آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
5 آذر 1389 ساعت 9:42 PM

 

یک سال از دهه ی دوم ِ زندگیم گذشت : ) 

شیرینی و تلخی در کنار ِ هم معنا گرفت .. 

این یک سال اشک ِ پدر رو دیدم .. و ای کاش نمیدیدم .. 

تنهائی ِ خودم پی بردم .. از اون جهت که خدا یکی ست و من هم یکی ! 

فهمیدم باید تلاش کرد تا بدست آورد ، 

با ادم هائی آشنا شدم که با صبر به بلندترین ها رسیدن ! 

فهمیدم عجله و احساس هر دو هم قدم همدیگه هستن ُ هیچ اتکائی نمیشه کرد 

فهمیدم آسمون هنوز پای بند ِ من ِ و اما نمی باره .. 

 

یک سال گذشت با درد ُ رنج ُ غم ُ شادی  

که هر کدومش با سال های قبلش متفاوت تر بود .. 

بزرگ شدم یا نشدم .. بهتر حرف میزنم یا نمیزنم .. بهتر عمل میکنم یا نمیکنم .. 

نمیدونم ! اما میدونم کمی دیدم ، نگاهم متفاوت تر شد . 

فهمیدم زندگی رو همونجور که ببینی همونجور پیش میره .. 

فهمیدم سخت نباید گرفت ..  

فهمیدم خیلی راحت میشه خوب بود و حکایت لقمه ای که دور ِ سر می چرخونی بودم.و هستم 

 

دل کندم از بسیاری از وابستگی ها .. 

کنار اومدم با زندگی .. 

مسائل ِ جدی رو دیگه شوخی نمی گیرم .. 

حالا میدونم که زندگی جدی ِ ! اما بازم همون شوخی ِ بزرگه ! 

فهمیدم دنیا فریب ِ ، ی فریب ِ بزرگ ِ دروغ ِ دوست داشتنی و گاها غیر قابل تحمل .. 

فهمیدم 21 سال ِ پیش .. برای یک هدف بزرگ آفریده شدم .. 

اومدم روی زمین ..  

 

باز هم فهمیدم باید خندید .. به غم های لعنتی باید خندید ! 

و لِه نشد ..  

فهمیدم بخوام میتونم .. و تونستم .. !  

فهمیدم هر کی میگه از دروغ متنفرم خودش ی دروغگوی بزرگه ! 

فهمیدم هنوز هم خدا دوستم داره ُ میخواد که نگاهش کنم ..  

 

من هنوز هستم ..  

می نویسم .. 

نگاه میکنم .. 

میخندم .. 

و با خنده م مثل همون بچه گی هام .. همرو میخندونم .. 

فهمیدم باید پاک بود و پاک موند ..  

فهمیدم اصول اخلاقی که به صورت ِ ی لاک درست کرده بودم و  

مثل ی لاک پشت ازش دفاع میکردم .. اشکال داشت .. 

 

حالا ، مستقل تر از روز های دیگه .. که گذشت .. 

برای خودم فکر میکنم ، نگاه میکنم .. 

حقایق رو .. اون چیزی که هست ، 

و هنوز هم معتقدم که هیچی نیستم ُ جا برای پُر بودن بسیار دارم .. 

 

مثل همیشه دستم روی کیبرده اما هیچی به ذهنم نیست که بنویسم ، 

و تنها با فکر کردن .. یک سال میاد جلوی چشمام .. 

توی زندگیم .. چیزی کم دارم .. که با چنگ و دندون دارم تلاش میکنم 

به دستش بیارم .. وگرنه جز پوچ بودن حس ِ دیگه ندارم .. 

 

این روزائی که گذشت .. با گندم گذشت .. طنین .. و مهمتر از همه با پدری !  

سال ِ دیگه با کی میگذره .. چطور میگذره ؟ نمیدونم .. اما اینم میدونم که .. 

این نیز بگذرد ! 

 

۶/۹/۸۸ ~> بین بغض ُ خنده ... 

 

2 آذر 1389 ساعت 10:30 PM

 

خُب بلاخره این نیز بگذرد ها اثر کرده انگاری .. حقیقت همینه که خود ِ آدم میتونه به خودش کمک کنه ولاغیر ..  امروزم ُ با ی انرژی ِ مهار نشدنی شروع کردم ُ الحق که تونستم و تا آخر شب انرژیم دووم اورد ٬ اما گاهی بعضی چیزا تو دل ِ آدما هست که میشه بیانش کرد اما بیان نشه خیلی بهتره ٬ ی سری حسرت ها که شاید ی روزی بشه بلای جونت .. سر ِ درسام کلافه م ! ۴۰ ٪ از کلاسام ُ پیچوندم  توی خونه سیر کردم .. فکرای بد نکنین !!  حالا موندم منو این همه درسای نخونده  غصه دارم .. متون سیاسی م خیلی سخته ! دیکشنری کامی خراب بود هر کاری کردم درست نشد واسه همینم فردا نمیدونم چه گلی بمالم به گیسوانم !! ولی خُب انگار بازم باید پیچید به بازی  فردا باید سفارش بدم واسم جزوه بیارن کلی .. ی زمانی نصف ِ یونی جزوه ش از زیر ِ دست ما رد میشد .. حالا شدیم جزوه بگیر .. به هر حال تجربه ی خوفیه تا آدم بشم که هیچ جزوه ای مثه جزوه ی خودم نی ! والا ٬ اگر از این ماه شروع کنم میتونم قول بدم معدلم ۲۰ میشه  از همون ارزو های کودکانه بود بی خیال  برم بخوابم که دقیقا از اول هفته همش بیرون بودم و ۶ پاشدم ُ دیروقت خوابیدم .. بروم تا از خستگی هلاک نشده م !  

 

29 آبان 1389 ساعت 11:02 PM

 

گندم ، طنین ، خانوم تپلی .. منم که پایه ثابت .. 

سید خندان ، پاسداران ، again سید خندان .. 

ناهار .. رستورانِ چِرک ُ کثیف .. با کمال ِ تعجب استاد خوش تیپه که مثلا ما چشمون گرفتش !! 

بعدشم صادقیه ، گلدیس ، کافی شاپ ِ کیوان ، ی قهوه ی دلچسب ُ فال ُ  

خدافظی با دوستان ُ خونه خانوم تپلی ُ فک زدن ُ پیاده روی با بابائی ُ صحبت در مورد مسائل خیلی جدی !  

 

من ×>  

27 آبان 1389 ساعت 7:31 PM

 

 واقعا الان که فکر میکنم نمیدونم چطور میتونم از اینجا برم .. گاهی وقتا به اوج میرسم و میبینم هیچ خوشی ندارم و نباشم بهتره .. اما خُب هیچ وقتم فکر نمیکردم انقدر دوستای دوست داشتنی داشته باشم که بود و نبودم براشون مهم باشه !  

با گردش و اظهار ِ لطف شما دوستان یه کوچولو به زندگی برگشتم !  

امروز مادری از سفــــر بر میگشت ُ من باید خونه تکونی میکردم .. مادری نیاد بگه خونمو چــــه کردید ؟!  از ساعت ۹ صبح پاشدم ُ از اتاق ِ خودم تا مطبخ و زیرو رو کردم ُ تمیز کاری .. ای بدک نشد .. پدری که حال کرد .. ناهار ِ بابائی رو دادم ُ ولـــــو شدم  کلی فیلم دیدیم با هم و ی دوش ِ طولانی گرفتم و مادری وارد می شود .. الهـــــی کلی انرژی گرفته برگشته .. منو بابائی که نگاهامونم خسته س ! اما مادری خدارو شکر حالش خیلی خوبه ! سوغاتی تهنا تهنا خوردم ی آبم روش .. برای اولین بار سجاده دار شدم .. هنوز حس خاصی ندارم بهش .. اما یه جوریه .. تا حالا نداشتم !  

 

* ترجمه ی تخصصی سیاسی دارم که استــــــاد فرمودن که ۳ نمره داره و باید انجامش بدم .. یک درس جدید هم گفتن اماده کنید که برای هفته ی دیگه باید سر ِ کلاس آماده باشیم .. این گندمی ِ نامردم هیچی نمی نویسه .. میاد از رو من کپی میکنه .. یکی نیست بگه من یکم حرص بخورم ..  بعدش ؟! برای ۳شنبه در مورد دیوان سالاری باید مطلب بخونم از کجا گندمی خانوم میگن نگفته ولی مگه میشه ؟ استاد هر جلسه کتاب معرفی میکنه .. دیگه ؟ اینکه تمشکی خانوم عجله کن که هیچ وقتی نداری !!   

26 آبان 1389 ساعت 3:54 PM

 

پریروز رفتیم دکتر با خانوم تپلی .. از سید خندان تا شهید قندی پیاده روی کردیم  بعدشم رفتیم ختم که همونجاها بود .. کیس رو دیدم .. سعی کردم به روی خودم نیارم ..و همینم شد .. پدرش چقدر با حسرت نگاهم میکرد  پیاده تا میدون رفتیم و شوهر خواهری اومد پیشمون ! // فرداشم صبح زود با هنا قرار داشتیم .. بریم خرید .. رفتیم ُ کلی حسای قشنگ داشتم .. رنگای قشنگ .. باریکه های تنگ و پر از چیزائی که میتونه روحتو شاد کنه .. مسجد امام که تا حالا نرفته بودم رو دیدم ! چقدر دوسش داشتم خیلی قشنگ بود !  بعدشم باهم رفتیم کاخ گلستان ٬ تالار آئینه .. بابا شاه .. که چقدر طبیعی بود .. سر طبیعی بودنشون چقدر خندیدیم .. بعدشم رفتیم پارک لالــه ناهار خوردیم ُ کلی حرف زدیم و ذوق خریدامونو کردیم ُ ٬ آقای هنا اینا  اومد و رفتیم برای یک عدد نی نی گوسفند خریدیم ُ (عروسک پُلیش) منم تهنائی برگشتم و ساعت ۷ اینا رسیدم ! خوچ گذشت  ~> هنا ی دخمل ِ دوست داشتنی بود که به این نتیجه رسیدیم که شبیه هم هستیم .. از نظر چهره .. اخلاقا هم شبیهیم !! البته اون اخلاق ِ ش خیلی بهتر از منه  هر دومونم کلاسامون و از بی حوصله گی پیچونده بودیم ..

در کل خیلی خیلی خوب بود   

 

پیوست -: از فکر نبودن هنوز پشیمون نشدم .. اما صندوق پستیم دلم رو لرزوند .. ممنونم بچه ها شماها لطفتون بهم زیاده !! اما کم آوردم .. تلخی توی کلماتم موج میزنه  

 

پیوست پریم -: کامنت ها رو اینجا حتما جواب میدم از این به بعد .. حتما ! 

22 آبان 1389 ساعت 11:02 AM


دارم به این فکر میکنم که اینجا رو ببندم !! 


14 آبان 1389 ساعت 5:32 PM


میگذره .. خسته م کمی ... بیشتر دوست دارم روزانه بنویسم از تمام حسا و احوالاتم .. اما آدمی وقتی هی غر بشنوه .. نمینویسه .. حکایته منه .. نمیگم چمه که کسی ناراحت نشه .. خب همه درد دارن .. تحمل ناراحتیای منو ندارن .. چیزی هم نمیشه گفت !

این روزا میگذره ُ من تمام ِ تلاشمو میکنم که شاد باشم .. اما خب همین که من تلاشمو میکنم و شادی میکنم .. یه خبری ، اتفاقی میوفته و من بدجور تو حالم میخوره .. ولی خب زنده م و زندگی میکنم ! درسامو میخونم .. و مشقامو مینفیسم و سعی میکنم از دنیای بزرگترا بیرون باشم .. اما شبا .. کابوسای شبونه اذیتم میکنه .. از خواب می پرم و کلی دعا میخونم و از ترس اینکه کسی از در نیاد تو .. یا نکنه در باز باشه و خیلی چیزای دیگه .. زیر پتوم قایم میشم ! خیلی بده .. شبا همش دردناکه ! ولی چاره ای نیست ! البته ازینم ناراحت میشم که مامان بابا بهم میگن دیشب حالت خیلی بد بود .. توی خواب کلافه بودی و هی حرف میزدی !! اما خب از نظر درسی هم کلی تلاش میکنم و کتابای جورواجور میخونم ُ برنامه ریزی برای امتحانا و خیلی چیزای دیگه .. گندمی هم که به سیم آخر و داره منفجر میشه .. هی کیف جا میذاره ... کیف گم میکنه در کل ما افشاگر استیم حالمان خوب است .. شما چطورید ؟!



7 آبان 1389 ساعت 4:59 PM


این که میبینید !!!! یک عدد بطری ِ که توسط دستان ِ من و دستان  گندمی این شکلی شده !! اگه فکر کنید من بودم خیلی بی کارید !


http://www.irupload.ir/images/wmazncjrsuo9s3nejl88.jpg


این عکس دیشب گرفته شده است !! ساعت 5.45 دقیقه !!


چی کار کنیم مجبوری مخودمون خودمون و شاد کنیم !! اینجا مترو فردیس کرج ِ که ما منتظر قطار بودیم که !! گندمی تلش زنگید و بنده بطریشو کش رفتم و کلی دعوا کردیم آخرم با گاز و نیشگون و اینا مفتخر به جرعه ای آب نوشیدن شدم !! هاپو ء دیگه ملت کلا تو حلق ِ ما بودن که چرا انقدر خلیم !! اونم دست منه ها .. جای چنگ و  میبینید ؟! کار گندمیه


کی دوست داره عکس گندمی رو نشونش بدم ؟! از روحش عکس گرفتم هر کی خواست بگه !! < افشا گری توسط تمشکی


* تو این 3 روز 1000 تا بازدید ؟! خدای من ..



الان نوشت -: بابائی خوابای بد دیده .. دندون جلوش افتاده !! وای خدای من !! بدبختی چقدر ؟ یعنی تو میخوای بابائی منو خورد کنی ؟ نمیذارن از پست شادمون 1 ثانیه بگذره !!




1 آبان 1389 ساعت 2:07 PM


اومدم .. با خبرای خوش .. اما نه با دلی خوش .. !


امروز فهمیدم 1 آبان شده و بنده چقدر از دنیا دور و عقبم .. شاید این روزا که با همه قهر کردم .. با خودمم قهرم ..! امروز فهمیدم تولد یکی از دوستای وبلاگی عزیزم بوده و من تو روزای 21 مهر دارم سیر میکنم و به خیال خوشم کو حالا تا تولد !! با پوزش فراوون از مهدی عزیز باید بگم که اینجانب رو شطرنجی با کیک و یک تولد بپذیرید رفیق !! باشه سال دیگه اگه بودم جبران میکنم





الآن مادری بهم یادآوری کرد که 30 مین سالگرد ازدواجشونه و میخواد جشن بگیره فردا .. و من بیغغغغغغغغ نگاش میکنم که جدی ؟!! کیک فردا با اینجانب است .. امروز باید برم سفارش بدم !! باشه چشم .. وقت دکتر دارم ... تیریپ پنهانی .. با خواهری دودر میکنیم و ..

ی کمک .. حالم از خودم داره بهم میخوره .. چی کار کنم خوب بشم ؟؟ !!

حال و روزم هر چی که هست .. خوبیش اینه هر وقت کم میارم توی زندگی امیدم رو از دست نمی دم و سعی میکنم ی امید برای بودنم پیدا کنم ... و من این روزها امیدم همون درسمه .. که بی انگیزه کتاب های 600 صفحه ای به دست می گیرم و یا رمان های عهد قجری میخونم .. که بگم زنده م !! و میخوام زنده باشم .. ! به یکی نیاز دارم .. این نیاز نمیدونم چیه اما هر چی که هست .. قشنگه .. از مینای عزیزم و لیلای مهربون ممنونم که این روزا احوال پرسم هستند و آغوششون رو به روم باز کردن !

این روزا نحیف تر از همیشه ه ه ه .. و تلخ تر از هر زمانی شدم .. کلامم نیش داره و خنده هام زورکی .. اشتها همون سیب زمینی های دانشگاه که با لذت میخورمشون و هیچ غذائی از گلوم نمیره پائین .. و سنگ کلیه ای که امونم رو بریده ! و سرماخوردگی که تمومی نداره !

فصل سرما هنوز نیومده .. من ی پتوی دو نفره میندازم روم و همچین خودمو می پیچونم که انگار وسط برفا خوابیدم .. بدنم تحمل کوچکترین سرما و گرمائی رو نداره .. جنبه مو از دست دادم و با کوچک ترین حرف و حرکتی از دیگران دلگیر میشم و با گندم در کل دارم دعوا میکنم !! سعی میکنم با خواهری دهن به دهن نشم و ناز پدری و مادری رو میکشم .. ! که ی وقت تلخی ِ کامم رو نبینن ! مادری و پدری در حد یک چای خوردن منو میبینن و در کل تمشکی توی اتاقش سر میکنه !! آهنگ محسن یگانه رو که میم براش میل کرده رو گوش میکنه و سعی میکنه کمتر یاد میم باشه و نخواد اذیت کنه ! روزای ی دونه تمشکی بلاگستان .. الکی داره میگذره .. تمشکی هیچی ازین روزا نمی فهمه !! چی کار باید بکنه ! که از ادما متنفر شده و فقط تعدادی هستند که ارومه پیششون !؟ چی کار باید کرد این روز های تلخ و بی باران را ؟!



24 مهر 1389 ساعت 6:06 PM

بانو رها بازی خلق کرده که خوشم اومدو تعارف اومد نیومد داشت و گرفت ..


1) اگر وبلاگتان آدم بود چه جنسیتی داشت ؟ دختر یا پسر ؟ (این موضوع ربطی به جنسیت صاحب وبلاگ ندارد .) خوشحالم که در هر صورت وبلاگم را ادم خلق نکردم .. چون این بشر دوگوش و دو پا رو دوست ندارم .. به میان میوه ها گشتم و تمشکی خوش آب و رنگ را برگزیدم .. که دخترانه و زنانه ترین حرف هایم را درک میکند ..


2) وبلاگتان کدام یک از این دو نفر است ؟ خودتان یا فرزندتان ؟ خانه ی تمشکی ِ من در راس ِ خودم و فرزندم قرار دارد که برایش می گویم .. از بغض ها و خنده هایم .. از هر چه در جلوی چشمانم میبینم و می گذرد .. برایش میگویم و می شنود ..


 

3) بدون توجه به مدت زمانی که از عمر وبلاگتان می گذرد ، وبلاگتان را در کدام مقطع از زندگی می بینید ؟ کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میانسالی یا پیری ؟ سن خاصی ندارد .. هر وقت حرف هائی از سر ِ پیری سر می دهم برایم پیر میشود .. جوانانه میخندم .. با من میخندد .. و کودکانه بغض هایم را میبلعد ..


4) چهره ی وبلاگتان را بعنوان یک آدم تصور و توصیف کنید . از رنگ چشمها و قد و رنگ پوستش گرفته تا لباسهایش ! (این مورد نیز هیچ ارتباطی با چهره و مشخصات صاحب وبلاگ ندارد .) قدی بلند دارد و دستی نوازشگر بر سرم .. که همان برگ های سبز و زیبا هستند .. پوستش صورتی ِ خوشرنگ ست ُ دلنشین .. لباس های رنگین به تن میکند و چشمانی کشیده ُ طوسی رنگ دارد .. دیگر چه بگویم ؟!


5) به ترتیب بگویید مغز ، قلب ، دهان ، پا ، چشم و گوش وبلاگتان کدام قسمت های آن هستند ؟

مغز : از عنوان بگیر تا تعداد باز دید ها که ناچیزست 

قلب : من هستم که درونش جا خوش کرده م 

دهان : به قول ِ بانو رها همین پست هایم .. تقلب کردم 

پا : دستانم است که به دوستانش سر میزند .. و بروی کیبورد می لغزد ..

چشم : قسمت ِ نظراتم که بعد از خواندن پست ها برایم گذاشته میشود .. 

گوش : پیوند ها ، از آن جا میفهمم که دوستانم حرفی تازه برای گفتن دارند !! < هرچند با بانو رها درمورد 5 موافقم ..

6) فرض کنید وبلاگتان می تواند ازدواج کند ! آنگاه با کدام وبلاگ ازدواج می کرد ؟! (لطفاً از این قسمت سوءِ برداشت نشود .)

کوریون برایش دلبری میکردم تا مرا بگیرد و اینقدر مرا تحقیر نکند که ترشیدم

 

از مدیران وبلاگهای لی لا ، گندم ، مینا ، غزلک ، کوریون ، میس اووووووم و تمام کسانی که لینک من در وبلاگشان یافت میشود .. مدیونید اگر بازی نکنید !!



23 مهر 1389 ساعت 4:50 PM


ایهیم بانو وارد میشود !!

این چند روز بنده در عروسی و پا تختی و جشن رقص و آرایشگاه و اینا به سر بردم همش !!

اول از همه بگم.. ~> موهامو ۴۰ سانت شایدم بیشتر کوتاه کردم انقدی کوتاه شده که خودم کف کردم هنابندون بنده ی عدد لباس پرنسسی خیلی خوشمل پوشیدم و ی تاژ خیلی خوشمل گذاشتم و گیسوان بلند بالامو ریختم دورم و رفتیم و با نسیم در کل وسط گل ِ قالی بودیم و واس خودمون پا میزدیم !! اونم چی ؟ ترکی گاهی هم رپ ُ گاهی هم تکنو و کلا فامیل عروس با فارسی مشکل داشتن ما هم کم نیاوردیم .. همه جوره وسط بودیم ..نامزد دار شدم هم .. متین خان !! یک عدد آقای ۲ ساله که زبون هم نداره !! و توی این مراسما همه فهمیدن بهم چشم داره و تنها اسم من رو هم یاد گرفته بود و به زبون میاورد کلی نامزد بازی کردیم باهم .. جلوی من میرسید خودشو مینداخت روی زمین !! ی بار این بچه رو ما بلند کردیم دیگه سه روز متوالی جلوی ما هی غش میرفت یدونه پسر خاله هم داشت پارسا .. تا منو میدید نیشش باز میشدددددد اصن اساسی نمیشد نیش این بچه رو بست !! با متین ما صحبت میکردیم مادر پارسا سمانه میومد میگفت سر پسر هوو اوردی بنده میگفتم نه پارسا نامزدمه !! متین بوی فرندم عروسی که بنده موهامو کوتاه کردم هیچ کسی حتی مادر جان هم نفهمید .. روز پاتختی مادری اومده میگه موهاتو کوتاه کردی ؟ گفتم نه !!! گفتم که کوتاهش میکنم !! بیچاره به خاطر اوضاع روحیم توی این مدت هیچی بهم نگفت !! با دختر عموی عروس رفیق شدم !! ۱۰ سال از خودم بزرگتر ! نازیلا جون ! اومد گفت مگه تو موهات بلند نبود ؟؟؟؟؟؟ گفتم چرا !! اما دیگه نیست ! کلی کپ زده . . که موهات خیلی ناز بود چرا زدی و . . بعد خودشو منو قانع کرد که خوب تقویت میشه عیب نداره مدیونی اگه فک کنی الان من خوشحالم موهام این قدی شده کلی روز پاتختی برنامه بود ! نه اینکه من خیلی شلوغم !! بهم گفتن بیا این برگه ها رو بگیر .. مقدار هدیه ها با اسمارو تو بنویس !! گفتم باشه ! اون وسط دعوا شده بود .. چرا تمشکی ؟ بدید یکی دیگه تمشکی بیاد شلوغ کنه منم میگفتم نه اینکه من خیلی شلوغم !! رفتم پشت ِ اُپِن !! واستادم .. تیریپ دادگاه اومدم که دادگاه رسمی ِ بعد توی مطبخ گیر داده من آب میخوام تورو خدا زود باشید آب میخوام .. میگفتن تو حالا شورو کن بعد بگو آب !!

دیگه عمو جونی اومد و کلی قِر دادیم ُ منو تپلی ُ پریا و نگار دختر عمو هام !! نسیم نبود وای با عموئی کردی میرفتیم !! کلی واسش کلاس رقص گذاشتم قرار شد بعدا همه با هم عمو رو تعلیم بدیم !! پسر عموئی اومد وسط تیریپ دخترونه وای ی ی کِر کِر خنده بود دیگه ۱ نیمه شب برگشتیم خونه و کلی خنده !


× بعد از ظهر سگی ِ سگی رفتیم کلشو یا خوردیم یا چُرت زدیم ! انقدر این فیلم چرت بود ! با بلیط چی ِ سینما تصمیم گرفتیم بریم کارگردان ُ آتیش بزنیم بیایم


× هفته ی پیش کلا کلاسام توی پیچ بودن


17 مهر 1389 ساعت 11:02 PM


بانک انصار


بانک ِ خانواده



پیوست -: چند روزی پستا اختصاصیه .. اما دوست داشتنی و به یاد موندنی !


پیوست پریم -: امروز ُ فال ِ قهوه ُ تمام چیزائی که روشـــــــــن شدن ! راهی روشن به سمتم باز شد



<<    3      4      5      6      7      8      9      10      11      12    >>