7 فروردین 1389 ساعت 1:42 PM
برگشتم
توی راه نرسیده به مقصد تلفن : سلام دائی ! عزیز حالش بده بیمارستانه ! (مادر پدرم)
۲۰ دقیقه بعد : سلام دائی عزیز ایست قلبی کرده !
۲۰ دقیقه بعدش : دائی ؟! عزیز فوت کرد . . . . . .
رسیدیم بلاخره . . .بابا و مامان شب با هواپیما برگشتن تهران !
ماهم قرار شد پس فرداش بریم . ماشین خراب شد و ما ۲ روز موندیم !
۳ نیمه شب رسیدیم تهران ! فرداش رفتیم ! همه چی داغون . . عزیز دیگه بین ما نبود و من هنوزم باورم نمیشه ! دیشبم شب ِ هفت بود ُ من بلاخره اومدم خونه با کلی خستکی و کمبود خواب !
