|
¸¸.•*´ روز های یک دانشجو ¸¸.•*´
|
|||||
|
زیر باران بی تو . . تنهای تنها . . هر چند که هیچ هم جایت خالی نبود !!
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند ۵۰۷۴۵ *
ی مملکت چقدر میتونه بی اراده باشه که با خاطر اعتراض و خواستن های مردمش . . وسایل ارتباطی . . تلفن ٬ میل ٬ یاهو مسنجر و هر کوفت و زهرماری ُ متاسفم . . که چقدر ضعیفیم !
چقدر بده که حرفی تو گلوت بمونه . . نه ازین بابت که کسی نباشه ها . . ازون بابت که کسی که بوده و بهش میگفتی دیگه نیست و نمیتونه باشه و . . هزار تا کوفت و زهر مار دیگه . . گریه نمیکنم که ریا نشه . . چقدر خَرم من ! چقدر بده ادم حالش بد باشه و درودیوار فقط نگات کنن ! خوابم میاد اما نمیخوابم . . واسه همینه بهونه گیر شدم . . خواب امشب با خوابای همیشه خیلی فرق داره . . آسمون رو ندارم . . میدونی چقدر فداکاری زجر اوره ؟! هیچ کس نمیدونه . . چون ادمای این دنیا فداکاری نمیکنن که بفهمن طعم فداکاری چقدر تلخ ِ زجر ِ درد ِ غم ِ و هر چی زشتی و بدی توی دنیاس مال توء بعد این آقایون که کلاه روی سرشون دارن میگن سواب . . عشقم می کشه این شکلی بنویسم . . ازین سوابا دیگه . . نه از اون ثوابا ! یا ازیناش (صواب) آخه بدبختی جنبه شو هم نداریم . . گفتم اولش سخته ها . . اما سیستم بدنیم و رگ چشمام قبول نمی کنن که نمی کنن ! یاد ی چیزائی میوفته ادم . . بعد ی اهنگائی شروع که خوندن میکنن مثه
گل ِ ناز فریدون . . این رگ ِ میگیره و ول نمیکنه . . لعنتی تا شُر شُر نریزه پائین دست بر دار نیست ! سعی میکنیم بخوابیم . . با دلی رنجور و شکسته !
+ اگر خرده ای باشه دیگه این حرفامم اینجا نمیگم ! گورمو گم میکنم ی گورستون دیگه که کلاغم پر نمیزنه
آسمون بزن و بکوب راه انداخته ! بوی پائیــــ ز دنیا رو ورداشته ! عاشقتم خــ دا ! واسه این تفکراتت ! همین پائیز و این حرفاش !
* خیلی وقته خونه ی هیچ کس در نزدم !!!
* موهام فـــ ِ ر می باشد . .
خونه تکونی دارم . . ! دفتر های خاک خورده که دست نوشته هام توشه . . خط ب خط ِ شو خودم نوشتم !
خوندَم بعضی هاش خیلی شیرین و خنده دار .. بعضی هاش تلخ ِ تلخ ِ تلخ !
دفترچه های خاطراتم . . دلتنگی هایم را پاره پاره و خرد ِخرد کردم ! تا دیگر یا آورم نشود که چه میخواستم ُ چه شد ُ چه شد ! یاد اول دبیرستان . . یاد ِ بیماریم . . که چقدر منو از زندگی م عقب انداخت !
یاد ِ اینکه اگه مریض نشده بودم الان با بهترین معدل . . توی همون دانشگاهی که دوست داشتم . . !
گذشت ! همه چی تموم شد و من اینم !!!
تو ؟! الآن . . داری همه ی حسای قشنگ ُ . . کنار باران تجربه میکنی . . اما من ؟!
اینجا . . کنار باران . . شب شعر میگیریم ُ از دوری تو شکایت میکنیم !
تو اون بالا بالاها . . داری تک خوری میکنی ُ من . . این پائین . . تنها . . کنار باران َ م
که روز ها روشو ازم برگردونده بود . . گریه زاری راه انداختیم . .
خوبه که نیستی و دونه های اشکمو نمیبینی ! خوبه که منو باران ، با هم گریه میکنیم ُ
برق سفیدی که تو صورت آسمون میوفته رو نگاه میکنیم ُ بازم اشک میریزیم . .
امشب مست ِ مست َ م ! امشب بی ریا مست َ م ! . .
امشب قراره گرد گیری کنیم . . خبر دادن ، ی خبر فوری . . !
نه . . آسمون هیچ وقت به زمین نمیاد . . زمینم قرار نیس به آسمون بره !
اما . . صدای پای پائیــــ ـز میاد . . نشنیدی ؟!
* نه من به آسمون می رسم . . نه تو به من می رسی . . و نه باران به تو ! من ، تو ، ما . . چه رویاهای شیرینی !
* امشب دیوانه م . . دیوانه وار دیوانه می مانم . . روزها منتظر شب دیوونه کننده بود !
صدای غرش باران . . شنیدی ؟ چگونه نعره می کشد ؟! شنیدی . . می نالد از بی کس ! شنیدی ؟! گوئی دلش تنگ است !
گوئی بهانه ها دارد . . تصمیم به بارش دارد تو می باری و من . . تو را نظاره میکنم ؟!
تو را نظاره می کنم ؟! با آغوشی بـــــــ ــاز به استقبالت می آیم !
باران َ م . . بهانه ی شب های بی کسی َ م . . دوستت دارم !
به دخترک + . .
تو نوشتی از ثمین َ ت . . . روز ها برایش نوشتی . . یادش دادی ، از غم دل با او سخن سر دادی . .
من ! نوشتم از باران َ م . . . روز ها برایش نوشتم . . یادش دادم ، از غم دل با او سخن سر دادم . .
اما بدان . . اگر ثمین با بدنی نحیف از بین رفت ، تو هستی . . با تمام رویاهایت ، که بی بهانه فروختی ،
همچون من !
پیوست -: گوشیم ترکید !
مِموری گوشیم بیشتر تر !
تمام خاطرات و قشنگیا هم پاک شد ! شاید باید پاک میشد ؟! نه ؟! اوه . . این هم نشونه س . . که باید فراموش کرد . . زشتی ها رو
+
تاریخ 5 شهریور 1388ساعت 5:13 PM نویسنده •*..*• بانو تمشکی •*..*•
نگاه کن که غم ٬
درون دیده م ٬
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی ٬
سیاه سرکشم ٬
اسیر دست آفتاب می شود ؟!
+
تاریخ 4 شهریور 1388ساعت 9:41 PM نویسنده •*..*• بانو تمشکی •*..*•
سام . .
حالم خوش نیس . .
دو روز پیش محیا تک زد . . . از همون تک فهمیدم چه خبره . . .
حدسائی زدم که فهمیدم درسته . .
گفتم بیا پیشم . . گفت نمیتونم تو بیا . . فرداش رفتم خونشون . . .۱۱ تا ۴.۳۰ پیشش موندم . .
کلی حرف زدیم و گذشت و گذشت . . !
اومدم خونه . . روزه بودم . . ابجی تنها بود . . افطارو سحر گذشت. .
ابجی . . گریه میکرد . . زار میزد از سر درد !
عصبی بودم . . با دیدی رفتیم بیمارستان . . نور بهش می خورد بیشتر گریه میکرد و درد میکشید !
رفتیم . . دکتر ۲ تا امپول زد . . برگشتیم ۶ بود دیگه . . ۲ ساعت بیشتر نخوابیده بودم . .!
خوابمم نمیبرد . . ! ۷ صبح خوابیدم و ۶ بعد از ظهر بیدار شدم . . البته محیا ساعت ۲ زنگ زد بیدار شدم حرف زدیم و دیگه خوابیدم . .!
میخواستیم بریم خونه ی دوست بابا . . . !
رفتیم . . تا ۳ اونجا بودیم ٬ ی چیزائی ذهنم رو درگیر کرده که بغضی ه بغضیم !
آنا داره میره سفر . . . مونا که کرج !
الان رفتم توی سایت دیدم سیاست همون استادی که میخوام ی نفر جا داره . . . اما فایلم بستس !
مامان و بابا میگن روزه نگیر ٬ اما من دلم میخواد بگیرم .
بی نهایت بارونیم . . هوس شبای بارونیم زده به سرم
سعی میکنم چرکنویس بنویسم و کمتر غر بزنم !
پیوست -: حوصله خودمو هم ندارم نمیدونم چرا !؟
پیوست پریم -: مجبورم کامنت دونی رو ببندم تا بتونم جواب تونو بدم واقعا همینجوریشم شرمندم !
+
تاریخ 3 شهریور 1388ساعت 4:03 PM نویسنده •*..*• بانو تمشکی •*..*•
شب در چشمان من است
پیوست -: قلبم ..
فردا امتحان دارم دریغ از باز کردن کتاب !!
پیوست پریم -: ما باهم ... میگذریم از هم
لحظه ای ارامش ندارم .. اروم و قرار ندارم ..
+
تاریخ 6 تیر 1388ساعت 11:18 PM نویسنده •*..*• بانو تمشکی •*..*•
* پام .. قلبم ... پهلوم ...
* همیشه وقتی یکی رو دوست داشتم ... طرد شدم ..
من طرد شدم ! ...
* همیشه بی جنبه بودی و هستی .. تو عوض شدنی نیستی .. !
* هیچی باعث نمیشه دوست داشتن من عوض شه !
هیچی .. !
* قلبم دیگه جون نداره ! دیگه هیچی ازم نمونده ..
من می روم ...
تو می روی ...
او می رود ...
او می رود ...
او می رود ...
او می رود ...
او می رود ...
او می رود ...
او می رود ...
او می رود ...
| او | رفت .. !!!
۲۹/۲/۸۸
+
تاریخ 31 اردیبهشت 1388ساعت 2:50 PM نویسنده •*..*• بانو تمشکی •*..*•
امروز بارون تمام وجودم رو خیس کرد !! واقعا لذت بخش بود .. طراوت و شور و شوق آسمان !!
+
تاریخ 19 فروردین 1388ساعت 10:46 PM نویسنده •*..*• بانو تمشکی •*..*•
دلم گرفته !
امروز خیلی اتفاقا افتاد !
اما حس تعریفشو ندارم
بلاخره این تعطیلات لعنتی داره تموم میشه
پیوست -:
چرا بارون نمیاد ؟
+
تاریخ 13 فروردین 1388ساعت 02:16 AM نویسنده •*..*• بانو تمشکی •*..*•
وقتی از خواب بلند شدم ... دیگه چشام جائی رو نمیدید ! تو آینه خودمو نگاه کردم
پوست متورم ... پلکم داغون بود !! سرخ !! افتضاح !
رفتم پائین ... بازم فکر میکنم بابائیمو خیلی دوست دارم !
پیوست -: با کمال تعجب ... با اینکه خیلی دعا کرده بودم ...
+
تاریخ 25 اسفند 1387ساعت 1:01 PM نویسنده •*..*• بانو تمشکی •*..*•
انقد گریه کردم دیگه چشام باز نمی شه ...
به زور باید نگاه کنم ... می سوزه ..
چرا ادما گریه میکنن ؟
چرا ادما منو تحمل میکنن ؟
من دختر خیلی بد اخلاقی م که هیچ کس تحمل منو نداره .. !
چرا به هر کی خوبی میکنم نمک می خوره نمکدونو می شکنه ؟
چرا منو مامان تا روز با هم خوبیم ... فرداش دعوامون میشه ؟
یعنی با من دعوا می کنه .. ؟ سر چیزی که اصلا به من ربط نداره ؟
چرا بابامو می بره زیر سوال ؟ کپی برابر اصل .. چه چهره ... چه اخلاق !!! چرا هر چی خوبیه مانی از مامان و بابا به ارث برده و من ! هر چی بدی تو ذاتشونه ؟
من دیگه تحملشو ندارم !! من دیگه نمی دونم چی کار کنم ؟!
من خیلی بدم ... هیچ کس از من خوشش نمیاد !
من عاشق بابائی مم ! اما اون منو دوست نداره !!
فقط وظیفه ی پدر فرزندی و به جا میاره ...
خدایا چرا من باید سر باره همه باشم ... چرا گوشه گیر نشدم ؟
خدایا منو ببر !! خواهش میکنم
قرارم نیست چیزی بشم تو این دنیا !!
اخمام همه رو اذیت می کنه ... اشکام .. خنده هام .. ناراحتیام !
دیگه چقدر تهمت و تحمل کنم !!
کاش بشه شب بخوابم و دیگه بیدار نشم .. !!
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!
+
تاریخ 24 اسفند 1387ساعت 8:57 PM نویسنده •*..*• بانو تمشکی •*..*•
|
|||||