2 آذر 1388 ساعت 11:14 PM
سام
این شبا تنهام ُ بغض رفیق خواب ُ خیالم شده !
انقدر بغض دارم که گلوم درد میکنه ُ صدام تغییر کرده ! 
خنده هام مصنوعی ُ . . . نمیدونم . . . چقدر بده آدم توی زندگی چیزی کم داشته باشه !
حتی هیچ کسی رو نداشته باشی که درکت کنه . . . نازت کنه ! 
بهت بگه حالا که مامی ددیت نیستن من هستم . . . غم ُ غصه واسه چی !؟
چقدر این روزا آبجی و شوهری ش مراعتم رو میکنن ! 
دیشب بلاخره به لطف دوستان چندین قطره اشک ریخته شد اما . . .
درد گلوم بیشتر شده !
هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری بشه !
این هفته هروزش یونی هستم . . . ۵ شنبه هم میریم خواستگاری !
قراره فرهاد بیاد ُ با شیوا صحبت کنن ُ همو ببینن !
چقدر خوشحالم که شیوا انقدر حس راحتی داره و از من که کوچیکترم کمک میگیره !
همین دیگه !
اوف
