مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
برای اولین بار در ایران!
بیش از هزار عنوان فیلم!با کیفیت عالی وزیر نویس فارسی.هرفیلم 130 تومان!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
9 دی 1389 ساعت 11:43 AM

دوشنبه -: با خواهری رفتیم دندون پزشکی ُ بعدشم خونه ی عمو جون .. کلی با نسیم ُ امیـــن شیطنت کردیم ُ خندیدیم  

 

سه شنبه -: شروع نشده فهمیدم پولامون گم کردم .. یا دزدیدن ازم ..  دیدم جیبمو بتکونم ۷۰۰۰ تومن میریزه بیرون .. !!  

 

چهارشنبه -: علاف ترین چهارشنبه ی عمرم بود .. ولی هر کی رو میدیدی !! دنبال ِ جزوه بود ُ ی کیسه برگه دنبالش بود  ولی اخرش استاد بی تربیتمون برامون جبرانی اونم شنبه گذاشته که اصن تحمل این فاجعه رو نداشتم  

 

پنج شنبه -: امروزم مثه همه ی روزای دیگه بیکاری طی میکنم و اومدم اینجا و بعدشم کلاس .. خدا امشب و زودی تمام کنه !! 

 

چون احتمال داره چند روزی نباشم .. پس فردارو هم میگم .. فردا دوباره خونه عموم هستیم ُ قرار ِ اونجا بگذره .. شنبه شم که لابد دانشگاهیم و جبرانی داریم .. کلا هفته ی دیگه خیلی سخت باید بگذره و ما درس بخونیم که شک دارم بخونیم بعدشم که ۱۹ م اولین امتحان ِ کذائی ِ ماس و الی ۳۰ م که دیگه معلومه عمق ِ فاجعه تا چقدر ِ !!  

 

اگه چند روزی نبودم ولی اینو بدونید که با گوشیم اینجارو به روز میکنم .. و از احوالاتم به ثبت می رسونم ..  

 

پیوست -: دلــــم روز هاست بی قرار ِ تو و باران ِ بهشتیمان ست ُ بارانـــی نبارید تا خاطره ای تازه کنیم !  

4 دی 1389 ساعت 01:31 AM

گفتم توی این مدت که هی دمغ نوشتم .. الان که شادم ی پست بذارم .. خیلی انرژی دارم نصف ِ شبی ، نمیدونم جریان چیه اما خدا رو شکر یهو انرژی تازه از سوی پروردگار سند شد به سمت ِ ما  بهله بهله .. یهوئی ذهنم خالی شد و انرژی در وجودم سرشار .. و الان شیطنت از چشام داره میریزه .. فقط کاش تا اخر ِ هفته همینجوری پر از انرژی باشم .. آمین !!  

نوشی دگرگون میشود .. یوهووووووووووووووو 

 

2 دی 1389 ساعت 9:43 PM

 

دیروز سعی کردم تمام ِ کلاسام ُ برم و جزوه تهیه کنم ، ترم 5 بر خلاف ِ ترمای دیگه ، نه نظم برای آن تایم بودنم داشتم و نه جزوه نوشتم .. حالا هم مثه همه ی بچه های دیگه مجبورم برم جزوه بگیرم ، کار ِ سختیه و احساس می کنم وسواس ِ خاصی دارم نسبت به این کار .. ! همه بچه ها شور ِ خاصی دارن ولی این ترم متاسفانه اصلا ترم ِ جالبی نبود ، نه به خاطر ِ درسا !! نه هیچ نوع شورو شوقی بین بچه ها وجود نداشت .. بچه های ورودی جدید هم که متاسفانه حال ِ منو به عنوان ِ هر چی دانشـــ جو ِ بهم میزنن .. خدای من ! : × خب دیگه باید شروع کنم به درس خوندن و کمی از تایم ِ کامی و سایت ُ ... کم کنم ! اینجوری نمره های خوبی نخواهم گرفت !!! 

 

30 آذر 1389 ساعت 10:57 PM

 

یلداتون مبارک : ) ، پائیز هم اومد ُ رفت هرچند که ما ی دل ِ سیر زیر آسمون ِ خدا اشکی به تن ندیدیم ! بگذریم .. یک سال دیگه هم پائیزش اومد ُ رفت : ) تنت سلامت :دی 

دیروز خیلی درس خوندم .. هرچند نمیدونم چِم بود ُ اونقدر غمگین بودم .. اما گذشت .. امروزم که باید درس پس میدادم خیلی اضطراب داشتم .. نمیدونم چرا .. ولی خیلی اذیت شدم .. بد نگذشت .. کلی حرف زدیم .. از درو دیوار انگار زمان کم میومد جلو حرفای ما .. سحر و دیدیم که اومد ُ در مورد طنین کلی حرف زد .. کمی با حرفاش اروم شدم .. و روی اسمش توی زندگیم خط ِ بزرگی کشیدم .. و خوشحالم که نمیخوام باشه .. ! یلدا هم با هندونه ُ انار ُ کدو ُ اجیل ِ یلـــدا + فال ِ حافظ که مثل ِ همیشه به دست ِ مادری باز میشه ُ من میخونم .. گذشت ! هر چند که 3 نفری بودیم ُ تپلی نبود پیشمون .. ! : ( امشب ی حس ِ خیلی خوب داشتم .. انگار به آرزوم رسیده باشم .. : ) 

 

28 آذر 1389 ساعت 9:20 PM

 

طنین امروز برخورد جالبی باهام نداشت ، دلم شکست ، اما سکوت کردم و سعی کردم با گندم بگیم ُ بخندیم : ) مسیجائی که به گندم داد هر دو تامونو برد زیر ِ سوال و باعث ناراحتی م شد اما مهم نیست .. من که نباید هر جور که ادما میخوان برخورد کنم .. من باید اونجوری برخورد کنم که خودمو راضی کنـــه ! : ) در مورد ِ پست ِ قبلمم باعث ناراحتی ِ کسی شدم .. ازش معذرت میخوام .. اما به اون حرف اعتقاد دارم .. ببخشیــــد .. : ) آخر ِ ترم ِ ولــــی من هنوز هیـــچ فعالیتی در جهت درس خوندنم انجام ندادم .. خیلی دلم میخواد معدلم رو به 18 بکشونم .. اما نشدنیه .. ی آرزوی کوچولوء اما ای کاش بهش برسم .. خیلی دوست دارم معدل ممتاز باشم ُ نیاز به کنکور ِ ارشد نداشته باشم !! : ( اما نشدنی ِ دیگه ..  

 

26 آذر 1389 ساعت 1:38 PM

 

 

این چند روز خیلی جاها دعوت شدم .. و رفتــــم  

ی جورائی خستگی از تنم در رفت .. لمل بعضی از دردای کهنه م تازه شده .. و دارم عذاب می کشم .. چیزی هم که هست اینه که نمیتونم فراموش کنم و یا نسبت بهش اروم باشم .. ادما چقدر لجبازن .. حتی لجباز تر از من !!! و روی حرفای بی پایه و اساسشو می ایستن ! توی این مدت ادما می خوان بهم بفهمونن که اشتباه کردم .. بهم بگن که مغرورم و خود خواه ! و بهم بفهمونن که کورم .. اما نیستم .. به خدا دارم میبینم که حرفاتون عذابم میده .. پس چرا قانع نمیشم ؟ از فردا می ترسم .. می ترسم آه ِ آدما منو بگیره .. آه ِ خدا منو بگیره .. من اعتقادات ِ خودمو دارم .. و دیگران هم .. من با خدا معامله میکنم . و نمیدونم که شماها با چی معامله میکنید ؟ خدایا اگر اشتباه میکنم بهم بفهمون .. تو که ماشاا.. استاد ِ ضد حالی .. بگو بهم ..  

 

* هیچ دوستی ِ دو نفره ای نباید 3 تائی بشه .. اینو دیگران بهم میگفتن و من می جنگیدم که خلافشو ثابت کنم .. اما الان میفهمم چرا این حرفو میزنن !! یکی از دوستام ی روزی بهم گفت که تو برای دوستت ارزش نمیذاری و به دوستت نمی فهمونی که فقط با اون هستی ! من تمام ِ تلاشمو کردم و تغییر کردم .. حالا همون دوستم همون حرفی رو که زد خودش دچارش شده و خلافش عمل میکنه .. چرا ما ادما اینطوری هستیم ؟ الان میفهمم که میگه به خودت نناز ...... ! 

  

الان می فهمم که برای دوست تا چه حد باید ارزش قائل شد ! همیشه توی زندگیم در اشتباهم !! خوش به حال ِ پسرا که توی دوستیاشون از چیزا رو ندارن !   

 

20 آذر 1389 ساعت 10:57 AM

 

دیروز که رفتیم بیرون برنامه تغییر کرد و اتفاقی رفتیم امامزاده عینعلی و زینعلی توی پونک .. خیلی بهم چسبید .. مخصوصا نذری که عدسی بود .. انقد که طعمش هنوز زیر زبونم ِ اما یاد آوری ِ خاطراته سوخته .. ی جوری بود برام .. که ی چیزائی رو بخوام .. دلم هوسی بشه .. و دلم هوسی شد ! نمیدونم چرا دلم یهو اونطوری شد .. ! بعدشم که رفتیم همون باغی که اغلب میریم ُ اون خاطرات کاملا همراهمون بود ُ همه یاد میکردن .. وقتی هم که مادر دیشب دوباره حرفشو زد .. ناراحت شدم .. چون خانوم تپلی هنوزم روی حرفش هست ! اونو بی خیال ! این مهمه که من دو روز ِ رفتـــم توی رویا .. دارم با رویا زندگی میکنم :D ی رویای شیرین که خدا تو زندگیم نساخته ش خودم ساختمش :D این رویا رو دوست دارم ! : ) 

18 آذر 1389 ساعت 9:49 PM

 

حرف برای گفتن زیاد دارم ، اما نمیتونم بگم چی ِ یا چی میخوام .. ی کم درگیرم .. با ذهنم .. دوست ندارم هر حرفی رو بیان کنم و این باعث میشه که بیشتر سکوت کنم .. گاهی هم دیگران رو کلافه .. چون قدیما برای هر مسئله ای حرفی داشتم .. اما این روزا ترجیح میدم سکوت کنم ُ نظراتی هم که میدم از ته ِ دلم نباشه ..  

16 آذر 1389 ساعت 11:45 PM

تصمیمات ِ مهم توی زندگی گرفتم .. که تا حدودی دارم عملیش میکنم .. 

امروز توی دفترچه یاداشتم ی برگه رو خط خطی کردم .. از تصمیمم نوشتم .. عملیش میکنم .. 

من از همه ی ادمای این دنیا مهم ترم .. و محتاج به گوشه ی چشمی .. من هرگز فرشته ی نجات افریده نشدم که هر کسی دردی داشت ارومش کنم .. نه .. من ... هیچی نیستم و باید اینو بفهمم همه زبون دارن و من زبون ادما نیستم ! 

13 آذر 1389 ساعت 9:54 PM

 

قدم زدن رو خیلی دوست دارم .. این روزا همش عادت دارم بی بهانه راه برم .. بزنم به کوچه و خیابون ُ واسه خودم شاد و شنگول راه برم و فکر کنم ! جدیدن خیلی بی قراری میکنم .. تنها چیزیم که ارومم میکنه نماز خونده !  دیروزم انقدی دلم میخواست برم تنهائی ی مسجد خوشکل .. همینجوری به ی مسجد بر خوردم و رفتم توش .. موقع اذان کلی گریه م اومد ! چندین سال بود مسجد نرفته بودم ..  

پیوست -: این روزا توی زندگیم بارون رو خیلی کم دارم .. زمین ِ خشک با سیل هم سیراب نمی شود ..   

11 آذر 1389 ساعت 7:25 PM

 

 

روزای متفاوت دارن حس میشن ..  

امروز با انرژی شروع شد .. و روز جالبی بود .. 

بعد از مدتها رفتم سر خاک ِ پدر جون .. اولش رفتیم قطعه ی شهدا .. سر خاک ِ برادر طنین ! همشون ی جوری نگاهم میکردن .. دعا خوندیم و کلی خوراکی خوردیم .. تیریپ پیک نیک  بعدشم در مورد بعضی از اون هائی که شهید شده بودن صحبت کردیم که گندمی تعریف میکرد ازشون .. یکیشون و در موردش صحبت کردیم که مفقوالاثر بوده و بعد هم وقتی پیدا شه جسمش دست نخورده بوده .. یعنی همه ی اجساد فسیل میشن اما این یکی کمی متفاوت بوده .. آقای پیراینده .. باغبونِ بهشت زهرا اومد ُ دید زیادی بیکاریم گفت ی سیدی هست که دانشجوها خیلی میرن سراغش .. تیریپ ِ ما هم قطعا دانشجو میزد  هی تعریف کرد هی منو گندم همدیگرو نگاه کردیم و قیافه هامونو کج و کوله میکردیم !! آخرش گفتیم خب پاشیم بریم ببینیم چه خبره .. سر راه رسیدیم به قبر آقای پیراینده  چقدر چسبید !! حس ِ خیلی خوبی داشتم .. رفتیم سر خاک ِ سید موسوی .. اونم جالب بود !  وای حسین فهمیده رو پیدا کردیم .. احمد پلارک رفتیم همون شهیدی که همیشه سنگ ِ قبرش بوی گلاب میاد .. دستامون بوی گلاب گرفته بود ! خیلی جالب بود !  بعدشم سر خاک ِ باباجون رفتیم .. الهی بمیرم ... کلی گلگی کردم از بچه هاش .. درد و دل کردم .. بعدشم رفتیم قطعه ی هنرمندان !!  خسرو شکیبائی .. نوذری .. فردین .. نیکو خردمند .. ابدی .. مادر ابدی چقدر زجه زد الهی بمیرم ..  خیلی از هنرمندا رو رفتیم و فاتحه خودندیم .. کمی هم استراحت کردیم و تقریبا ی 5 ساعتی توی بهشت ِ زهرا چرخیدیم واس خودمون ..  

به شهدای گمنام که رسیدیم .. بالای سر هر قبری فانوسی داشت .. خیلی خوشکل بود .. بعد از مدتها از ته ِ دل زجه زدم .. حیف هنوزم اشک دارم .. اما خیلی خوب بود ! خیلی ! 

 

ملت دودر میکنن میرن خبطای سنگین میکنن ... خونه خالی ُ و .. ما خبط میکنیم میریم موزه .. میریم بهشت ِ زهرا .. فک کن فقط .. مامان بابائی مدال ِ افتخار باید بدن بهمون   

 

پیوست -: گفتم ؟ که دیگه حتی به چشام هم اعتماد ندارم ؟ نگفتم ؟ 

 

6 آذر 1389 ساعت 00:20 AM

بروی ستاره ها می نشینم .. شب را لمس میکنم .. قطره های باران را میبوسم .. خدا را باز هم به آغوش میکشم ، میدوم .. گیسوانم را به باد می سپارم ، گل های لاله را دست میکشم ، امشب ، بادبادکم را هوا میکنم ! میدوم به راست و چپ ! گونه های خدا را میبوسم ، مست ِ هوای دلنشین ُ سبزه های با طراوت میشوم ، تاب بازی میکنم زمین و آسمان را از آن ِ خود میکنم ، و بر رنگین کمان ِ خداوندی سرسره بازی میکنم، بر روی زمین می ایستم ، دستانم را باز میکنم ، به آسمان ِ آبی نگاه میکنم ُ نفسی عمیــــــــــق میکشم  ، من امشب دوباره زنده می شوم .. جان میگیرم .. و بر آسمان ِ زندگیم حکم میکنم !  

 من ، امشب تمام ِ حسرت های زندگیم را پشت ِ پلک هایم پنهان میکنم ! : )  

 

* تولدم مبارک ! 

<<    2      3      4      5      6      7      8      9      10      11    >>