30 آبان 1388 ساعت 00:01 AM
اوم . . . نمیدونم !
نه اینکه حرفی واسه گفتن نداشته باشم ها ؟! نه
حوصله شو ندارم !
این دو روز از ی زندگی ِ پُر هیاهو ی ساسی اومدم بیرون . .
به جاش ی زندگی ِ عاطفی بهم زدم جیگیل !
عینهو این فیلم هندی ها . . . تا قیافه مامان بابام ُ میبینم
زرتی می زنم زیر ِ گریه . . .
فک کن . . امشب شب بخیر به مامی ددیت بگی بیای بخوابی !
فردا شب کسی نباشه که حتی بخوای نگاش کنی !
البته به مونا گفتم جهیزیشو جم کنه بیاد پیشم !
ولی خوب ! مامی ددی که نمیشه !
۱۰ روز ُ شب !!!!!
خدا که نمی گذره !
