ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
30 مهر 1388 ساعت 10:38 PM

  

+ کراوات : پارچه ای دراز و باریک که به یقه پیراهن ببندند و از پیش سینه بیاویزند. این وسیله غالبا مورد استفاده آقایان بوده و در فرهنگستان لغت فارسی به آن دراز آویز زینتی گویند. در برحه ای از تاریخ ایرات، کراوات به عنوان نوعی غرب زدگی و وابستگی و ارتداد، مطرح شد و به شکل شعار «کراوات ور افتاد / به گردن خر افتاد» مورد استفاده قرار گرفت. به عبارتی اگر کسی کراوات می زد، در پوشش و بدون شک !!! در تفکر به آمریکای جهانخوار و عوامل سلطنت طلب وابسته بود و در مواردی ممهورالدم نیز محسوب می شد. البته بعد از سالهای عبور از بحران این قضیه تا حدودی حل شد و کراوات مجددا به جمع لباس های مورد استفاده ملت شهیدپرور بازگشت.

آخوند: ملا، روحانی، عالم با سواد دینی، پیشوای مذهبی، یک نوع انسان که لباس بلندی به نام عبا پوشیده و کلاهی به نام عمامه بر سر دارد و در مناطق گرم و سرد و معتدل یافت می شود. در برهه ای از تاریخ ایران، این شخصیت ناگهان اهمیت شدیدی یافت. البته بعد از سالهای اولیه به مرور معمولی تر شد و ملت شهید پرور دانستند که هم آخوند خوب داریم و هم آخوند بد !!!

آخوندها هم یک قشر هستند، کراوات هم یک لباسامروزه دیگر همه می فهمند که آخوندها یک قشر هستند، درست مثل قشر کارگر و کارمند و لوله کش و کاسب و تاجر. و همانطور که هیچ کس را توی گور کس دیگری نمی خوابانند، اعمال یک تاجر را به حساب همه تجار عالم نمی گذارند. و همین طور است اعمال یک قصاب، یک خواننده و یک آخوند. پس اگر آخوندها را یک قشر فرض کنیم، در این قشر هم آدم خوب وجود دارد و هم آدم بد.

همچنین امروزه همه می دانند که کراوات دقیقا یک وسیله زینتی است مثل بقیه وسایل زینتی. یعنی همانطور که ما انگشتر عقیق دستمان می کنیم، کراوات را هم استعمال می کنیم. یکی را از راه انگشت و دیگری را از راه گردن. تازه کراوات یک چیز خوب هم دارد و آن این است که اگر یک وقتی دکمه جلوی پیراهن کسی افتاده باشد و یا باز باشد و نافش بیرون باشد، کراوات آن را می پوشاند که تازه انگشتر عقیق این کار را هم نمی کند.

آخوند کراواتیحالا لازم است که یک تعریف لغوی جدید بحث را باز تر کنم و آن آخوند کراواتی است. همان طور که پیداست این لغت بر آخوندی دلالت دارد که کراوات مصرف می کند. یعنی همان طوری که انگشتر عقیق و عمامه و ساعت دارد، کراوات هم دارد.

به عبارتی همانگونه که یک قصاب و یک کفش فروش و یک زندان بان، کراوات به گردن می آویزند و کسی هم نمی گوید «قصاب کراواتی» یا «کفاش کراواتی»، یک آخوند هم می تواند کراوات به گردن بیاویزد و کسی هم نگوید «آخوند کراواتی». اما خوب یک عده دوست دارند که اگر آخوندی کراوات زد به او بگویند آخوند کراواتی و مسخره اش کنند. اینجا سوال پیش می آید که چرا ؟

مثلا آیا کسی پاپ را با این همه چیزهایی که به خودش آویزان کرده مسخره می کند ؟ یا آیا کسی به شما می گوید که چرا گردنبند اون شکلی از خودتان آویزان می کنید ؟

قضیه موقعی جالب می شود که لغت آخوند کراواتی دقیقا برای کسانی استفاده می شود که یا توی عمرشان کراوات نزده اند و یا اصلا روحانی نیستند و حتی برای کسانی استفاده می شود که اصلا نه روحانی هستند و به غیر از موارد معدود کراوات می آویزند (مثل بنده). پس به این استراتژیک می رسیم که اینها منظورهای سمبلیک دارند. یعنی منظورشان از آخوند کراواتی کسی است که تفکرات آخوندی دارد و روشنفکری کراواتی. (این عزیزان، یحتمل کراوات را نشانه روشنفکری می دانند)

اینجا هم ابهام پیش می آید که مگر چه بدی دارد، کسی هم قدرت استدلال مذهبی و مکتبی داشته باشد و هم با عناصر مدرنیته و روشنفکری و نوگرایی مرتبط باشد و سعی کند اتفاقا بین این دو تیپ، ارتباط هم برقرار کند ؟ یعنی اگر کسی مکتبی بود و مسلمان بود، حق ندارد فمنیست باشد ؟ حق ندارد سکولار باشد ؟ حق ندارد نیچه بخواند ؟ حق ندارد طرفدار آزادی بیان و دمکراسی باشد ؟ و بر عکس اگر کسی روشنفکر بود، حق ندارد مسلمان باشد ؟

مسخره نکن، مسخره کننه آخوند را مسخره می شود کرد، نه کراوات را و نه آخوند کراواتی را. مگر این همه نمی گوییم که انسان حق دارد عقیده داشته باشد، ایدئولوژی داشته باشد، دین داشته باشد، کسی یا چیزی را دوست بدارد و تا آنجا که لطمه ای به دیگران وارد نشود اظهار عقیده کند ؟ مگر این ها مبرهنات حقوق بشر نیست ؟

پس کسی را به خاطر تعلقش به امام خمینی (ره)، انتظارش برای امام زمان (عج) و گوش دادنش به موسیقی عاشورایی مسخره نکن. به او حق بده که چون انسان است هم مطهری را دوست داشته باشد، هم شیعه علوی و صفوی بخواند و هم از راسل دفاع کند. مگر نه اینکه او آزاد است ؟

او هم استدلال داردبرای اولین بار نزد هر کسی که برای بحث و تبادل نظر می نشینم، این را یادآوری می کنم : قبل از آنکه بر حق بودن من یا تو ثابت شود و یا کسی بپذیرد که در اشتباه است، هر دو طرف باید بپذیریم که طرف مقابل محترم است. ولو اینکه از دیدگاه ما، احمقانه بیندیشد.

شک نکن که اگر کسی به راهپیمایی ۲۲ بهمن می رود، یا رای می دهد، برای خودش استدلالی دارد که ممکن است درست یا غلط باشد. همین طور که اگر کسی نیچه را حمایت می کند یا سبک زیست صادق هدایت را می پسندد و یا استدلالات جنسی فروید را دلالت می کند، برای خودش دلیل دارد که این دلیل هم ممکن است صحیح یا نا صحیح باشد. چه بسا که یک درصد احتمال برود، ما در اشتباه باشیم. پس آخوند کراواتی هم برای کراوات زدن و آخوندی اش دلیل دارد و چون دلیل دارد نمی شود مسخره اش کرد.  

 

پ.ن : چقدر بد است که حرف هایی را برای یک نفر و به درخواست خودش بگویی، و او تمام حرف هایت را به شکل یک محاکمه عمومی جار بزند و  نصفه و نیمه حالت را بگیرد. آخر اگر می خواستم این حرف ها را برای همه دنیا بگویم، خوب خودم که لال نبودم. یادت باشد رفیق حرفی که به تو می زنم، به تو می زنم و برای تو می زنم.  

 

30 مهر 1388 ساعت 6:02 PM

 

+ من دوست دارم او را ببینم بر فراز صخره ای، تکیه بر سنگی و در میان چریک های لباس خاکی بر تن. من دوست دارم با او و سبیل انقلابی اش روی سختی صخره ها و تپه ها عشق بازی کنم. من دوست دارم میان هر بوسه ای به اندازه شلیک یک گلوله وقفه بیندازم. دوست دارم به جای کاناپه های چرمی و نرم، بر روی لوله روغن خورده اسلحه اش سر بخورم تا آخر خط.

من دوست دارم او را همان طور که باید باشد ببینم. شبیه مارکز یا فوئنتس در جوانی. چگوآرا، کاسترو، با سبیلی از شور و شوق انقلابی. واقعا این سبیل ها در ممالک آرام نمی روید. به خاطر همین است که سبیل نسل قبل خودمان با سبیل هایی که امروز جوان ها می گذارند فرق می کند. شاید چون باید پیاز سبیل که جایی بالای لب است عادت کند به شنیدن فریاد. به شنیدن نعره و با هر نعره، هر طغیان و انقلاب رشد کند و پرپشت شود.

30 مهر 1388 ساعت 6:00 PM

 

سام . .  

 

امروز ۱۲ ساعت خوابیدم ٬ به زور پاشدم و مامان مهمونم کرد پیتزا 

بسیار چسبید . . !  

 

فیلم دیدم کلی ٬ ام شانتی ام که هندی بود و خیلی معروف . . بازیگر اولشم شاهرخ خان بود دیدم که البته دیده بودم قبلا  

Turn it up  رو دیدم . . بسیار زیبا بود . . دَنس ِ باله می رفتن یووه صفا  آخه خیلی دوسی دارم . . باله . . ببینید جالب بود . . 

 بعدشم کلی غیبت کردیم پشت سر خودمون . .  

اخه ی دوست خانوادگی قدیمی داشتیم که خیلی سالها پیش دیگه رابطه ای نداشتیم . . 

امروز مامی گفت ددی دیدتشون و اینا . . دو تا پسر داشتن مرتضی و مصطفی . . این مصطفی خیلی ریزه میزه بود و مرتضی هم نارنجی بود  هم بازی دوران کودکیم بود . . هر وقت مامانش نبود میومد خونه ما . . دوران ابتدائی من بود . . مامی می گه ۲ سال ازم بزرگتره اما نمی دونم فقط یادمه بزرگتر بود و نارنجی !! اصن یادم نی چطور ادمی بود . . ! خلاصه قراره ی روز دعوتشون کنیم خونمون ! حتما باید خیلی بزرگ شده باشن بچه ها . .. مرتضی لیسانس مکانیک داره و اون یکی هم سال اول یونی می باشد . . اینجوری . . آمار دادم دیگه حالا اگه عکسم خواستید میزارم پسندیدید میایم خواستگاری  الانم میخوام برم پیش آبجی فیلم ببینیم باز و بعدشم میخوام جزوه پاکتویس کنم . . 

 

+ خیلی هوا سرد نشده ؟! علائم پائیزه ها ! کیف کنید . . من که شبا خودمو توی پتوم مچاله میکنم . . به قول ابجیم عینهو جنین میخوابم . .  

 

+ مجلس رو دیدید ؟! وای خدا کر کر خنده بود . . منم بودم هی هوووووووووووو میکردم میخندیدیم  

 

 

29 مهر 1388 ساعت 9:59 PM

 

+ قسمتی از دفتر خاطرات یک معتاد ..........

اول عید پارسال

امروز عیده منم توی خونه تنها هستم. تنها یه سین برای سفره هفت سین کم داشتم آخرش سیگار رو گذاشتم.

اول عید امسال

امروژ عیده منم مشل پارشال تنها هشتم. باژم مثل پارشال یه شین کم دارم تنها چیژی که می تونم بژارم تو شفره یه شرنگه.

29 مهر 1388 ساعت 9:52 PM

 

+ مرد می خواست زن را ببوسد.

زن گفت: اگر مرا ببوسی، من خواهم مرد.

مرد در گوش زن زمزمه کرد : حیف نیست ؟؟ لب های داغ من، لب های نازنین و کوچولوی تو را نوازش نکنند ؟ حیف نیست که بوسه ای میان ما اتفاق نیفتد ؟ عزیزم یک لحظه !!!! بعد همه ی دنیا مال ما خواهد شد.

مرد روی زن خم شد. زن نالید : اگر مرا ببوسی، من می میرم.

مرد خندید و زن به گریه افتاد. مرد گفت : می بوسمت. به همین سادگی. و زن را بوسید. بوسه اتفاق افتاد.

و زن هم مرد. به همان سادگی.  

 

29 مهر 1388 ساعت 10:44 AM

 

سام . . 

 

دیشب تا ساعت ۶.۳۰ دانشگاه بودم ٬ واقعا دوست داشتنی بود 

کلا شبای دانشگاهمون رو دوست دارم  

خیلی قدم زدم ٬ تنهـــــ ای تنهـــ ا !  

آسمون . . وای خیلی زیبا بود . . آبی آبی ِ تیره . . سبز . . سبز آبی !!  

خیلی جیگر بود . .  

دیروز دانشگاهمون شلوغ شد . . باحال بود . . توی ماهواره هم نشون داد ه 

دیشب تا ۱۲ شب بیرون بودیم . . بدک نبود اما پر از خستگی وارد اتاقم شدم ُ 

ی خواب تو مایه های منظومه ی شمسی ارائه دادیم  

الانم میخوام برم دانشگاه تا ساعت ۶ هم دانشگاهم . . بسی سعی میکنیم خوش بگذرانیم 

اما نمیشه !! 

اها دیروز توی یونی تنها بودم ٬ با اکیپ فرزانه اینا . . اومدن پیشم و وای چه اتفاقاتی توی یونی ما میوفته و ما بی خبریم . . 

می گفت پسرا وقتی دختری توی پاگرد بشینه بدشون میاد . . توی چمنا و . .  

بنده دهنم  اخه چه ربطی داره . . یعنی چی فکر میکنن . . جالب بود   

البته بحث از پسرا نبود . . از خواستگار دختری به نام زهرا بود . . سینا !

بحث محمد امین شد . . که خیلی پسر خوبیه ُ اینا ٬ من هم تائید کردم ! 

کلی ذوق کردم که متولد ۶۹ و از من کوچیکتره . . نمیدونم چرا . . جوجو می باشد کلی ! 

کلی هم با پریا بودیم ُ مریم . . دیگه دیگه . . 

الانم حقوق اداری دارم با فن دیپلماسی و آداب کنسولی ! من نمیدوم نصی از چیه اون مردک خوشش میاد هیز ! 

 

 

28 مهر 1388 ساعت 01:14 AM

 

چقدر بده که حرفی تو گلوت بمونه . .  

نه ازین بابت که کسی نباشه ها . .  

ازون بابت که کسی که بوده و بهش میگفتی دیگه نیست و نمیتونه باشه و . .  

هزار تا کوفت و زهر مار دیگه . . 

گریه نمیکنم که ریا نشه . . چقدر خَرم من ! 

چقدر بده ادم حالش بد باشه و درودیوار فقط نگات کنن ! 

خوابم میاد اما نمیخوابم . .  

واسه همینه بهونه گیر شدم . .  

خواب امشب با خوابای همیشه خیلی فرق داره . .  

آسمون رو ندارم . .  

میدونی چقدر فداکاری زجر اوره ؟! 

هیچ کس نمیدونه . . چون ادمای این دنیا فداکاری نمیکنن که بفهمن  

طعم فداکاری چقدر تلخ ِ 

زجر ِ درد ِ غم ِ و هر چی زشتی و بدی توی دنیاس مال توء بعد این آقایون که کلاه روی سرشون دارن میگن سواب . . عشقم می کشه این شکلی بنویسم . . 

ازین سوابا دیگه . . نه از اون ثوابا ! یا ازیناش (صواب) 

 آخه بدبختی جنبه شو هم نداریم . . گفتم اولش سخته ها . .  

اما سیستم بدنیم و رگ چشمام قبول نمی کنن که نمی کنن ! 

یاد ی چیزائی میوفته ادم . . بعد ی اهنگائی شروع که خوندن میکنن مثه 

 

گل ِ ناز فریدون . . این رگ ِ میگیره و ول نمیکنه . . لعنتی تا شُر شُر نریزه پائین دست بر دار نیست !  اصن حال ادمو از هر چی آدمه بهم می زنه . .  

سعی میکنیم بخوابیم . . با دلی رنجور و شکسته ! 

 

 

+ اگر خرده ای باشه دیگه این حرفامم اینجا نمیگم ! 

گورمو گم میکنم ی گورستون دیگه که کلاغم پر نمیزنه  

 

27 مهر 1388 ساعت 11:43 PM

سام 

 

دلم می خواد هی بنویسم ٬ دلم میخواد هی بهانه گیری کنم ٬ 

دلم میخواد فُش بِدم ٬ دلم می خواد اصن فُش ِ خواهرو مادر بدم  

ههههههیییییی  حرف بَد ؟! آخ آخ آخ !! 

 

در دو قدمی مرگ دست ُ پنجه نرم کردیم . . آخه بگو خاک تو . . ٬ تو ؟! نمیدونم حالا هر جا !! 

آخه تو که از انگور بدت میاد مگه مَرض داری میخوری ؟! اصن اون کرم ِ باید ووول بخوره دیگه . . 

دست خودتم نیس ! اقا در عرض ۳۰ ثانیه ما در هوا بال بال میزدیم ُ مامانه جیغ ُ ویغ می کرد ُ 

آبجیه در کمال خونسردی ُ با تعجبی شگرف که ازش بر نمیومد عینهو جغد زُل زده به من نمی گه برم ی کم آب بیارم این بچه پر پر شد !!!!  

آقا ازرائیل (این شکلیه ؟ میدونی چون دوسش ندارم سعی کردم یاد نگیرم که حتی چه شکلی میفیسنش ! به هر حال !) رو کول ما سوار شده بود ٬ نمیدونم کی دعامون کرد یهو از رو کولموش اومد پائین بلا گرفته چقدرم وحشی ه خاک بر سر  

جالب اینجاس اون وسطا که بال بال می زدم ٬ صدای قلبم آخ آخ چه توهمی بود . .  

الانم کمی تیر می کشه ٬ اصن حالم خوش نیس  

بغض در گلوم داره خفم میکنه ! هیچ ربطی هم به هیچ کسی نداره ٬ دلم واسه خودم گرفته 

که چقدر بدبخته ٬ اخه بگو خاک تو ؟! همونجا !! 

تو که اخر عاقبت این زندگی لعنتی رو میدونی ٬ چرا یاد نمیگیری ازرائیل و چه شکلی می فیسن 

که بیاد خوشکل تر سراغتو ب شکل کمپوتت کنه بری پی کارت !! چندش !  

  

روز { دختر } بود که عزیزانم بهم تبریک گفتن ٬ نمیدونم فک کنم اولین سال بود همه بهم تبریک گفتن ٬ الآن اگه مامی بود میگفت چشتو بگیره  

بنده همه به همه دختر خانومای نـــــ از تبریک میگم ٬ البته نکته داشتا . . . نــــ از ِش خیلی مهم بود !! 

 

 

ه ِ روی ازرائیل و کبود کردم  چی خیال کردین ؟! توانائیم بیشتر از ایناست ها !! البته شایدم ازرائیل دیگه ازرائیل نیست !! ببین چقدر مهم بودم ب شخصه اومد سراغم . . به قول ِ ددی اینتر نزد  دلتون کباب شه !

 

فردا دانشگاه تقریبا تنها هستم ٬ نصی الان اطلاع رسانی کرد که از سر درد چیــــ ز شده ٬ زیاد حالش خوش نی کلا . . از همون بهونه ها واسه لا لا کردن توی خونه ُ جیم شدن از کلاس ُ این حرفا دیگه  

 

خست َ م پُشت ِ چشام پر ِ اشک ِ !! پائیز ِ امسال غم انگیز ترین پائیز توی این ۱۹ سال ُ ۱۰ ماه ِ من ِ ! خدایــــ ا میتونم صدات کنم ؟! 

 

ای کاش تلفن همراه نداشت م ٬ ای کاش کلا مسیج اختراع نمی شد . . ای وای ببخشید سانسور میکنم ٬ پیام کوتاه ٬ به حروف الفبای فارسی و مملکت ایسلامیک توهین بزرگی شد ٬ من غلط کردم !   

 

چرا هر چی بالا میرم ٬ آسمون انتها نداره ؟! چطوری می شه به انتهای این آسمون ِ پهناور رسید ؟ چطوری می شه فقط تو باشی ُ تا چشم کار میکنه آسمون باشه ؟! جدیدا چشم هم کار میکنه ٬ نکته ازین آموزنده تر ؟!   

 

اصن چطوره در ِ اینجا رو تخته کنیم و الفبای جدید پارسی یاد بدیم هوم ؟! درسته استادی بهتر از من وجود نداره !! ولی دوستان بسیار خوبی و زیادی دارم ازین الفپا ها میتونن تدریس کنن !! 

نوعی اعتماد به نفس کاذب پیدا کردم . . ! خودتی !  

 

یعنی میشه کسی هم منو دوست بداره ؟! دچار کمبود محبت بسیار شدید شدم . . دکترا هم جوابم کردن  چقدر اوضام بیریخت شده . . ازین پست چپَندَر قیچی کاملا مشخصه ٬ دلم خواست حرف بزنم دیگه ٬ اینجارو ترتیبشو دادم که اینجوری بشه دیگه !! بسّه ! حوصله ندارم 

 

دارم بر می گردم به زندگی طبیعی ٬ منو جدی نگیرید ! 

 

این پست فقط واسه منو خونه ی تمشکی ِ من نبود !! اگـــــ ر این فکرو کردید کاملا در اشتباه بودید !! شما خوانندگان عزیز هم در این پُست دخیل بودید ! 

 

شب خوش ! 

 

27 مهر 1388 ساعت 9:14 PM

 

+ خودم را به خاک می سپارم! با همین انگشتان بریده شده که منع شده اند از قلم گرفتن، از قلم زدن، از همه ی تفریحشان: از نوشتن! 

 

27 مهر 1388 ساعت 6:27 PM

 

سام 

 

امروز روز جدیدی از زندگی م بود . .  

ی روز خلوت . . نمیدونم اسم شو چی بزارم . . ؟! 

ولی دیروز روز قشنگی بود . . کلا واس ِ خودم شاد بودم و راه می رفتم ُ 

ادعای عروس بودن میکردم . . طی خواستگاری های گذشته . .  

مث ِ این آدم هائی که هر حرفی رو میزنن بر عکسش می شه . . 

منم از ترسم هی عروس عروس میکنم که عروس نشم  

راه می رفتم و ادا در میاوردم . . . حالم همچی جالب م نبودا . .  

چون کلاس روش تحقیقم رو نرفتیم . . با نصی قرار گذاشتیم بریم سینما. .  

زهرا و آیلینم اومدن . . زندگی شیرین . .  

جیگر این جواد رضویان . . چقدر جیگر ِ آخه خدا . . . 

رپ میخوند . . خیلی خندیدیم . . جلومونم ی دختر پسر نشسته بودن . . 

وای خدا . . . تَهِ صحنه . . . هی باهم وَر می رفتن و بچه هام غش غش می خندیدن بهشون 

دیگه مامور سینما اومد و ی نگاهی کرد بهشون و رفت  

ولی فیلمش بدک نبود . . .بامزه بود . . . البته من بیشتر به خنده ی نصی میخندیدم . .  

خیلی بامزه میخنده . .  

خیلی هم دیر رسیدیم خونه و اینا . .  

معده دردم داشتم . . دیگه هیچی . . . چند روزی واسه قلبم قرص میخورم . . 

امیدوارم بهتر بشه . . الآنم قهوه درس کردم و دارم میل می کنم  

هیچی دیگه . . . فعلا حال درس و اینا نیست . . . ولی سیاست رو باید بخونم . .  

امروزم دیدم تنهام و بی کار رفتم پیش آبجی . . . تا ۳ پیشش بودم . .  

و بعدشم به کارا رسیدگی کردم و الآنم شـــــــــاید .. شاید ها . . .بشینم درس بخونم   

 

Stock Photography - holding a red 
flower. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart 

24 مهر 1388 ساعت 1:05 PM

سام . . 

 

دیشب چالوس بودم . . خیلی خوش گذشت ! 

آبجی مهمون دعوت کرده بود . . ۲ اینا خونه بودیم  

آقا دیروز انقدر کار کردم ها . . که نگو . . بدنم داره منفجر می شه از خستگی ! 

خیلی خندیدیم . . تاب بازی کردم . . روی برگای پائیزی قدم زدم 

صدای خش خش برگا . . وووووووی ! خیلی هواس عسلی بود . . 

موش بازی کردم . . روی پل وایسادم و پرواز کردم . .  

اوم آب رود خونه با سرعت زیادش . . وای خدا . .  

درختا . . کوه . . شن . . برگ . . آسمون . . باد . . آلاچیق 

همه چی . . همه چی قشنگ بود . . محمد مهدی جیــــــــــــــــــگر . .  

نی نی ِ دوست ابجی اینا . . خیلی ناز و مامان ِ خیلی دوست داشتنی ِ 

دیشب کلی خواستگار !!!!! اوه اوه . . فکر نمیکردم انقدر طرفدار داشته باشم  

خدا رو شکر پسر مجرد جلو دستشون نبود وگرنه همون جا عقدم میکردم   

 

 

  Stock Photography - question. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

 

 

+ صبحا به امید اینکه مامان به مامان جون زنگ زده باشه بیدار میشم و هیچ و هیچ و هیچ ! 

بی خیال دنیا . . . ولی خیلی سختـــه من نباشم  . . تو نباشی . . ما نباشیم ! 

 

+ امروز باید جزوه هامو پاکنویس کنم و کمی هم درس بخونم که عقب نیوفتم !! 

بلاخره با نصی قرار داریم دیگه !  

 

+ فکر اینکه اینجا نباشه و ی جای دیگه باشه خیلی ذهنمو مشغول کرده خیلی زیاد ! اما الآن خیلی زوده ! 

 

+ آخه چه وضعشه چرا بارون نمیاد . . . مگه پائیز نیست ؟! اصنی من قهــــر .. !!!!!  

من بارون میخوام خووووُ 

 

    

22 مهر 1388 ساعت 12:05 PM

 

+ مادرم فیلسوف است؛
گاهی…
و گاهی بیش‌تر…
مادرهای فیلسوف، مادرهای غمگینی هستند… نمی‌شود عاشقِشان بود… فقط می‌شود آن‌وقت‌هایی که خیلی فیلسوف نیستند دوستشان داشت… مثل یک کتابِ دوست‌داشتنی…
مادرم گاهی که کم‌تر فیلسوف است حرف‌هایی می زند که به‌درد قصه های لیلیُ مجنون می‌خورد، گاهی هم که خیلی فیلسوف می‌شود، حرف‌هایی می‌زند که برای آدم‌ها خوب است که بشنوند… مثل اَدالت‌کلد که برای آب‌ریزش بینی خوب است… مادرم آن‌وقت‌هایی که خیلی فیلسوف نیست معتقد است که ” هیچ آدمی از اول غمگین نیست، غمگینش می‌کُنن، آدم‌های اطرافش… وقتی روءیاهاشُ بر باد می‌دَن…”مادرم وقتی خیلی فیلسوف نیست دوست‌داشتنی تر است…
مادرم وقتی…

   1      2    >>