بازم قهوه ... ازون قهوه های تعریفی
بد نبود .. اما هر چی بود باعث شد من شنبه رو خوب اغاز کنم
روز خوبی بود ... خسته کننده شده بود اما .. میتونم بگم انرژیم هنوزم باقی ِ
کاش همیشه تا این حد امیدوار بودم به اینده و زندگیم ..
کاش ی گوی بزرگ داشتم و روزامو میدیدم و واسه شون تلاش بی نهایت تر میکردم . . .
نمیدونم من گوی میخوام که اینده رو ببینم .. اِه ..
اصن میخوام ازون بچه های سرتق و پروو باشم که پا میکوبن و تا اون چیزی که میخوان و نگیرن ول نکنن
سرماخوردگی دیوونم کرده .. انقده دلم میخواد خودمو لوس کنم ... نازکشم نداریم والا :D
وقتی هم که اومدم خونه مامان سوتی میداد منو ددی کر کر میخندیدیم .. اخرش ی پست چشمی نازک کرد ناسزای گفت و منم به ددی گفتم و کر کر باز خندیدیم .. اولین بار بود مامان بهم ازین حرفا میزد اما اصن ناراحت نشدم .. چون همه چی به شوخی و خنده بود .. نمیدونم !! خانوم رفته سفر اومده هممونو مریض کرده بعد به ما میگه چقد نازک نارنجی هستین و .....
کاش خوب تموم شه ماجرا ..


