یک سال از دهه ی دوم ِ زندگیم گذشت : )
شیرینی و تلخی در کنار ِ هم معنا گرفت ..
این یک سال اشک ِ پدر رو دیدم .. و ای کاش نمیدیدم ..
تنهائی ِ خودم پی بردم .. از اون جهت که خدا یکی ست و من هم یکی !
فهمیدم باید تلاش کرد تا بدست آورد ،
با ادم هائی آشنا شدم که با صبر به بلندترین ها رسیدن !
فهمیدم عجله و احساس هر دو هم قدم همدیگه هستن ُ هیچ اتکائی نمیشه کرد
فهمیدم آسمون هنوز پای بند ِ من ِ و اما نمی باره ..
یک سال گذشت با درد ُ رنج ُ غم ُ شادی
که هر کدومش با سال های قبلش متفاوت تر بود ..
بزرگ شدم یا نشدم .. بهتر حرف میزنم یا نمیزنم .. بهتر عمل میکنم یا نمیکنم ..
نمیدونم ! اما میدونم کمی دیدم ، نگاهم متفاوت تر شد .
فهمیدم زندگی رو همونجور که ببینی همونجور پیش میره ..
فهمیدم سخت نباید گرفت ..
فهمیدم خیلی راحت میشه خوب بود و حکایت لقمه ای که دور ِ سر می چرخونی بودم.و هستم
دل کندم از بسیاری از وابستگی ها ..
کنار اومدم با زندگی ..
مسائل ِ جدی رو دیگه شوخی نمی گیرم ..
حالا میدونم که زندگی جدی ِ ! اما بازم همون شوخی ِ بزرگه !
فهمیدم دنیا فریب ِ ، ی فریب ِ بزرگ ِ دروغ ِ دوست داشتنی و گاها غیر قابل تحمل ..
فهمیدم 21 سال ِ پیش .. برای یک هدف بزرگ آفریده شدم ..
اومدم روی زمین ..
باز هم فهمیدم باید خندید .. به غم های لعنتی باید خندید !
و لِه نشد ..
فهمیدم بخوام میتونم .. و تونستم .. !
فهمیدم هر کی میگه از دروغ متنفرم خودش ی دروغگوی بزرگه !
فهمیدم هنوز هم خدا دوستم داره ُ میخواد که نگاهش کنم ..
من هنوز هستم ..
می نویسم ..
نگاه میکنم ..
میخندم ..
و با خنده م مثل همون بچه گی هام .. همرو میخندونم ..
فهمیدم باید پاک بود و پاک موند ..
فهمیدم اصول اخلاقی که به صورت ِ ی لاک درست کرده بودم و
مثل ی لاک پشت ازش دفاع میکردم .. اشکال داشت ..
حالا ، مستقل تر از روز های دیگه .. که گذشت ..
برای خودم فکر میکنم ، نگاه میکنم ..
حقایق رو .. اون چیزی که هست ،
و هنوز هم معتقدم که هیچی نیستم ُ جا برای پُر بودن بسیار دارم ..
مثل همیشه دستم روی کیبرده اما هیچی به ذهنم نیست که بنویسم ،
و تنها با فکر کردن .. یک سال میاد جلوی چشمام ..
توی زندگیم .. چیزی کم دارم .. که با چنگ و دندون دارم تلاش میکنم
به دستش بیارم .. وگرنه جز پوچ بودن حس ِ دیگه ندارم ..
این روزائی که گذشت .. با گندم گذشت .. طنین .. و مهمتر از همه با پدری !
سال ِ دیگه با کی میگذره .. چطور میگذره ؟ نمیدونم .. اما اینم میدونم که ..
این نیز بگذرد !
امروزم ُ با ی انرژی ِ مهار نشدنی شروع کردم ُ الحق که تونستم و تا آخر شب انرژیم دووم اورد ٬ اما گاهی بعضی چیزا تو دل ِ آدما هست که میشه بیانش کرد اما بیان نشه خیلی بهتره ٬ ی سری حسرت ها که شاید ی روزی بشه بلای جونت .. سر ِ درسام کلافه م ! ۴۰ ٪ از کلاسام ُ پیچوندم
توی خونه سیر کردم .. فکرای بد نکنین !!
حالا موندم منو این همه درسای نخونده
غصه دارم .. متون سیاسی م خیلی سخته ! دیکشنری کامی خراب بود هر کاری کردم درست نشد واسه همینم فردا نمیدونم چه گلی بمالم به گیسوانم !! ولی خُب انگار بازم باید پیچید به بازی 
برم بخوابم که دقیقا از اول هفته همش بیرون بودم و ۶ پاشدم ُ دیروقت خوابیدم .. بروم تا از خستگی هلاک نشده م !
پیاده تا میدون رفتیم و شوهر خواهری اومد پیشمون ! // فرداشم صبح زود با هنا قرار داشتیم .. بریم خرید .. رفتیم ُ کلی حسای قشنگ داشتم .. رنگای قشنگ .. باریکه های تنگ و پر از چیزائی که میتونه روحتو شاد کنه .. مسجد امام که تا حالا نرفته بودم رو دیدم ! چقدر دوسش داشتم خیلی قشنگ بود !
بعدشم باهم رفتیم کاخ گلستان ٬ تالار آئینه .. بابا شاه .. که چقدر طبیعی بود .. سر طبیعی بودنشون چقدر خندیدیم .. بعدشم رفتیم پارک لالــه ناهار خوردیم ُ کلی حرف زدیم و ذوق خریدامونو کردیم ُ ٬ آقای هنا اینا
~>
و سعی میکنم از دنیای بزرگترا بیرون باشم .. اما شبا .. کابوسای شبونه اذیتم میکنه .. از خواب می پرم و کلی دعا میخونم و از ترس اینکه کسی از در نیاد تو .. یا نکنه در باز باشه و خیلی چیزای دیگه .. زیر پتوم قایم میشم ! خیلی بده .. شبا همش دردناکه ! ولی چاره ای نیست ! البته ازینم ناراحت میشم که مامان بابا بهم میگن دیشب حالت خیلی بد بود .. توی خواب کلافه بودی و هی حرف میزدی !! اما خب از نظر درسی هم کلی تلاش میکنم و کتابای جورواجور میخونم ُ برنامه ریزی برای امتحانا و خیلی چیزای دیگه .. گندمی هم که به سیم آخر و داره منفجر میشه .. هی کیف جا میذاره ... کیف گم میکنه
حالمان خوب است .. شما چطورید ؟! 


نمیذارن از پست شادمون 1 ثانیه بگذره !!
ما هم کم نیاوردیم .. همه جوره وسط بودیم ..نامزد دار شدم هم .. متین خان !! یک عدد آقای ۲ ساله که زبون هم نداره !! و توی این مراسما همه فهمیدن بهم چشم داره و تنها اسم من رو هم یاد گرفته بود و به زبون میاورد
یدونه پسر خاله هم داشت پارسا .. تا منو میدید نیشش باز میشدددددد
بنده میگفتم نه پارسا نامزدمه !! متین بوی فرندم
گفتم نه !!!
گفتم که کوتاهش میکنم !! 
