره دیگـــ ه بر نمــی گرده ؟ 

اگه اینجوری پیش بره برای روحیـــ ه ی خودمم کـــ ه شده نت نمیام 

دو سه روزه از بغض دارم خفـــ ه میشم !! 

همـــه مشکل دارن غـــم دارن ناراحتــی دارن !! 

اما . . . نمــــی دونم ! شاید من نبــاید به هر بلاگی برم ! 

چون میاید میگید خوب نرو نخون !!  

پس اگـــر نیومدم یا مطالبتون رو نخونده نظر دادم !!  

منـــو ببخشین ! دیگـــ ه نمیتونم این همه غم رو تحمل کنم ! 

 

   1      2      3      4      5      6    >>