نرم افزار تقویت امواج مغز نرم افزار تقویت امواج مغز
با داشتن حافظه قدرتمند و تمرکز بالا همه را مبهوت توانایی خود خواهید کرد!
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

حالم با ی چت گرفته شد !  

خدایا خسته شدم !
از همه ادمات با اخلاقاشون خسته شدم !
مگه من چی کار کردم که همه میخوان دلمو بسوزونن ؟! 

خدای من ؟! 

نگام کن ؟ همه دارن با اشکام نگاهم میکنن ! 

تو چرا منو نمیبینی ؟ 

دارم به مرز جنون میرسم !
چرا نمیبینی !  

منو از ادمات دور کن !!
میبینی که !! داغونم !! 

به کی بگم داغونم ! چطور بگم دیگه تحمل شکستن ندارم من خورد شدم ! 

بسه دیگه ؟! 

بسه !!!!!!
خدا جونم بسه ! 

دیوونم کردیننننننن ! 

 

2 خرداد 1389 ساعت 3:07 PM

 

فعلا وقت ندارم ! 

دارم به مغوله ی مهم ازدواج فکـــ ر میکنم !
عجیب حرفای خواهری ! شیوا ! گندمک !! روم تاثیر داشته ! 

دارم به ی بنده خدا فکر میکنم !
* آخه به چیش فکر کنم !؟ 

 

پیوست -: میشه در مورد ازدواج بهم کمک کنید ؟! 

چی خوبه ؟ چی بده ؟ کی خوبه ؟ الان وقتشه ؟ 

کمکم کنید !
من نمیدونم چی کار کنم به چی فکر کنم !  

حس میکنم زوده اما خواهرم سر این یدونه گیر داده ! 

 

پیوست پریم -: گندمک بانو امروز روز شیرینی بود ! بی بهانه خندیدیم !
بی بهانه اذیتت کردم ! خندیدم ! شاد بودیم باهم دیگه ! 

 

ی مسافرت یهوئی برام پیش اومده که شادم !! فالم درست درومده  

 

20 اردیبهشت 1389 ساعت 10:01 PM

 

باد می وزد , هوا طوفانی 

پدر را ب چای ُ بیسکوئیت دعوت میکنم ! 

می روم لب ِ پنجره 

کاش مـــ اه قرص بود امشب  

تا باهم چای می نوشیدیم !  

 

 

 

17 اردیبهشت 1389 ساعت 9:43 PM

با صدای تیک تیک دو ساعته ی ی ساعت که نمیدونم کجا بود ٬ غرولند های ی پیر مرد که همسایه بغلی بود ٬ صدای همراه پدر که جواب نمیداد ٬ و تمام صدای های مزخرفی که تونست منو بی خواب کنه از خواب به زور بیدار شدم ! 

 

ساعت ۸.۱۲ دقیقه ! / ۱۶ اردی بهشت ! 

 

16 اردیبهشت 1389 ساعت 09:12 AM

هیچ مردی برام ارزش نداره !
امروز چیزائی شنیدم و تو عمرم دیدم !!
که از همتون متنفرم  

وقتی سگ محل میشید تازه حالیتون میشه دنیا دست کیه !! نه ؟  

 

15 اردیبهشت 1389 ساعت 9:05 PM

  

 


واقعا چه کسی و چرا و چطور و چگونه مجسمه‌های شهر را می‌دزدد ؟!!!
با این‌که کسی از بنده درباره عوامل سرقت مجسمه‌های تهران سوالی نپرسیده اما چون بر خودم تکلیف دونستم، چند فرضیه دارم که برای تنویر افکار عمومی و کمک به حل بحران مجسمه دزدی در پایتخت ارائه می‌کنم.
 


فرضیه اول (دیگی که واسه من نجوشه ...) : احتمالن سرقت مجسمه‌ها کار کسیه که فک می‌کنه مجسمه اونو هم باید می‌ساختن و تو یه میدونی یا خیابونی یا دیگه آخر آخرش ته یه کوچه‌ای نصب می‌کردن و حالا که نساختن و نکردن، مجسمه‌های باقی آدمای معروف رو می‌دزده و می‌بره چال می‌کنه و با این روش انتقام می‌گیره.

فرضیه دوم (کار کار انگلیساست) : احتمال داره با توجه به جنس اکثر این مجسمه‌ها که برنزیه، سرقت اونا کار استعمار پیر باشه. یعنی مثلن انگلیسیا که برای تولید مدالای برنز المپیک ۲۰۱۲ لندن دچار فقر برنز شدن، عوامل خودشون در ایران رو فعال کردن که راه بیفتن هرچی مجسمه برنزی دیدن بکنن و بفرستن لندن که ازشون مدال‌های برنز المپیک بعدی رو بسازه و بندازه گردن بپچه‌های مردم. 

فرضیه سوم (کرم برنزه) : احتمالن کار کسیه که به شدت برنز لازمه و اینا رو می‌‌بره و آب می‌کنه و برنزشونو می‌زنه به یه زخمی، مثلن کرم می‌کنه دم استرخای تهرون می‌فروشه به عنوان کرم برنزه. حالا نمی‌دونم واقعا کرم برنزه رو از برنز می‌گیرن یا پس از چی می‌گیرن.


فرضیه چارم (مسکن مهر) : یا این که سرقت مجسمه‌ها کار یه تعداد آدمیه که اساسن با مجسمه مشکل دارن و ضرورتی براش نمی‌بینن و می‌گن چه کاریه، اینا رو از جا در میاریم می‌بریم که دولت از زمینش استفاده کنه مثلن طرح مسکن مهر رو توش اجرا کنه، خونه بسازه واسه مردم.

فرضیه پنجم  (نکته انحرافی) : شایدم یه بابایی با یکی از این بنده خداها مثلن ستارخان یا شریعتی یا دکتر معین خصومت شخصی داشته و چشم نداشته مجسمه‌اش رو ببینه وسط شهر. احتمالن مسیر سر کار یارو هم از کنار مجسمه اون بابا رد می‌شده دیگه هر روز صب حرص می‌خورده حسابی. خلاصه اومده کنده برده. بعد واسه این‌که رد گم کنه و پلیس دنبال انگیزه شخصی نگرده، قبل و بعدش یه هفت هشت ده‌تا مجسمه دیگه رو هم کنده و برده و البته بنده امیدوارم در صورت صحت این سناریو این دوست عزیز حواسش باشه که تا الان دیگه به اندازه کافی رد رو گم کرده و نیازی به کندن مجسمه فردوسی نیست.

فرضیه ششم (کوچ اجباری) : البته ممکنه خنده‌دار باشه ولی این احتمال هم هست که این یک کوچ اجباری باشه. یعنی این مجسمه‌ها با اراده خودشون و در یک حرکت صنفی دسته جمعی (مثل خودکشی نهنگ‌ها) کوچ کرده باشن. دلایل زیادی هم می‌تونن داشته باشن. آلودگی هوا، صحنه‌های دلخراشی که در ماه‌های اخیر در برابر چشمشون اتفاق افتاده، نوشتن یادگاری بر اجزاء صورت و بدن، بی‌توجهی ملت به حضورشون، ترس از احتمال دستگیری وسط این بلبشو و دلایل زیادی که هرکدومش به تنهایی برای کوچ صد تا مجسمه کافیه.

فرضیه هفتم (جانمایی) : حتی اگر بخوایم کمی خوشبین باشیم، اینایی که مجسمه‌ها رو بردن خودشون می‌یارن. احتمال داره یه نمایشگاهی چیزی داشتن، آثار ارسالی کم بوده به صورت امانی اینا رو برده باشن. یا ممکنه این گروهی که این کار رو می‌کنن اصلن خودشون هنرمند باشن اما نسبت به جانمایی این مجسمه‌ها اعتراض دارن و خودشون اینا رو برگردونن اما جاهاشون رو عوض کنن. بالاخره اینم یه نظریه.

حالا البته اینا فرضیه‌هایی بود که توی این صبح بهاری به ذهن من می‌رسید، ممکنه فرضیه های دیگه‌ای هم باشه که الان من یادم نیست. اما به هر حال من از همین تریبون نسبت به دزدیده شدن باقی مجسمه‌ها، مثل اون آقا نیزه داره توی میدون حر و اون اژدهای بغل دستشون، آقای ابوالقاسم فردوسی و کتابشون، مجسمه میدون آزادی، اون مامانه با بچه‌اش تو میدون محسنی و باقی عزیزان هشدار می‌دم و خودمم الان دارم می‌رم که آخرین عکسم رو هم با میدون آزادی بگیرم.

 

من ~>  

 


14 اردیبهشت 1389 ساعت 2:14 PM

گـــُ ه ترین روز زندگیم همینه !!
آمار بلاخره رسید ! 

  

 

13 اردیبهشت 1389 ساعت 9:02 PM

عجیب این هفته دکترا به من علاقه دارن !! 

مامان مریض بود نرسیده بردمش دکتر ! 

الان برگشتم !! 

 

12 اردیبهشت 1389 ساعت 9:04 PM

امروزم شغل شریف بی کاری رو طی می کشیم  

دوباره از فرط بی کاری پاشدیم اومدیم کافی نت اینجا شکل گرفت  

اینجا یعنی من ُ تنهائی هام که مال ِ ی گل ِ گندم ِ !!‌ 

بعد کلی سعی نمودیم شاد باشیم بیشتر خسته شدیم ! 

دیگه دهنمون صاف شده به قول گندم بانو خرامان میخوایم بریم یونی !
خواب موندم ۱۰ دقیقه ای حاظر شدم اومدم یونی بعد از کلی الافی  

رو برد دیدیم استاد نمیاد  

حال نمیکنم دیگه با استاده اینجروی ! 

اومدیم سواستفاده ! 

 

12 اردیبهشت 1389 ساعت 1:41 PM

 

دیشب بعد از کلی غُر زدن به خدا از این روزا و آبغوره  

گیری خوابم برد ! 

ی جا توی خونه اطراق کردم !! عینهو این بچه یتیما !! دور از جونم  

یگوشه میشینم هی باباهه دلش برام بسوزه !!! 

وسایل هیچی اینجا ندارم !! فکــــ ر کن ؟! 

الانم باید کلی تو اینترنت ول بچرخم !! 

تنها چیزی که ددی بهش فکر کرد پی سی بود که این بچه کلی کار داره با این پی سی !! 

باز جای تقدیر داره که ددی به این فکر کرد !  

هنوز عقده هام خالی نشده !! 

بازم غُرغُرانه دلم میخواد ! 

 

پیوست -: دیروز تولد شهابی بود تولدت مبارک مادر !! 

  

11 اردیبهشت 1389 ساعت 10:49 AM

 

چرا همه چی پشت ِ سر هم ؟ 

چرا توی زندگی ِ من همه ی ناراحتی ها باهم پیش میاد ؟! 

چرا الآن ؟ 

من عـــــ اشق ِ اتاق ِ آبی َم بودم  

چطور خدا جون میتونی این کارا رو با من بکنی ؟!  

بلاخره روز خداحافظی با اتاق ِ آبی َم رسید ! 

مثل همون خداحافظی که با آنی کردم ! 

مثل قلبی که زخمی شد ! 

قلبی که جریحه دار شد ! 

مثل قلبی که هر روز جریحه دارتر میشه  

این روزا به من چی میگذره خدای من ؟! 

فقط تو میدونی !  

از آدما بدم میاد ! همشون خودخواهن !! خودخواه !! 

دیگه هیچی دوست ندارم ! 

ی زمانی خواستم بفهمم دوست داشتن چیه ؟! 

اما دوست داشتن رو دوست ندارم ! 

چون هر چی خواستم مال ِ خودم باشه . . ازم گرفتی ! 

اتاق ِ آبی َم 

روزهائی در تو سپری شد !! که بسیار دل انگیز بود !! 

شاید هیچ وقت ِ دیگر اتاقی به زیبائی تو نداشته باشم ! 

اما تو دنجکده ی من بودی ُ خواهی ماند !  

خنده هام ٬ اشک هام ُ هر چه بودو نبود ! از آن ِ تو بود ! 

 

 

* دشب گوشی بابائی رو دزدیدن ! امروز فهمیدیم ! کلی هم خندیدیم !  قبل از اینکه بفهمم باید اتاقمو فراموش کنم ! 

  

10 اردیبهشت 1389 ساعت 2:21 PM
<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>