الحق که خیلی وقته خودم نیستم ُ خود ِ خودم نمینویسم !
خیلی دلم میخواست . . تا حدودی نوشتم
* اینا همش بهانه بود ؟!
یا همون چیزائی که باید مینوشتم ؟
* کامنت دونی این پست باز ِ

ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
الحق که خیلی وقته خودم نیستم ُ خود ِ خودم نمینویسم !
خیلی دلم میخواست . . تا حدودی نوشتم
* اینا همش بهانه بود ؟!
یا همون چیزائی که باید مینوشتم ؟
* کامنت دونی این پست باز ِ

پری شب ی نم بارون زد . .
آسمون حرفا داشت واسه گفتن . .
باید می شستی ُ میدی . .
تا حالا با آسمون حرف زدی ؟
من همیشه با آسمون حرف میزدم . .
دیوونم ؟ نه . . قشنگه . .
خیلی وقته باهم گپ نزدی م
خیلی وقته قشنگ نگاهش نکردم
اصن من نسبت به ش کمی بی تفاوت شدم
مشکلاتم ؟ نه همشون شکلاتن 
به قول خانوم امینی . . . میم ِ ش رو باید برداری !
یادمه میگفتم مشکل زیاد دارم . .
وقتی واسم تعریف کرد
از خودم شرمم اومد
الان چرا از خودم شرمگینم ؟!
![]()
این روزا خیلی بی حسم . .
کارائی رو که میخوام انجام بدم نمیتونم . .
نمیدونم چرا . . من که ارادم خوب بود
امروز هر چی با خودم کلنجار رفتم . .
بازم نشد . . بازم نتونستم کارامو انجام بدم . .
چی کار کنم ؟!
دو راهی ه ؟
یعنی موندم توی دوراهی ؟!
اخه این چه ذهنیه دارم . .
داره می ترکه ! 
خیلی وقته حس غریبی دارم . .
حس اینکه نمیتونم حرفای دلم رو بنویسم . .
حس اینکه ی غریبه . . داره نگام میکنه . . 
غریبه ها چقدر زشتن . .
غریبه یعنی همون کسی که تو دوست نداری بیاد ببینه چه حالی داری
گریه میکنی که خوشحال شه . . یا میخندی که آرزوی اشک و واست کنه !
به قول شیرین باید نوشت . . باید خودم رو پیدا کنم . .
من داخل کدوم خاک گم شدم . .
آسمونش آبی بود یادمه . .
گاهی هم ابری بود . .
بابائی راس میگه پائیز که میاد دل ادم میگیره ؟
اما من عاشق پائیزم . .
من اصن دختر پائیزم . .
کی میتونه نفی کنه که من خود پائیزم ؟!
میدونم هیچ کس . . از آیدا بپرس . . من خود ِ خود ِ پائیز م !
همه هم میدونن . . ی پائیز بیشتر وجود نداره . .
که اونم خود ِ خود ِ خودمم ! 

پیوست -: گوشیم ترکید !
مِموری گوشیم بیشتر تر !
تمام خاطرات و قشنگیا هم پاک شد !
شاید باید پاک میشد ؟! نه ؟!
اوه . . این هم نشونه س . .
که باید فراموش کرد . .
زشتی ها رو
مسیج شیوا ~>>
ب خودم میبالم که در این عصر یخی ٬
دوستی دارم که دلش آئینه ی خورشید است !
می ریزیم
ریز
ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خودکشی یک ابر است.................
" گروس عبدالملکیان "
نمیدونم . . شاید همه چی ازون روزی شروع شد که
رفتیم خونه دوست بابا . . گفتن میخوان واسه محمد زن بگیرن . .
من ازین بشر خوشم نمیاد . . یعنی به عنوان ی همسر نمیتونم قبول کنم
شرایط ش خیلی خوبه . . اما من نمی خوام . . ازونجائی که خیلی مرموزن
ارونجائی که این پسره ی جوری ه . . پروو تشریف داره . .
ازونجائی که من به هیچ پسری اجازه نمیدم پاشو از گلیمش دراز تر کنه . .
سر میز افطار اومد نزدیکای ما نشست . . هر چیم بهش گفتن . .
راستش من کمی استرس داشتم . . ترس از دوری . . نرسیدن به . .
به هر حال هر کسی توی این دنیا واسه خودش آرزو هائی داره . .
بابا خیلی دوسش داره . . اما . .
تنها این مورد نبود . . بیشتر بحران ذهنی ه من اینه . .
که هم زمان ۳ تا خواستگار هجوم آوردن . . اخه اولا که من هنوز سن ازدواجم نی
بعدشم اینکه خیلی خیلی آمادگی ندارم . .
بعدشم که اصن قصدشو ندارم . .
خیلی کوچولو هستم . .
کلی دلم کبابه . .
توی این روزا تنها تناقض این ادما منو به قه قه میندازه . .
آرش . . رحمت الله . . سامان .
من واقعا نمیدونم مردم چی فک میکنن . . رحمت الله ؟
خدای من
این پسره محمد هم که این جور که مامان میگفت . .
از قبل ی تیکه هائی که مامان انداخته بودن . .
از طرف دیگه پسر خال م که دیروز سمیرا و سمانه گفتن اینجانب رو در نظر دارن
ازونطرف پسر عموم هم که با کاراش واقعا دیوونم کرده مضحک
من واقعا نمیدونم که چی کار باید بکنم . .
هم مونا نیس که باهاش حرف بزنم . . هم آناهیتا !
انقدی دلم پره . . انقدی بغض نهفته دارم . .
نمیدونم . . دیروز توی بلاگ صدف شِل دیدم در مورد ازدواج بحثه . .
داخل بحث شدم اما . . خیلی دلم میخواد ی جورائی از اونجا هم نتیجه هائی بگیرم
من واقعا نمیدونم . . خیلی گیج شدم . 
روزها در درون اتاق آبی َ م نشسته م . .
آسمان را ز خودم دور و پنهان کرده م . .
دلم را . .
سعی میکنم فراموش کنم . .
خودمو اون روزا رو اون روزائی که واسم سخت گذشت . .
همه میخوان من گم بشن . . همه کین ؟
کی میخواد ؟ نکنه خودِ خودِ خودم !
پای کامی می شینم . . .سر درد میگیرم . .
چشام داره در میاد . . . حالم خوش نی
سرم
نگاه کن که غم ٬
درون دیده م ٬
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی ٬
سیاه سرکشم ٬
اسیر دست آفتاب می شود ؟!

سام . .
حالم خوش نیس . .
دو روز پیش محیا تک زد . . . از همون تک فهمیدم چه خبره . . .
حدسائی زدم که فهمیدم درسته . .
گفتم بیا پیشم . . گفت نمیتونم تو بیا . . فرداش رفتم خونشون . . .۱۱ تا ۴.۳۰ پیشش موندم . .
کلی حرف زدیم و گذشت و گذشت . . !
اومدم خونه . . روزه بودم . . ابجی تنها بود . . افطارو سحر گذشت. .
ابجی . . گریه میکرد . . زار میزد از سر درد !
عصبی بودم . . با دیدی رفتیم بیمارستان . . نور بهش می خورد بیشتر گریه میکرد و درد میکشید !
رفتیم . . دکتر ۲ تا امپول زد . . برگشتیم ۶ بود دیگه . . ۲ ساعت بیشتر نخوابیده بودم . .!
خوابمم نمیبرد . . ! ۷ صبح خوابیدم و ۶ بعد از ظهر بیدار شدم . . البته محیا ساعت ۲ زنگ زد بیدار شدم حرف زدیم و دیگه خوابیدم . .!
میخواستیم بریم خونه ی دوست بابا . . . !
رفتیم . . تا ۳ اونجا بودیم ٬ ی چیزائی ذهنم رو درگیر کرده که بغضی ه بغضیم !
آنا داره میره سفر . . . مونا که کرج !
کلی کسلم . . !
الان رفتم توی سایت دیدم سیاست همون استادی که میخوام ی نفر جا داره . . . اما فایلم بستس !
مامان و بابا میگن روزه نگیر ٬ اما من دلم میخواد بگیرم .
بی نهایت بارونیم . . هوس شبای بارونیم زده به سرم
سعی میکنم چرکنویس بنویسم و کمتر غر بزنم !
پیوست -: حوصله خودمو هم ندارم نمیدونم چرا !؟
پیوست پریم -: مجبورم کامنت دونی رو ببندم تا بتونم جواب تونو بدم واقعا همینجوریشم شرمندم !