۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲! ۱۱۵ فیلم ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲!
مجموعه ای از جذاب ترین و پرفروشترین
فیلمهای روز دنیا!هر فیلم 135 تومان!
صد فیلم برتر شاهکار سینما
از هنرمندان بزرگی چون:آلپاچینو
آلن دولن ، مارلون براندو ،‌ آنتونی کوئین
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
22 شهریور 1390 ساعت 00:10 AM

این روزا تایم های بی کاریم ی کم زیاد شده ،  

اما ازونجائی که هنوز بیماریم خوب نشده ... تو خونه م و از در بیرون نمیرم .. این روزا بیکاریمو با کتابای رنگارنگ پُر میکنم که صرفا عاشقانه نیستن .. و من چون عاشقانه نیستن دوسشون داشتم ..  کتاب ، نت ، و !!!! و باید بگم که بعد از این و لحظه های قشنگی نهفته ن ! 

وقتائی که میخوام کتاب بخونم میرم حیاط .. ی خانوم گربه ِ 3 تا گربه به دنیا آورده .. که یکی از اون یکی خوشکل و بامزه تر .. بعله ، این روزای تنهائی و کسل کننده ی با با 3 تا بچه گربه که اسماشون ویکی ُ تدی ُ پدی می باشد رنگ ُ رو گرفته ... ویکی ی گربه ی سیاه ِ که موهای روشن توی بندش داره که این باعث شده پشمی باشه و ازون سیاه خالص ها نباشه .. این ویکی ِ ما کمی تنبل تشریف دارن و ضعیف ُ شکمو !! وقتی اون دو تای دیگه دارن دست و پاشون تمیز میکنن یا بعد از شیر خودشونو واسه مامانشون لوس میکنن ویکی هنوز داره شیر میخوره  پدی رو ولش کن شبیه مامانشه زیاد چشممو نگرفته  اما تِدی ِ عزیزم .. وای عاشقشم .. این تدی وقتی بزرگ شه کپی ِ گارفیلد میشه .. انقد که خوشگــــــــــــل ترو با مزه تر از گارفیلد ِ ! باهوش ، زرنگ ، و هشیار !! من عاشقشم .. میرم حیاط میشینم کتاب میخونم دو خط ... ی نیم ساعت بازی ِ اینا رو تماشا میکنم ..  

تنوع ِ بزرگی ِ توی زندگیم .. این روزا از خونه که نمیتونم بیام بیرون ، یعنی حالشو ندارم ، یعنی درد نمیذاره ... ی قوت ِ قلب ِ ... کم کم داشتم افسرده میشدم .. اما این توله گربه های خوشگل نذاشتن و من دوسشون دارم : )  

18 شهریور 1390 ساعت 5:25 PM

 این کتاب ِ ذهنمو مشغول کرده .. 

به بودن ِ خدا ... یا نبودن ِ خدا !! 

 

هر چی هست ... به این اعتقاد دارم که خدا هست !!  

ولی ی درگیری ِ  

 

چرا گاهی ما ادما دلمون میخواد خدا رو انکار کنیم ؟!

14 شهریور 1390 ساعت 6:53 PM

جدیدا به هر بلاگی که سر میزنی نوع ِ نگارشش تغییر کرده  

کمتر نگارش ِ ساده میبینی ... 

جدیدا همه از پیچیدگی خوششون اومده .. 

اون روزی رو میبینم که روزانه نویسی باز هم از پر بازدید ها بشه ... 

 

 

× دوتا امتحانی که دادم افتضاح بودن ... هر چند باز یکیشو استاد اومد سر جلسه کلی با هم گپ زدیم  و کر کر خندیدیم ُ اخرشم به خاطر برگم و خوب نوشتنم اسممو پرسید ُ اینا .. ولی خب خبر نداشت بفیشو چقدر داغوووون نوشتم  امتحان دومی هم یکی از افتضاح ترین امتحانای توی عمرم بود .. با اینکه خیلی زحمت کشیده بودم و خونده بودم !! اما تحلیلی بود و از جاهائی که گفته بود سوال نمیده ... : ( 5 نمیشم !!!  

شب با اینکه جنازم رسید خونه چون شبش 1 ساعت فقط خوابیده بودم ، رفتم عروسی  عروس داماد کوچولو بودن .. البته سنی ! بعدشم رفتیم تا 2 نصفه شب خیابون گردی و بزن برقص ... شوهر خواهری قول داد اگه برم برقصه ... اما نرقصید  اخرشم گفت نشد برقصیم ... اما دفه دیگه قول میدم باهم برقصیم  وای مرده بودم از دستش از خنده .. انقدر شیطنت کرد تو ماشین که نگوووو ... از کورس ماشین سواری گرفته برو تا تهش ..  

دیشب هر کی به ما رسید گفت ایشاا... عروسیت  اخراش دیگه کم اورده بودم ... گیر میدیناااا  

پدر شوهر خواهری میگفت من تو این عروسیا نرقصیدم .. ولی عروسی ِ تو میخوام برقصم ... همه جیغ میزدن .. سوت میزدن ... اخرش ازش قول گرفتن .. کلی کر کر خنده بود دیشب 

 

× کمی تلخم ... عصبیم .. گرفته م ... اینا امروز مامان بهم یاداوری کرد ... وقتی کلی میک اپ کرده بودم و گفت که بهت نمیاد ... گفت چهره ت اصن ی جوریه .. به خاطر میک آپت نی به خاطر خود ِ چهره ته !  

 

12 شهریور 1390 ساعت 02:35 AM

تازه ساعت 10 شب جو ِ درسم اومد  تا خود ِ 2 خوندم ! 

بدک نبود .. دیگه مخم داره سوت میکشه 

تازه فهمیدم اصل ِ رشته م چی هست !!!! 

دو تا امتحان اونم تخصصی ... خُب سخته ولی ازونجائی  

که اینجانب توانائیم بالاست میتوانیم .. 

گندمم جزو این میتوانیم ِ بودا .. فردا میاد مدعی میشه منم هستم  

بخوابم که فردا باید خوب بخونم 

 

پیوست -: مسیح ، عزیزم امیدوارم به سلامت بری و برگردی  خدا پشت ُ پناهت عزیزم  

پیوست پریم -: دلم دلتنگ ِ باران ست !   

11 شهریور 1390 ساعت 01:49 AM

امروز از صب اومدم درس بخونم .. 

دیدم دلم چای میخواد رفتم ی دوساعتی با مادری حرف زدیم .. 

اومدم نشستم پاش ...  

سوال پیش اومد زنگ زدم گندمی ی 3 ساعتی حرفیدیم بعدش ،

دیدم چقد اتاقم ریخت و پاشه ... پاشدم جمع کردم  

گفتم بشینم پاش ، تو آینه خودمو دیدم ... چندشم شد !! 

چقد هپَلی ... ایش .. گفتم برم حمام .. خلاصه 8 شب شد ُ 

بابا گفت مهمون داریم  3 صفحه خوندم .. دیدم حالیم نمیشه  

بساطمو همونجوری ول کردم نشستم پای تل به خواهری بگم خرید کنه ...  

بعدشم درو دیوار و تماشا کردم و فک کردم تا مهمونا اومدن ! 

 

پیوست -: از جیگری هام واسه خوش امد گوئی ممنونم ...  

پیوست پریم -: تُف به این دانشگاه با این برنامه ریزی ِ ترم ِ جدیدشون !  

 

9 شهریور 1390 ساعت 10:25 PM

۲۴ ساعت ِ نخوابیدم ، دارم دیـــوونه میشم ! 

مُسکن واسه سرماخوردگیم خورده بودم هر وخ اومدم بخوابم یکی ی حرکت ِ ناشایستی کرد که من از خواب بی خواب شم ... دیگه هم خوابم نبرد تا 8.30 صُب که اونم 10 بیدارم کردن که پاشو بریم مهمونی ، یعنی میخواستم پاشم خفشون کنم ... دهنمُ صاف کردن ! اونجا هم به خاطر فوت ِ مادر بزرگه عید اول و این حرفا بود هی مهمون میومد ... همه هم چشم به من دوخته بودن که پاشم پذیرائی کنم منم سوت میزدم :D ولی خُب کار ُ ازم کشیدن دیگه : ( ازونجا هم برفتیم خونه مادر شهربانو و دائی بزرگه خداروشکر خاله هارو جمع کرده بود رفته بودن گردش ! ریختشونو ندیدم .. ! از نبودن ِ اونا ی شربت ِ گیاهی واسه گلو دردم نصیبم شد ... سُرمه مال ِ خارج بود مادر شهربانو داد بهم گفت به منم بده گفتم نمیدم :D ولی بعدش نصف کردیم .. ولی سُرمه س هــــــــــــا !! میکشی جیگرت حال میاد .. بابائی خوشش اومده بود !!! تعریف میکردن جوجه که بودم کلی بزکم میکردن و اینا !! مادر شهربانو امسال حج 47 روزه دارن !!!! کلی هی گفت ُ من بغضی شدم ُ اینا کلی گفتم دعاها کن واسم و اون هـــی میگفت باشـــه :D خلاصه کـــه بگم جنازم اینجا افتاده .. ی جورائی متحرک !! بعـــله !  

 

8 شهریور 1390 ساعت 6:37 PM

چه بارونی اومــــد دیروز ..

ی امتحان ِ مزخرف داشتیم به اسم ِ " اندیشه های سیاسی در غرب ب "

14 تا نظریه پرداز بود که همش 6 تاشو درس داره بود ... ازین 14 تا

11 تاشو خوندم ... 3 تاشو نه ..

آقــــا برگه ی سوالا رو که داد دستم ... خشکم زد !

4 تا سوال داده بود هر کدوم 5 نمره ..

2 تا از سوالا از همون 3 تائی بود که نخونده بودم .. کلی ضایع شدم

منم کم نیاوردم ... دو تا سوال ِ اول رو هر چی تو جزوش خونده بودم و کمی هم کتاب رو قاطیش کردم نوشتم شد 4 برگه !! با ناراحتی ِ تمام اومدم بیرون

بچه ها و گندمی رو دیدم ... همشون باهم گفتن اون شکلی نباش هممون دو تاسوال جواب دادیم

خندم گرفته بود فک کن ... هیچ کدوممون اون 3 تا رو نخونده بودیم جز این پسرای خودشیرین ِ بی مزه !

از شانس هوای کرج 20 بود رفتیم با این سرماخوردگی کلی تو آلاچیق نشستیم و صفا کردی با گندمی .. بماند که چطوری گندمی خوشو رسوند به امتحان !!!!!!!

بعدشم که بابائیش مارو برد کرج گردی کردیم روزه خوری هم کردیم بعدم توی جاده مه اومده بود پائین ... اصن ی وضعی بود دیگه با ی بدبختی رسیدیم تهران

اولین ترم ِ تابستونی ُ این همه دردسر !


5 فروردین 1390 ساعت 11:16 PM

 

روز ِ آخر ست ، به 840 پُست فکر میکنم .. یک عمر است ..  

هر برگش لحظه های متفاوت ِ زندگی ِ یک تمشک را به نمایش گذاشت .. 

یک تمشک با آرزو های کوتاه ُ بلند .. 

میخواهم بروم .. ازین خاطرات دور شوم .. 

من عوض شدم .. و نیاز به تازه شدن دارم ! 

من ِ قبلی َم تمام شد .. اکنون نیم منی در کنار ِ نیم من ِ دیگرم هستم .. 

840 پُست حاصل ِ 34 ماه از بهترین دوران ِ زندگی َ م دوران دانشجوئیم که بسیار دوستش داشتم بود .. که خدایش بیامرزد : ) 

جدا می شوم از روز هائی که گذشت ..  

و تمامَ م می شود 840 پُست که به باد رفت ! 

 

 

1 فروردین 1390 ساعت 11:26 PM

 

نبودن ُ ندیدن رو ترجیح میدم .. به این نوع زندگی ها : ( 

 

1 فروردین 1390 ساعت 02:56 AM

تَق تَق تَق  

 

 

و اینچنین بود که نوروز ِ 90 وارد شد : ) 

 

 

29 اسفند 1389 ساعت 7:06 PM

 

دهه ی 80 که با فاک رفت .. 

90 بیــا ببینیم چند برگ از زندگیمون رو میتونیم + بنویسیم ! 

  

25 اسفند 1389 ساعت 10:21 PM

 

این روزا فکرشو گرفته دستش ُ هی باهاش وَر میره ، گاهی پیش ِ خودم میگم دیوونه نمیشه ؟ توی رویاهاش با خودش سیر میکنه ، پوزیسیون ِ خاصی رو میخواد طی کنه .. اما بیشتر به ی نوستالوژی شبیه ِ تا ی دنیای قشنگ  

  

<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>