1 اردیبهشت 1389 ساعت 8:45 PM
آسمانم را بی بهانه به تو می سپارم ٬ نگرفتی هم هیچ ِ هیچ !
* سه تا بستنی خریدیم ! از همه زودتر تموم شد
هی نگاه کردم به بستنی نصی و زینب !
زینب گفت میخوری گفتم اوهوم
۲ تا گاز زدم نصفش رفت ! هی مال نصی رو نگاه کردم گفت میخوری گفتم اوهوم 
نصف اونم رفت !و هی گفتم بدو بخورش وگرنه . . . ۲ تا پیتزا خوردیم بعدشم باز بستنی خریدیم ! اون دو تا از ترسشون نفهمیدن بستنی خوردن ؟ چی خوردن ! چون بازم بستنی زینب رو من نصفشو رو هوا زدم
الآنم دلم بستنی میخواد
* چقدر خندیدیم ! بعد مدتها به همچین خنده ای نیاز داشتم ! من و آیلین و نصی و زینب ! سالن رو هوا بود دیگه اشکام سر ریز بود
* عینکمو زدم شیکوندم ! بی چشم شدم
* فردا یونی !! آخ جون
جدیدا کلاسامو خیلی دوسی دارم و به موقع میرم ! بوس
