Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
29 مهر 1388 ساعت 9:59 PM

 

+ قسمتی از دفتر خاطرات یک معتاد ..........

اول عید پارسال

امروز عیده منم توی خونه تنها هستم. تنها یه سین برای سفره هفت سین کم داشتم آخرش سیگار رو گذاشتم.

اول عید امسال

امروژ عیده منم مشل پارشال تنها هشتم. باژم مثل پارشال یه شین کم دارم تنها چیژی که می تونم بژارم تو شفره یه شرنگه.

29 مهر 1388 ساعت 9:52 PM

 

+ مرد می خواست زن را ببوسد.

زن گفت: اگر مرا ببوسی، من خواهم مرد.

مرد در گوش زن زمزمه کرد : حیف نیست ؟؟ لب های داغ من، لب های نازنین و کوچولوی تو را نوازش نکنند ؟ حیف نیست که بوسه ای میان ما اتفاق نیفتد ؟ عزیزم یک لحظه !!!! بعد همه ی دنیا مال ما خواهد شد.

مرد روی زن خم شد. زن نالید : اگر مرا ببوسی، من می میرم.

مرد خندید و زن به گریه افتاد. مرد گفت : می بوسمت. به همین سادگی. و زن را بوسید. بوسه اتفاق افتاد.

و زن هم مرد. به همان سادگی.  

 

27 مهر 1388 ساعت 9:14 PM

 

+ خودم را به خاک می سپارم! با همین انگشتان بریده شده که منع شده اند از قلم گرفتن، از قلم زدن، از همه ی تفریحشان: از نوشتن! 

 

22 مهر 1388 ساعت 12:05 PM

 

+ مادرم فیلسوف است؛
گاهی…
و گاهی بیش‌تر…
مادرهای فیلسوف، مادرهای غمگینی هستند… نمی‌شود عاشقِشان بود… فقط می‌شود آن‌وقت‌هایی که خیلی فیلسوف نیستند دوستشان داشت… مثل یک کتابِ دوست‌داشتنی…
مادرم گاهی که کم‌تر فیلسوف است حرف‌هایی می زند که به‌درد قصه های لیلیُ مجنون می‌خورد، گاهی هم که خیلی فیلسوف می‌شود، حرف‌هایی می‌زند که برای آدم‌ها خوب است که بشنوند… مثل اَدالت‌کلد که برای آب‌ریزش بینی خوب است… مادرم آن‌وقت‌هایی که خیلی فیلسوف نیست معتقد است که ” هیچ آدمی از اول غمگین نیست، غمگینش می‌کُنن، آدم‌های اطرافش… وقتی روءیاهاشُ بر باد می‌دَن…”مادرم وقتی خیلی فیلسوف نیست دوست‌داشتنی تر است…
مادرم وقتی…

16 شهریور 1388 ساعت 7:00 PM

 

 + پیرمرد عادت داشت، پُکِ عمیقی به سیگارَش بزند و همانطور که به پشتی صندلیَش تکیه داده بود، چشمهایَش ببندَد و تصور کند که جاده ها برمیگردَند!! 

15 شهریور 1388 ساعت 04:55 AM

 

من همه‌ی دردهای عالم را به دوش می‌کشم، بعد، آخرش که شد می‌بینم که هر درد یکی از پیکسل‌های نقاشی‌ئی بود که یک نفر بیکار داشت می‌کشید…

11 شهریور 1388 ساعت 9:05 PM

 

از چیزی امیدی می سازیم برای فردا

و کش می آید

همه ی وجودمان در جاذبه ی فوق العاده اش !

سفری ، دیداری ، تغییری ُ چیزی از این دست ....

چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم !


                       "حسین پناهی"

10 شهریور 1388 ساعت 02:38 AM

 

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم . یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .
یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم 

 

از + 

 

7 شهریور 1388 ساعت 6:40 PM

ثمین…
برایت گفته بودم به آرزو‌ها دل نبند… یادت هست؟
تو را نهی کردم اما خودم دل‌بستم به تو… و تو، تمام شدی آرزوی کوچکِ من! تمام!
باید بروم تن نحیفت را سقط کنم، یک قابله‌ی قابل اعتماد سراغ کرده‌ام…
فقط باید کمی دندان‌هایم را به‌هم فشار بدهم که جیغ نزنم! نباید نامحرم بفهمد که درد دارد از دست دادنِ تو!
ثمینم… عزیزم… زود بزرگ شدی، و من حالا که رنج بزرگ شدن را به تو تحمیل کردم، و حالا که همه‌چیز دارد به اجبار تمام می‌شود، نمی‌خواهم خیلی عذابت بدهم، نمی‌خواهم وقتی دارند تکه‌تکه‌ات را از وجودم بیرون می‌کشند، برایت از فلسفه‌های دردناکِ بودنت بگویم…
اما همه‌ی ولگردی‌هایمان توی کوچه‌پس‌کوچه‌های آسمان یادت بماند، این هم یادت بماند که جایگاهِ تو بهشت است… اما التماس می‌کنم فراموش کنی که مادر خطاکارت را بعد از تو می‌برند به قعر، قعرِ دوزخ! بعد از تو مادرت مادر نمی‌ماند که بخواهند بهشت را بگذارند زیر پاهایش…
برو ثمین، تکه‌های خون‌آلودِ وجودت را بردار با خودت ببر به بهشت، بگو فرشته‌ها خون‌های دلمه‌شده را از رویشان بشویند، چسب بیاورند و بچسبانند به‌هم، جای بوسه‌های مادر گناه‌کارت را بگو بیش‌تر بشویند مبادا اثری بماند… مبادا کسی بداند مادرت دیوانه بود، عاصی بود، نگذار کسی بداند، نامشروع بودی ثمین!
ثمینم! دخترکم! اجازه بده مادرت برای آخرین بار برایت از همان لالایی‌هایی بخواند که نه تو را خواب می‌کرد و نه خودش را آرام…
حالا که دارند قطعه‌قطعه‌ات می‌کنند و از وجودم بیرونت می‌کشند بگذار برایت بگویم که چقدر همه‌ی آدم‌ها، ساده با مادرت بازی کردند، دست‌رشته‌اش کردند، گندم‌هایی که گذاشته‌بود برای تو بکارد، گرفند و بی‌حاصل رهایش کردند!
ثمین! پدرت برایم گفته بود که خدایتان مهربان است، اما تو هرگز برای مادرت از خدایتان مغفرت نخواه… بگذار همینجا توی گورش، کنار ملحدها وُ بی‌دین‌ها وُ کفار بلرزد! آنقدر بلرزد شاید خدا بی‌واسطه دلش به رحم آید…
ثمین… اجازه می‌دهی برای آخرین بار ببوسمت یا تو هم از مادر گناهکارت بیزار شده‌ای؟ 

 

 

از + بغضی میشویم

7 شهریور 1388 ساعت 5:34 PM

 

میگم این عمو پورنگَ م کلی پیشرفت کرده ها ؟! 

قدیما شنیده بودم میخواد کانال بزنه . .  

 

حالا چه کانالی نمیدونم . .  

برنامه کودک ِمونم پیشرفت کرده ! 

 

اما موش و گربه هنو پیشرفت نکرده  . .  

از بچگی عاشق این موش و گربه بودم  

 

جودی آبوت ٬ فوتبالیست ها ! هنا ٬  یوگی و دوستان  

پَری به من میگه آلیس ٬ مامان و میگه زیبای خفته  

 

ددی رو هم میگه یوگی و فامیلاشم میگه دوستان  

یادش ب خیر . .  

 

ضمیمه ~>> پست + و + رو بخونید ! 

7 شهریور 1388 ساعت 3:42 PM

 

احیانا بنده به هیچ جا نمیتونم سر بزنم . .  

 هر جائی رو باز میکنم وارد نمیشه . .  

 

شاید شما مارا راه نمیدهید و بنده پشت در می مانم ؟!
 منه بی نوا از دیروز هی میخوام بیام نمیشه ! 

 

کامنت ها دارن انبار میشن . .  

گناه دارم ها ؟! 

5 شهریور 1388 ساعت 4:57 PM

 

مسیج شیوا ~>> 

 

                          ب خودم میبالم که در این عصر یخی ٬  

                          دوستی دارم که دلش آئینه ی خورشید است ! 

<<    2      3      4      5      6      7      8      9      10      11    >>