فیلمهای جان کلود ون دام فیلمهای جان کلود ون دام
مجموعه کامل فیلمهای جان کلود ون دام
با کیفیت دایویکس
اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

تمام پام داره می لرزه . . دستم  . .  

یخ کردم . .  

پا درد که داشتم . . . الان دیگه نمیتونم راه برم ! 

از خونه خواهری که داشتم میومدم  

به صورت ناجوانمردانه ای . . . . . . . .  

ی موتوری . . . . . . . . .  

حالم اصلا خوب نیست ! 

پام داره اذیتم میکنه ! 

هنوزم لرزش دارم ! 

 

6 شهریور 1389 ساعت 6:52 PM

 

عینکی بر چشمانمان بزنیم تا شفاف تر ببینیـــــم . .  

خودتان را برای پستی به بلندای روز های گرم و چندش آور تابستانی آمــــاده کنید !! 

نمیدانم تا کی را برایتان تعریف کردم !! اما این را می دانم که روز هائی بس شلوغ را پشت ِ سر گذاشتم همــــــــــراه با دلهره ُ استـــــــــرس ُ با اشک هائی به بلندای آسمان ِ آبی !!
این روز ها تمام ِ دل خوشیم ابروانم بود که وقتی جلوی آینه می رفتم !! تنها ابروان ِ کمانم نمایانگر زیبائی بود !! 

صورتی پر از جوش و لک !! و همچنین لاغر ُ نحیف که توجه همه را جلب می کرد !! 

این روز ها گذشت !! امید ِ مان این ست که دیگر تکرار نشود !! تا همین جایش هم کم نیاوردیم !! توانائیمان بالا بود ولا غیر !!  

روزی کـــ ه برای انتخاب واحد به یونی رفته بودم !! داوی جان برزگ ِ خاندان تشریف فرما می شوند منزل ُ برای مادر ُ پدر تحریف می کنند که چه دست گل هائی دارند ! به به !! نه یکی دو تا !!!! حسام و احسان َش فلان ُ بهمان !! چرا تمشک ِ گلمان را به غریبه بدهیم ؟! اینجا برای اینجانب سوء تفاهم شد که ای بابا بنده کـــ ه نمی توانم زن ِ دوتا برادر بشوم خُب سخت است !! 

کلا از توانائیَم بر نمی آید ! مردم چ ِ توقعاتی دارند ها  

که در همانجا پدر گرامیم که الهی قربانش بشوم !!!! دهان ِ بنده ی خدا را گل مالید و رفت پی کارش !! مردم فکر میکنند ما نمی فهمیم پسرشان هیچ ند و پوچ ! حرف هم که همه میدانیم باد ِ هواس !! بعد از آن مورد !! از بروبچز های یونی ! یک بنده ی خدا ئی به بهانه ی جزوه ی پریچهر جون !! تماس گرفت ُ بحص را به عشق خدائی ُ عشق ِ به یک مرد کشاند ! خب ما هم که کم نمی آوریم پیچوندیمشان ُ غرض از مزاحمت کردند که بعلــــــــــــــــــــــه !! یک دل نه صد دل عاشخ شدند !!  ما هم که داغان !! گفتیم باشد با منزل (دیدید کلاس میگذارند بعضی ها ؟ با منزل صحبت کنم ؟) صحبت کنیم !! از آنجائی که این مورد ۸ سالی از اینجانب بزرگتر بود ! شغلی بسیار خوب !! مادرشان فوت کرده بود ! پسری شوخ ُ مودب !! (ادبش را مخصوص از گندم بپرسید ) خانواده تماما مشهد زندگی می کردند ! خانه ماشین ! و . . . . در تهران مستقل زندگی می کند لیسانسش را هم از رسته ی خودمان سیاست اخیرا می گیرد !! تمام ! خب از دور کیس مناسبی بود !! اما خب ایراداتی وارد می شود که نگویم بهتر است ! ما همیشه خوب ِ دیگران را می گوئیم   دیگر قرار بود تماس بگیرم بهشان که هنوز نگرفتم !! ولی خانواده عزیز دردانه ی خود را که هفت ساله مراد است ُ ته تغــــــــــاری می باشد !! و اکنون آنچنان وابسته ش هستند که می گویند از لحاظ عاطفی آمادگی ش را نداریم  به شهر دور نمی دهند ! میخواهد شاه انگلیس باشد نمی دهیم !! کلی هم قربان صدقه م رفتند !! 

دیشب هم حاج آقا و خانواده آمدند منزلمان !! راس ۱۰ !! چشمتان روز بد نبیند !! این بنده ی خدا فکش سرویس شد !!! نمیدانم !! بنده که کف کرده بودم !!! هیچ نخوردم و حرفی جز مرسی نمی خورم نزدم !! اما دیگر اخرش که ساعت ۱ بود که خداحافظی کردند بنده صدایم از ته چاه در آمد که بگویم خدا نگهدار !!! بگویم اینقد که تی وی برفک زد !! گلویمان نمی کشید که دیگر فک بزنیم ُ اینها !! دو تا تیکه هم بارمان کردند ُ خلاص !! ولی آنچنان استــــرسی بهمان وارد آمد که وقتی آمدند پایمان روی زمین نبود !! عینهو چی می لزرید !!! بنده هم کم نزاشتم بین پدر و شوهر خواهر نشستم ُ خودم را قایم کردم !! عروسشان دارم دوست می داشتیم !! خیلی زیبا و نازنین بود !! آخـــــــــــی !!همین دیگر عروسشان مال ِ من بشود کـــ ه همه چی حل است !!! به همه هم گفتیم ُ انگ ِ لِزبی را بهمان بستند !! ما که ناراحت نشدیم !! به هر حال . . . یک شب هم رفتیم منزل پرپری (خاله کوچیکه ) کلی خوراکی های خوشمزه درست کرده بودند که بنده کیف کردم !! ملودی ( مولودی ) هم داشتند به عنوان نذری !! که بنده یک سارافن ِ نارانجی ِ ناز پوشیدمو ساغری یک عدد گله سر بهمان هدیه داد ُ همان را برای شادیش به سر زدیمو !! گیسوانمان را از این جا تا همان جا ها ولو کردیم ُ این بچه هی مارا اذیت میکرد ! و پُز ِ موهای دختر خاله ش را به ملت می داد ُ فخر می فروخت !! از همان ابتدا هم که رفتیم عینهو چیـــــــــــــز چسبید به ما و ول نکرد !! جمعه ش هم لواسان بودیم ُ کلی با دختر عمو ها و عروس عموی نا تنی مان گشتیم ُ پسر عمویمان را با حالش در قوطی گنجاندیم !! راستی یک شب هم منزل عموی بزرگمان بودیم !! ای بدک نبود خوش گذشت !! دختر عمو ها برایمان دست گرفته بودند ُ هی می گفتند آدم باید با ایمان باشه !! به هر حال جنبه های متفاوتی داشت که من جنس ِ پلیدشان را میدانم  یک روز هم شکست ِ قلبی داشتیم ُ با اشک ُ ناله پرواز کردیم سمت خانه که نزدیک بود ۴ بار تصادف کنیم که راننده ی مذکور کلی مارا مورد خطاب و ناسزا بارمان کرد ُ آمدیم !! در پارک جلوی چشم ملتی شریف اشک ریختیم ُ مشکلمان در انتها حل شد ُ آخرش وقتی به منزل رسیدیم !! مادر تلفن ب دست می گفت خواهرت نگرانت شده می گوید ۱ ساعت پیش راه افتادی !! کجائی هر چه می گویم شاید دوستی دیده خریدی کرده و . . . می گوید نوچ !! فوضول دیدی ؟ خواهر منو بیا ببین !!  هفته ای پر خاطره و کذائی بلاخره سپری شد !!  

دیشب هم آمده بودند بله برون کنند که با پدر جلویشان ایستادیم . . . و نزاشتیم !! قرار شد پسرک با پدر سفری یک روزه داشته باشند !! ببینیم چه میشود !! از پدر به خاطر قولی که ازش گرفتم ممنونم !  

امشب هم شاید مهمان داشته باشیم !! خاله خانوم ها ثری و پرپر و بروبچ می آیند !! خوچ باشید !!  

 

5 شهریور 1389 ساعت 4:24 PM

می خوام خودم باشم ! برای خودم ! 

امروز ی دل سیـــــــــــــــــــــــــــــر مثل ابر باریدم !! 

به آسمون ِ دل ِ ی بنده ی خدائی که این روزا نیمی از سختیای من مال ِ اون بود ِ !! 

خُب روزگار ِ دیگه !! 

از دار ِ دنیا چی دارم ؟ هیچی !!
چهار تا دوست که خوبن ! و مهربون ! 

مثل همون روزا که برای خونه ی شبای نیلوفریم حرف می زدم !! 

میخوام برای خونه ی تمشکی م بگم !  

چقدر سخته با سردی ادمائی که دوسشون داری روبرو بشی !
درسته که خطا کاری ! و همه خطاکار به حسابت میارن !
اما سخته ! که از آینده بترسی ! و خودتو بسپری دست ِ روزگار ُ  

بگی هر چه باداباد !  چقدر سخته دوست داشته باشی واسه ی 

علاقه هات پا رو همه چی بزاری ُ اخرش دست ِ سرنوشت تورو به باد بده ُ 

نفرین کسی دنبالت باشه یا دل کسی رو نا خواسته بشکنی ! 

خیلی سخته !! نه ؟ دلم برای خودم همه ی دخترا و پسرا می سوزه ! 

چقدر سخته بترسی ازین که بخوای چیزی بگی ُ نتونی ! 

دوست دارم تغییراتی اینجا بدم ! لینکائی رو که دوسشون دارم که هیچ 

اونائی که نه رو حذف کنم ! به درد ِ دخترک ِ اشتباهی دچار شدم !! 

 

خدایا خستگی هام رو با تو تقسیم میکنم !  

 

1 شهریور 1389 ساعت 11:17 PM

 

همین حالا از پارک آمده ایم ُ بعد از کلــــــــــی شیطنت و عکس گرفتن ُ جینگولک بازی های کودکانه !! و خوردن آب زرشک !! 

به منزل رسیدیم !! 

فردا با نسیم بانو میرویم گردش و دوری میزنیم ُ بعد هم انتخاب واحد ُ بعد هم تـــ ِلــــ ِپـــــ میشویم خانه ی خواهری ُ از آن طرف هم چالــــوس خراب می شویم !! هـــــوراااااااااااااا  

شنگول می شویم !!!!!  

چند روزی نیستیم !! خوچ باشید !! 

 

پیوست -: برگشتم از خجالت دوستانم و گودری در میام !!  

 

28 مرداد 1389 ساعت 01:07 AM

 

تمشک وارد می شود !! 

چند روزیست پی ِ الواطی خود به همراه ِ قلمان (دو قلویمان نسیم) که چند روزیست در منزل ما سکنی کرده ست می باشیم !! با هم میگوئیم و میخندیم ُ تا خود ِ خود ۶ صبح چشم هایمان همچون جغد باز است !! ۶ ساعتی می خوابیم ُ همین دیگر !! 

دیشب پارک بودیم . . . دو شب پیش لواسانات در آن هوای خوش در کنار عمو ها و دختر عمو ها . . . بسی خوش گذراندیم !! از افطاری بگیــــــر تا دوچرخه سواری در خیابان ُ تشویق های شبانه ُ جیغ ُ گف ُ دست ُ اینها تا کرم ریزی به عمو ها و باخت استقلال ُ دمغی عمو جانو کرم ریزی دختر عموها ُ جدول حل کردن با پسر عمو جان ُ همسرش تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا جینگولک بازی در خیابان ُ قرو این حرفا . . . !! 

می گذرد !! بد نیست !! آن استرس های قدیمی کم شده ست ُ اکنون خوبیم !! نسیم به حمام رفت ُ اینجانب پای پی سی به هر حال نشستم !!  

برنامه هائی تا اخر ِ هفته هم داریم ُ امیدواریم خوش بگذرد !!  

  

25 مرداد 1389 ساعت 11:26 PM
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>