درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1 مهر 1389 ساعت 11:48 PM


کوچیک تر که بودم خانوم تپلی و دوستاش با هم جمع شده بودن ۸ سال پیشا سرپرستی ی بچه رو به اسم آتوسا به عهده گرفته بودن ! انقدر دوست داشتم ی روزی که توانائیم برسه منم این کارو بکنم ! این روزا حس میکنم نزدیکم بهش !! گندم بانو ریا نشه این کارو کرده !! از همون روز من شدم خاله ی رضا کوچولو !! از همون روز که گندم تعریف میکرد منم عاشقش شدم ! ی حسی تو دلم همش می گفت رضا کوچولو باید بره امسال مدرسه ! از همون روزای اول به مامان ِ رضا کوچولو قول دادم منم خاله ی خوبی باشم و توی سرپرستی کمک کنم ! اخه میدونید که دخل و خرج دانشجو جماعت ِ و کلا ته ِ گونیش سوراخه ! نرسیده خرج شده رفته برا همین امروز با تمام شوق و ذوقم رفتم واسه رضا کوچولوی خاله لوازم تحریر خریدم ! همون چیزائی که دوست داشتم و خودم استفاده میکردم ! شاید قشنگ ترش !! دلم میخواست خیلی چیزای دیگه بخرم اما خب گندم بانو هم کلی خودش ذوق داره دیگه نمیشد ! ترجیح دادم دفه های بعد ! خیلی دلم میخواد رضا کوچولو از نزدیک ببینم ! خدا جونم قلب این کوچولوها رو دریاب ! « تمشکی نوشت بود

خلاصه که امروز کلی شوق ِ این کارو داشتم و کلی خریدای دیگه هم کردم و مثل شکلات و اینا که همش میگفتم کاش میشد ازینا هم براش بگیرم ! نمیدونم میشه یا نه !!


× این روزا سیستم بدنم زیاد خوب نیست ٬ امیدوارم با این تحولات ِ جدید قلبم هم خوب بشه !


× ی سری استادا اضافه شدن ! امشب از خوشحالی پای تل با گندمک کلی جیغ جیغ کردیم !! بازم خوشحالم ! خدا جون حال دادی « اضافه نوشت


پیوست -:


ای دوستـــ پــریشــان و پریشانـــم کن

                مستــم کن و محــوم کن و حیــرانم کن

یکــ شعله ز جلـــوه های شور انگیزتــــ ٬

                بــر من زن و کـــوه و آتـش افشانــم کن .



1 مهر 1389 ساعت 01:31 AM


عروسی بودم ! وای دیوونه شدم ! ارکستر ِ ای ایران میخوند و کلی با خودش حال میکرد !کم مونده بود وسط مجلس بگه دستا بالا !! همه با هم دعای فرج میخونیم ! نه اینکه کلا خانواده ی عروس و دوماد اهلش اسلام و . . . . بودن !! اصن داشت بهشون حال میداد ! تیریپ این مجلسای امام زمانی دیدی ؟! ی بلند گو هم داده بودن دستش ُ به خیال اینکه صداش از ته ِ چاه در میاد عربده میزد تو گوش ِ ملت !! اینجانب اگر رو دست ِ خانواده موندم بدونید به خاطر ِ گوشام بود که دیگه الان نمی شنوه !! وای ی تیکه عباس قادری رفت و برگشت !!! من که مرده بودم از خنده ! فک کن ٬ با دامن مینی ژوپم اون وسط ترکی و کردی ُ عباس قادری و ی سری قدیمیا قر میدادم !! با اون پاشنه ها یکی از همسایه ها که سنش بالاس می گفت وای ی ی ی این آهنگا چیه آخه رپ بزن ! سوسن خانومی چیزی بزن جیگرشو !! عروس دومادم نه اینگه انتهای رقص بودن !! اون وسط فقط شاباش جمع کردن ! ۳ تا خواستگار برام اومد تو مجلس ! مامی هی می پیچوند ! دیگه کلی با مرجان و آرزو و آزاده و سعیده اون وسط بودیم و کلی عکس انداختیم ُ خندیدیم ُ . . اومدیم خونه !! شب بدی نبود ! خسته م ! فقط 



30 شهریور 1389 ساعت 10:10 PM

می روم ب ِ مدرسه


تو این مدت که مامی حالش از همیشه بدتــــره !! بنده هم اُسکل تر از همیشه شدم و مثل دیوونه ها ی ِ کارائی میکنم که بعدش کلی شرمنده میشم و می خندم !!   دیروز مامی منو بُرد خرید !! نه اینکه من به زور ببرمش نه خیر مامی منو بُرد ! وای چند سالی میشه اینجوری انقد کلی خرید نکرده بودم ُ همیشه میرفتم بیرون ی ِ چیزی می خریدم ! دیشب انقدر خرید کرده بودم که دیگه توان نداشتم و کیف دستیمو دادم مامی آورد ُ بنده خرید ها رو !! کیف ُ کفش ُ شال ُ ازین روسریا که بچه مدرسه ایا مجبورن سرشون کنن !! ُ اسمش یادم نیست گیر نده ! دیگه ؟! تولد پدری بود ُ واسش لباس خریدم !! خیلی خوشکل رنگ ِ آبی که خیلی دوسی داره دیگه مامی منو بستنی مهمون کردو پارک نشینی ُ سوار شدیم اومدیم !! سوار ِ اُلاخمون بعدش هم اومدیم دیدیم برقا نیست !! الهی بمیـــرم تولد بابائی برق نداشت ! ولی خانوم تپلی اینا که اومدن با کیک !! فشفشه و کلی شمع روشن کردیم خونه عالی شده بود ! پدری انقدی ذوق کرد !! ~> ماه ِ پیش همین موقع یهو گفت امروز ۳۰ شهریور بود ُ شماها تولد ِ منو یادتون رفت  همه شکه نگاش کردیم یهو من جیغ جیغ کنون گفتــــــــــــــم ۳۰ مرداده الآن !!!  بابائی شکه شد ُ دید سوتی داده !! خندید کلی !! ولی دیشب کودک درونش فوران کرده بود ی ِ کارائی می کرد همه کپ زده نگاش میکردن و منم کیف میکردم و به خودم می بالیدم که این بابائی عُمره منه 

کل خونه رو شمع روشن میکرد و روی میز و درو دیوار و همه جا !! منو خانوم تپلی هم هی جیغ جیغ که جاش میمونه نکـــــــــــــــــن !!!!!!!!!!!! بعدشم اداره برق ملت و خواب کرد و برق نیومد


× سرما خوردم به شکل ناجوری و کلیه ُ کمر جای بیهوشی ُ پا و اینا همش درد میکنه و من بازم فعالیت به سزام رو دارم فعلا ی سری چیزای ظاهری خوبه !! اما نگران مامی هستم که حالش هر روز داره بدتر میشه !

امروز با هم رفتیم خونه دوستش ُ کمی آب و هواش عوض شد !!

× این روزا پایه ی مامی شدم و تا میگه بریم فلان جا میگم ؟!؟!؟!؟!؟ بریـــــــــــــــم !!

در صورتی من هیچ جا با مامی نمی رفتم و آبمون تو ی ِ جوب نمی رفت !


× امروز با شاتوتی خوب حرف زدم و پر انرژی !! خب تغییرات لازمه ! مجبورم


پیوست -: دغدغه هایم را روی برگ ِ سبزی می نویسم ُ می سپارم دست ِ آب !!


پیوست پریم -: ببخشید انقد شکلک گذاشتم ! اما دلم برای ی ِ عمـــر حرف زدن تنگ شده !! دارم خفه میشم !



29 شهریور 1389 ساعت 5:51 PM

 چند تا بازی دعوت شدم ! از طرف گندم و لیلا


۱-دلیل انتخاب اسم وبلاگ؟  

متفاوت بودن


۲-دلیل انتخاب اسم مستعار؟   

سکرت بودن


۳-پنج وبلاگی که میخونم؟  

وبلاگ زیاد میخونم !!

اما چه لیتک شده باشم چه لینک نشده باشم ! بلاگ هائی که نوشته هاشونو دوست دارم لینک کردم ! یا دوستای صمیمی م هستن یا غریبه . . و من رو شاید حتی نشناسن !!


۴-پستی که همه ی عقایدم توش نوشته شده باشه؟  

سوال بعدی . .

۵-مشکلی که با بچه های وب حل کردی؟   

مدتی که خیلی عصبی بودم و لیلا و مینا (پاشنه بلند) و گندم خیلی کمکم کردن !

۶-پنج نفری رو که باید دعوت کنم:

چند نفرو که فکر میکنم بازی کنن رو دعوت میکنم !!

لیلا ، مینا ، مژی جون ، smile to me ، ابر بهار



و بازی بعدی

بازی به این صورت ِ کــه هر کس نزدیک پاییز یه آهنگ یا عکسی که باهاش خاطره داره رو بذاره اینجا....


یادش به خیر کل یونی رو با گندم قدم می زدیم و این اهنگارو گوش میکردیم سال ِ پیش !!


یکی همه چی ارومه ی حمید طالب زاده ، و زندگی تو عاشقی باتو هواتو از بنیامین


من هم پنج نفر رو دعوت میکنم یکی

گندم ، دختر نارنج و ترنج ، سوفی و زندگیش ، پسر آریائی ، میس اومممم


و همه لینکام دعوت به این بازی هستن ! راستش اونائی که فکر میکردم بازی میکنن رو نام بردم ! وگرنه همتونو دوست دارم بازی کنین



28 شهریور 1389 ساعت 11:43 PM

خیلی وقته روز نوشت نداشتم

تا اونجائی از روزام نوشتـــم که روزام پُر از استرس و تمشکی از این رو به اون رو شده بود !

میدونی گاهی وقتا شرایط زندگی که داره تغییر میکنه ! تورو از اهدافت که دور میکنه ! تو کلافه میشی و لج باز !! . . و من اون روزا با خودمم لج میکردم ! اما کمتر از یک هفته س که دارم فکر میکنم ! به زندگی و آینده ! خب من هیچ وقت فکر نمیکردم به این زودی بخوام به ازدواج فکر کنم ! هر موردی پیش میومد سرکارش می زاشتم و مسخره می کردم ! اما زندگی بدجور زد پس ِ کلمو گفت بشین هر چی میگم میگی چشم نشستم ! بگو مگو زیاد بود من میگفتم شاید بهتر از این بیاد ! من پول نمیخوام عشق میخوام . . . با عشق نشونم داد . . . که چ ِ آدمائی حتی با پولشون خواستن آزادی مو ازم بگیرن ! که چ ِ آدمائی منو میخواستن محکوم به سرکوب کردن از خوشیم کنن ! و خیلی چیزای دیگه که نیازی نیست بگم ! ی روز ددی نشست باهام حرف زد ! گفت من و همه ی ما میدونیم تو نمی تونی بری تو قفس . . . حجابت ُ زیاد کنی ُ از خیلی چیزای دیگه که داشتی بگذری ! اینائی که اومدن از نظر مالی در یک سطح هستن ! این موردائی که ما میگیم خوبن !! همشون شغلای خوب ! درامد های بالا و خونه و ماشین و . . . دارن !! جز یکی شون ! از نظر اخلاق ببین با کدومشون سازت کوکه !! خب منم رفتم با اونی که وضع مالی و شغلی ش مشخص نبود حرف زدم ! از من توقع داشت منم کار کنم ُ خرجی ِ خونه بدم ! راستش بهم بر خورد ! خیلی ! زدمش کنار ! چند تای دیگه موندن که اونام به دلایلی رد شدن و . . . . فعلا یکی مونده !


این روزا تمشکی حسای متفاوتی داره ! نمیگم بله رو گفتم نه ! اما با خودم کنار اومدم ! روزای بهتری رو دارم سپری می کنم ! دیگه از اون تمشکی عصبی و پرخاشگر فعلا خبری نیست ! و تمشکی خوشحاله !

تمشکی خوشحال ِ ترم ِ جدید داره شروع میشه و دوباره دغدغه های قشنگ ِ زندگیش شروع میشن !

تمشکی برای شیوا که جمعه عقدشه ارزوی بهترین ها رو داره !

تمشکی برای طنین !! آرزوی ...... ( !!!! ) همونائی که به خداش گفته

و تمشکی  برای گندمک هم ، یک گوش ِ شکسته را آرزومند ست !!


26 شهریور 1389 ساعت 6:27 PM

صدای پای پائیز را از چند فرسخی می توان حس کرد 

و نوای ِ بـــاران ِ مادر را 



25 شهریور 1389 ساعت 9:52 PM


خود را میچسبانی که بگوئی ،

دوستم داری ؟!

نه جانـــم ، با یک تمشک ِ نفهم روب ِ رو هستی !

آری !

از همان بی رگ های له شده . .


24 شهریور 1389 ساعت 4:08 PM


کاش من هم سیب زمینی بودم با پنیر . .

بی رگ و خوش طعم !


22 شهریور 1389 ساعت 01:05 AM

انتخابات آغاز شد و تا روز ِ سه شنبه ادامه دارد !!


صندوق آراء در وب گپ



* نمیدونم چرا اما وب گپ خیلی شلوغه و فعلا نمیشه نظر گذاشت انگار ! ببخشید دوستام !


21 شهریور 1389 ساعت 9:04 PM

این روزا بحث ِ داغ انتخابات ِ وبلاگی ِ و ی ولوله ای توی بلاگشتان افتاده که نگو و نپرس !!

دیدم الهی بمیرم خونه ی تمشکی من سوت  ُ کوره کلی ناراحت شدم

خب اینجانب بانو تمشکی در قسمت روزانه نویس ها در کنار ۴ وبلاگ ِ دیگه انتخاب شدم که دوستان ِ عزیزم زحمتش رو کشیدن و انتخاب کردن ! توی روزانه نویس ها یک نفر از این ۵ نفر برگزیده میشه که از ساعت ۲۴ دوشنبه یعنی امشب رای گیری آغاز میشه !! که امیدوارم به مدد ِ دوستای گلم بتونم بالاترین رای و رقیب ِ سرسخت ِ وحید ( وب گپ ِ عزیزم ) باشم


اینجانب هرچند دیر شده اما تیلیغاتم رو شروع میکنم


خودتون که میدونید ؟! یه تمشکی که بیشتر توی وبلاگستانتون ندارید !! که نوشته هاشم به گفته ی خودتون خوبه و بدک نمی نویسه !!

تمشکی منتظر اراء پر بهای شما می باشد !!

وعده ی ما امشب ساعت ۲۴ !!

منتظر حضور پر مهرتان هستم

از خواننده های خاموش و روشن م درخواست میکنم که نظر واقعیتون رو در مورد بلاگم بیان کنید و اگر مستحق ِ برترین در روزانه نویس ها هستم بهم رای بدین !!


میروم به بلاگ ِ رقیبانم سر بزنم


نوشته ی تارای عزیزم -: 

وحید، نویسنده‌ی وبلاگ وب‌گپ، یه انتخابات به راه انداخته و من رو هم به عنوان برترین وبلاگ‌نویس فصل [شماره‌ی یک لیست] کاندید کرده. انتخاباتش از دوشنبه شروع می‌شه و هرکس رای می‌ده، باید ایمیل یا آدرس وبلاگش رو بذاره. اگر شما هم فکر می‌کنید نوشته‌ها و وبلاگ من، جزء بهترین وبلاگ‌ها هست، اینجا [کلیک] کنید و رای خود رو در صندوق ِ کامنتدونی وبلاگ وب‌گپ بریزید!!


6 شهریور 1389 ساعت 6:52 PM

 

تمام پام داره می لرزه . . دستم  . .  

یخ کردم . .  

پا درد که داشتم . . . الان دیگه نمیتونم راه برم ! 

از خونه خواهری که داشتم میومدم  

به صورت ناجوانمردانه ای . . . . . . . .  

ی موتوری . . . . . . . . .  

حالم اصلا خوب نیست ! 

پام داره اذیتم میکنه ! 

هنوزم لرزش دارم ! 

 

5 شهریور 1389 ساعت 4:24 PM

 

عینکی بر چشمانمان بزنیم تا شفاف تر ببینیـــــم . .  

خودتان را برای پستی به بلندای روز های گرم و چندش آور تابستانی آمــــاده کنید !! 

نمیدانم تا کی را برایتان تعریف کردم !! اما این را می دانم که روز هائی بس شلوغ را پشت ِ سر گذاشتم همــــــــــراه با دلهره ُ استـــــــــرس ُ با اشک هائی به بلندای آسمان ِ آبی !!
این روز ها تمام ِ دل خوشیم ابروانم بود که وقتی جلوی آینه می رفتم !! تنها ابروان ِ کمانم نمایانگر زیبائی بود !! 

صورتی پر از جوش و لک !! و همچنین لاغر ُ نحیف که توجه همه را جلب می کرد !! 

این روز ها گذشت !! امید ِ مان این ست که دیگر تکرار نشود !! تا همین جایش هم کم نیاوردیم !! توانائیمان بالا بود ولا غیر !!  

روزی کـــ ه برای انتخاب واحد به یونی رفته بودم !! داوی جان برزگ ِ خاندان تشریف فرما می شوند منزل ُ برای مادر ُ پدر تحریف می کنند که چه دست گل هائی دارند ! به به !! نه یکی دو تا !!!! حسام و احسان َش فلان ُ بهمان !! چرا تمشک ِ گلمان را به غریبه بدهیم ؟! اینجا برای اینجانب سوء تفاهم شد که ای بابا بنده کـــ ه نمی توانم زن ِ دوتا برادر بشوم خُب سخت است !! 

کلا از توانائیَم بر نمی آید ! مردم چ ِ توقعاتی دارند ها  

که در همانجا پدر گرامیم که الهی قربانش بشوم !!!! دهان ِ بنده ی خدا را گل مالید و رفت پی کارش !! مردم فکر میکنند ما نمی فهمیم پسرشان هیچ ند و پوچ ! حرف هم که همه میدانیم باد ِ هواس !! بعد از آن مورد !! از بروبچز های یونی ! یک بنده ی خدا ئی به بهانه ی جزوه ی پریچهر جون !! تماس گرفت ُ بحص را به عشق خدائی ُ عشق ِ به یک مرد کشاند ! خب ما هم که کم نمی آوریم پیچوندیمشان ُ غرض از مزاحمت کردند که بعلــــــــــــــــــــــه !! یک دل نه صد دل عاشخ شدند !!  ما هم که داغان !! گفتیم باشد با منزل (دیدید کلاس میگذارند بعضی ها ؟ با منزل صحبت کنم ؟) صحبت کنیم !! از آنجائی که این مورد ۸ سالی از اینجانب بزرگتر بود ! شغلی بسیار خوب !! مادرشان فوت کرده بود ! پسری شوخ ُ مودب !! (ادبش را مخصوص از گندم بپرسید ) خانواده تماما مشهد زندگی می کردند ! خانه ماشین ! و . . . . در تهران مستقل زندگی می کند لیسانسش را هم از رسته ی خودمان سیاست اخیرا می گیرد !! تمام ! خب از دور کیس مناسبی بود !! اما خب ایراداتی وارد می شود که نگویم بهتر است ! ما همیشه خوب ِ دیگران را می گوئیم   دیگر قرار بود تماس بگیرم بهشان که هنوز نگرفتم !! ولی خانواده عزیز دردانه ی خود را که هفت ساله مراد است ُ ته تغــــــــــاری می باشد !! و اکنون آنچنان وابسته ش هستند که می گویند از لحاظ عاطفی آمادگی ش را نداریم  به شهر دور نمی دهند ! میخواهد شاه انگلیس باشد نمی دهیم !! کلی هم قربان صدقه م رفتند !! 

دیشب هم حاج آقا و خانواده آمدند منزلمان !! راس ۱۰ !! چشمتان روز بد نبیند !! این بنده ی خدا فکش سرویس شد !!! نمیدانم !! بنده که کف کرده بودم !!! هیچ نخوردم و حرفی جز مرسی نمی خورم نزدم !! اما دیگر اخرش که ساعت ۱ بود که خداحافظی کردند بنده صدایم از ته چاه در آمد که بگویم خدا نگهدار !!! بگویم اینقد که تی وی برفک زد !! گلویمان نمی کشید که دیگر فک بزنیم ُ اینها !! دو تا تیکه هم بارمان کردند ُ خلاص !! ولی آنچنان استــــرسی بهمان وارد آمد که وقتی آمدند پایمان روی زمین نبود !! عینهو چی می لزرید !!! بنده هم کم نزاشتم بین پدر و شوهر خواهر نشستم ُ خودم را قایم کردم !! عروسشان دارم دوست می داشتیم !! خیلی زیبا و نازنین بود !! آخـــــــــــی !!همین دیگر عروسشان مال ِ من بشود کـــ ه همه چی حل است !!! به همه هم گفتیم ُ انگ ِ لِزبی را بهمان بستند !! ما که ناراحت نشدیم !! به هر حال . . . یک شب هم رفتیم منزل پرپری (خاله کوچیکه ) کلی خوراکی های خوشمزه درست کرده بودند که بنده کیف کردم !! ملودی ( مولودی ) هم داشتند به عنوان نذری !! که بنده یک سارافن ِ نارانجی ِ ناز پوشیدمو ساغری یک عدد گله سر بهمان هدیه داد ُ همان را برای شادیش به سر زدیمو !! گیسوانمان را از این جا تا همان جا ها ولو کردیم ُ این بچه هی مارا اذیت میکرد ! و پُز ِ موهای دختر خاله ش را به ملت می داد ُ فخر می فروخت !! از همان ابتدا هم که رفتیم عینهو چیـــــــــــــز چسبید به ما و ول نکرد !! جمعه ش هم لواسان بودیم ُ کلی با دختر عمو ها و عروس عموی نا تنی مان گشتیم ُ پسر عمویمان را با حالش در قوطی گنجاندیم !! راستی یک شب هم منزل عموی بزرگمان بودیم !! ای بدک نبود خوش گذشت !! دختر عمو ها برایمان دست گرفته بودند ُ هی می گفتند آدم باید با ایمان باشه !! به هر حال جنبه های متفاوتی داشت که من جنس ِ پلیدشان را میدانم  یک روز هم شکست ِ قلبی داشتیم ُ با اشک ُ ناله پرواز کردیم سمت خانه که نزدیک بود ۴ بار تصادف کنیم که راننده ی مذکور کلی مارا مورد خطاب و ناسزا بارمان کرد ُ آمدیم !! در پارک جلوی چشم ملتی شریف اشک ریختیم ُ مشکلمان در انتها حل شد ُ آخرش وقتی به منزل رسیدیم !! مادر تلفن ب دست می گفت خواهرت نگرانت شده می گوید ۱ ساعت پیش راه افتادی !! کجائی هر چه می گویم شاید دوستی دیده خریدی کرده و . . . می گوید نوچ !! فوضول دیدی ؟ خواهر منو بیا ببین !!  هفته ای پر خاطره و کذائی بلاخره سپری شد !!  

دیشب هم آمده بودند بله برون کنند که با پدر جلویشان ایستادیم . . . و نزاشتیم !! قرار شد پسرک با پدر سفری یک روزه داشته باشند !! ببینیم چه میشود !! از پدر به خاطر قولی که ازش گرفتم ممنونم !  

امشب هم شاید مهمان داشته باشیم !! خاله خانوم ها ثری و پرپر و بروبچ می آیند !! خوچ باشید !!  

 

<<    5      6      7      8      9      10      11      12      13      14    >>