30 فروردین 1389 ساعت 7:57 PM
زینب تنها بود به خاطرش برگشتیم تهران !
ی قهوه ی ترک + کیک + فال قهوه بعد از ۱ماه شدید چسبید !
ی باغ ِ وحش از تو فنجونم کشف کردیم ! عجیبا غریبا . .
دوست ندارم روحیه م دیگران رو اذیت کنه !
من خوبم ! شادم ٬ میخندم ! توی فالمم اومده بود که او مرا دوست ندارد !
و من فقط لبخند زدم ! از همان لبخند های ترش ُ بی مزه !
و همه چی که خوردیم ُ خوردیم ! چسبید !
پیوست -: هیچ کس تو دلـــــ م نیست ! هیچی نمی فهمم ! روزا میگذره ٬ شاید خوابم . . شبا کابوس میبینم ُ برای خودم متاسفم !
پیوست پریم -: بلاخره امروز اولین نمره رو از همون استاد داغون گرفتم ! با کمال افتخار <~ ذوقمو کنید الان !
