ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
6 آذر 1388 ساعت 01:30 AM

بعد از صحبت کردن با محیا . . .  

نشستیم با مونا حرف زدن ! 

چای خوردیم ُ گرم صحبت های مهم زندگی بودیم که یهو برقا رفت ! 

تاریکه تاریکه . . . دو تائی جیغ زدیم ! 

خوب بود گوشی مونا نزدیکش بود ! هادی چراغ آورد واسمون . . . 

دیگه روشن شد ُ . . . آبجی اومده بود هی گیر میداد که بیاین پائین ! 

منم هی میگفتم نه که نه ! 

اصراراش زیاد شد ! دیدم داره اذیت میکنه . . . ! 

چراغ ُ خاموش کرد ُ . . 

با غر ُ لند رفتم پائین که اره نکنه فیوز ُ از قصد زدین که ما بیایم پائین ُ 

اصن از کجا معلوم که نقشه نباشه . . . پیش خودم نهیب می زدم که نکنه خبریه ! 

بعدش میگفتم نه بابا فیوز بالاس ! 

رفتیم ! شمع ها رو میدیدم !  فهمیدم . . . مونا رو فرستادم داخل . . . رفتیم ! 

وووووو بررقا اومد .. ! شمع . . . کیک . . . کادو . . . میوه . . . خوراکی  

میخوامممممممم 

دست می زدن . . . میوزیک بک گراند بود ! جیغ میزدن . . . فش  فشه ! 

درو دیوار . . . ووووو ُُ 

خدای من چه کردن ؟! 

مونا می گفت دعا کن . . . ۲۰ تا دعا میتونی بکنی ! 

دعا کردم . . . دعا کردم . . . آرزو کردم !!!!! 

بابائیم همون موقع زنگ زد ! 

بین بغض ُ خنده ! 

بین زمین ُ آسمون ! 

همه توی آرزو هام بودن . . . خودم . . . خودش . . . خودشون  

همشون بودن !  

باورم نمیشد ! رفتم پای تل توی اتاق ! 

بابائیم بود با همون خنده ی قشنگش که هلاکش بودم . . . 

خندید ! گفت که جات اونجا خالیه خیلی ! 

گفت که کلی به یادتم . . . ! گریه می کردم . . . هق هق ! 

بابائی تولدم ُ تبریک گفت ُ برام بهترین آرزو هارو تو ی جای خیلی قشنگ که همیشه آرزوشو داشت کرد ! 

ی جای به یاد موندنی !  

اومدم . . . کلی بوسی با مونا . . . آبجی ! 

شمعا رو فوت کردم ُ کلی عکسای باحال ُ خنده دار انداحتیم ۴ تائی ! 

جلوی همه از این یاد کردم که ۱۹ سالگی م . . . توی لحظه های قشنگ زندگیم . . . 

مونا حضور داشت ُ چقدر شیرین بود ! 

هر دو خندیدیم ! ُ سر خوش از آینده های دور ! 

چرا گریه کردم ؟! نمیدونم . . . اما ۱ سال دیگه هم گذشت ! 

۲۰ سالگی م خیلی غافلگیرانه شروع شد ! متفاوت تر از قبلی ها ! 

کلی خندیدیم ُ مونا رفت ُ‌ کلی از شوهر خواهرم تشکر کردم که چقدر کادو های زیبائی بهم هدیه دادن ! 

مامان ژونیم که کادومو از قبل گذاشته بود ُ رفته بود ! و شدیدا غافلگیر شدم ! 

بدتر از همه اینکه آبجی تونسته بود ۴ روززززز خودشو نگه داره و کادو رو لو نده !!!  

نمیدونم . . . شادم . . . غمگینم ! 

اما حسای جدیدی رو دارم تجربه میکنم که نشونه ی اینه که 

وارد دهه ی دوم زندگیم دارم میشم و شدم ! 

حرفای زیادی واسه گفتن دارم  . . . 

کسائی که باورم نمیشد بهم تبریک گفتن !  

 

* طلا جونیم هم کامنت داده بود که چرا گوشیت خاموشه باید بگم که خطم سوخته ! 

از ایرانسل استفاده میکنم تا برم سیم کارتم رو عوض کنم !  

 

* فردا روز جدیدیه ! 

از نو شروع میکنم ! 

۲۰ سالگیم یعنی شروع دوباره ی زندگی ! 

از ۲۰ ! 

 

* همیشه عاشق ماه آذر هستم ! 

نه به خاطر اینکه توی این ماه به دنیا اومدم ! نه 

حس خوبی بهم میده ! 

خیلی حس خوب ! 

تمام قشنگی دنیا توی این ماه ُ فصل نمایان میشه !  

 

*  ۶ / آذر / ۸۸ . . . . به یادم خواهد ماند !

  

* جای مامان ُ بابائی خالی ! 

 

روزتون نیلوفری !